P
P5
۱۳ سال پیش.
در اتاق استراحت.
دختری بود.
خالی از احساسات.
در چشمانش میتوانست آن خالی بودن احساس شود.
نه ترس.نه خشم.نه گریه.نه چیز دیگری.
با چاقویی خونی که در دست داشت.
در قلب پدرش..پدری که مادرش را کشته بود.
نه یک ضربه بلکه سه ضربه به قلب میزد.
لکه های خون روی صورتش پاچیده بود.
لباسش لکه لکه قرمزه.
کف دست هایش اغشته به خون بود.
پدر گلوی دختر را فشار میده تا اونو ول کنه.
ولی قرار نبود اون اتفاق بیوفته.
رد انگشتان خونی پدر روی گلوی جیزل بود.
دختر پلک نمیزنه.
انگار داره لذت میبره.
چشمان پدر بسته شد.
دختر بلند بلند خندید.
از روی پدرش بلند شد و به سمت دستشویی رفت.
خون ها رو پاک کرد.
تو اینه به خودش زل زده بود.
پر از حس پوچی.
با صدای سوت خفیفی بیدار شدم.
توی تخت بیمارستان بودم.
به دستم سرم وصل بود.
سرمو چرخوندم و هیونجین و دیدم.
دستمو گرفته بود.
و چشماش بسته بود.
بهش نگاه میکردم.
یکم تکون خوردم که بیدار شد.
از جاش بلند شد و صورتمو چک کرد.
از چشماش میشد نگرانی رو حس کرد.
هیونجین:خوبی؟ جاییت درد میکنه؟
زیر لب گفت.
جیزل:حالم خوبه
بهم نگاه کرد.
میخواست مطمئن باشه.
سکوت رو شکست.
هیونجین:انگار حالت بد شده بوده آوردن تورو بیمارستان به من از گوشیت بهم زنگ زدن گفت اینجایی.
نفس عمیقی کشیدم.
به پنجره نگاه کردم.
دخترک خسته بود.
از اینکه گذشته اش یادآوری براش میشد.
هیونجین انگار دوای او بود.
هر وقت اونو میدید همه چی رو فراموش میکرد.
روحشو میسپرد به او.
۱۳ سال پیش.
در اتاق استراحت.
دختری بود.
خالی از احساسات.
در چشمانش میتوانست آن خالی بودن احساس شود.
نه ترس.نه خشم.نه گریه.نه چیز دیگری.
با چاقویی خونی که در دست داشت.
در قلب پدرش..پدری که مادرش را کشته بود.
نه یک ضربه بلکه سه ضربه به قلب میزد.
لکه های خون روی صورتش پاچیده بود.
لباسش لکه لکه قرمزه.
کف دست هایش اغشته به خون بود.
پدر گلوی دختر را فشار میده تا اونو ول کنه.
ولی قرار نبود اون اتفاق بیوفته.
رد انگشتان خونی پدر روی گلوی جیزل بود.
دختر پلک نمیزنه.
انگار داره لذت میبره.
چشمان پدر بسته شد.
دختر بلند بلند خندید.
از روی پدرش بلند شد و به سمت دستشویی رفت.
خون ها رو پاک کرد.
تو اینه به خودش زل زده بود.
پر از حس پوچی.
با صدای سوت خفیفی بیدار شدم.
توی تخت بیمارستان بودم.
به دستم سرم وصل بود.
سرمو چرخوندم و هیونجین و دیدم.
دستمو گرفته بود.
و چشماش بسته بود.
بهش نگاه میکردم.
یکم تکون خوردم که بیدار شد.
از جاش بلند شد و صورتمو چک کرد.
از چشماش میشد نگرانی رو حس کرد.
هیونجین:خوبی؟ جاییت درد میکنه؟
زیر لب گفت.
جیزل:حالم خوبه
بهم نگاه کرد.
میخواست مطمئن باشه.
سکوت رو شکست.
هیونجین:انگار حالت بد شده بوده آوردن تورو بیمارستان به من از گوشیت بهم زنگ زدن گفت اینجایی.
نفس عمیقی کشیدم.
به پنجره نگاه کردم.
دخترک خسته بود.
از اینکه گذشته اش یادآوری براش میشد.
هیونجین انگار دوای او بود.
هر وقت اونو میدید همه چی رو فراموش میکرد.
روحشو میسپرد به او.
- ۴.۶k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط