من مراقبتم آفرودیت من
PartFive_5
کوک: میزاری؟
کارد: اون بچس
کوک: من بزرگش میکنم
کارد: تو هم بچه ای!
کوک از جاش بلند شد و کنار کارد نشست
کوک: کارد داری کرم میریزی سرم؟اونم تو این موقعیت؟
کارد خندید کوک خوب زود میگرفت البته دیگه ۳۶ سالش شده بود و کوک ۲۸ ساله رو درک میکرد
کارد: باشه اجازه میدم هفته بعدی تولدش بیای
کوک: اون موقع...اجازه میدی...باهاش ازدواج کنم؟؟؟؟
کارد: باید فکرامو بکنم
کوک: اروم بکنن دردشون نگیره
کارد چشم غره ای به کوک رفت که کوک فهمید چه گندی زده
کوک: اگه کارم نداری من گم شم سر کارام
کارد: کدوم کارات؟
کوک: سالگرد چهار سالگی قرار گذاشتنمون دقیقا فردای تولد ا،ته..باید سنگ تموم بزارم
کارد: فقط از جلو چشمام گمشو به دخترمم نگو آفرودیت
کوک: مال خودمه
کارد: کوککککک گمشووووو
کوک با خداحافظی از اونجا رفت
کارد به این فکر میکرد...کوک تا حالا اینقدر خواهش کارد نکرده بود...اونو یه آدم محکم میشناخت و حتا یک ذره التماس از کوک ندیده بود...هرکس دیگهای التماسش میکرد صد در صد میگفت باید برای دختر من بیشتر التماس کنه اما کوک اینقدر راجب التماس مقاوم بود که به حساب یه اوم عادی انگار خودکشی کرده بود با این حجم التماس کم
⋆پایان فلش بک⋆
کارد زد به شونه کوک که پسر از خشکی در شد و با تعجب برگشت سمت رفیقش
کارد: کوک من اجازه میدم
جونگکوک: چ...چ...چی....چیش..چیشد؟
کارد خندش گرفت
کارد: لکنت گرفتی داداش
کوک هنوز تو شک بود
کارد خندشو جمع کرد و تکرار کرد
کارد: میزارم با دخترم بمونی
کوک: جدی؟؟؟؟؟
کارد: اره
کوک یهو کاردو کشید تو بغلش و فشارش میداد...کارد میخندید ولی کوک دم بغض بود واقعا قرار بود ا.ت مال خودش بشه
ویو ساعت ۳ شب
ا.ت ویو
با خداحافظ از زُر جدا شدم...هوف حالا همه رفته بودن الا کوک که هی چشمک میزد بوس میفرستاد و همش سعی میکرد نزدیک شه
کارد: همگییی
همه: بله
کارد: همگی بشینید کارتون دارم
زیلا با خواهر و برادرای ا.ت نشستن و کوک هم نشست
زیلا: چیزی شده عشقم؟
کارد: اول که بهتره بگم ا.ت سرتو از رو شونه مامانت بردار
ا.ت: چرا!؟
کارد: الان میگم
مغز ا.ت: بیاح جلسه رسمیه
کوک اهمی کرد
جونگکوک: حقیقتا...من....من میخوام دخترتون ا.ت رو خاستگاری کنم:)
همه با بهت گفتن "چیییییییییییییییی"
کوک: با احترام تمام...من از کارد و ا.ت اجازه رو گرفتم و زیلا خانوم شما...شما کسی هستید که بهم میگید اجازه دارم تا ابد پیش ا.ت باشم یا نه
زیلا تو بهت بود البته ا.ت و بقیه هم همینطور
زیلا من نمیفهمم...ا.ت بچس
ا.ت: کو..کوک
کوک: ا.ت خیلی فهمیده تر و باهوش تر از سنشه حتا با ۲۰ سال عمر بازم آفرودیت بهترینه
جین: ولی ا.ت جَوونه من اجازه نمیدم اینقدر زود ازدواج کنه
..
بی شرط
کوک: میزاری؟
کارد: اون بچس
کوک: من بزرگش میکنم
کارد: تو هم بچه ای!
کوک از جاش بلند شد و کنار کارد نشست
کوک: کارد داری کرم میریزی سرم؟اونم تو این موقعیت؟
کارد خندید کوک خوب زود میگرفت البته دیگه ۳۶ سالش شده بود و کوک ۲۸ ساله رو درک میکرد
کارد: باشه اجازه میدم هفته بعدی تولدش بیای
کوک: اون موقع...اجازه میدی...باهاش ازدواج کنم؟؟؟؟
کارد: باید فکرامو بکنم
کوک: اروم بکنن دردشون نگیره
کارد چشم غره ای به کوک رفت که کوک فهمید چه گندی زده
کوک: اگه کارم نداری من گم شم سر کارام
کارد: کدوم کارات؟
کوک: سالگرد چهار سالگی قرار گذاشتنمون دقیقا فردای تولد ا،ته..باید سنگ تموم بزارم
کارد: فقط از جلو چشمام گمشو به دخترمم نگو آفرودیت
کوک: مال خودمه
کارد: کوککککک گمشووووو
کوک با خداحافظی از اونجا رفت
کارد به این فکر میکرد...کوک تا حالا اینقدر خواهش کارد نکرده بود...اونو یه آدم محکم میشناخت و حتا یک ذره التماس از کوک ندیده بود...هرکس دیگهای التماسش میکرد صد در صد میگفت باید برای دختر من بیشتر التماس کنه اما کوک اینقدر راجب التماس مقاوم بود که به حساب یه اوم عادی انگار خودکشی کرده بود با این حجم التماس کم
⋆پایان فلش بک⋆
کارد زد به شونه کوک که پسر از خشکی در شد و با تعجب برگشت سمت رفیقش
کارد: کوک من اجازه میدم
جونگکوک: چ...چ...چی....چیش..چیشد؟
کارد خندش گرفت
کارد: لکنت گرفتی داداش
کوک هنوز تو شک بود
کارد خندشو جمع کرد و تکرار کرد
کارد: میزارم با دخترم بمونی
کوک: جدی؟؟؟؟؟
کارد: اره
کوک یهو کاردو کشید تو بغلش و فشارش میداد...کارد میخندید ولی کوک دم بغض بود واقعا قرار بود ا.ت مال خودش بشه
ویو ساعت ۳ شب
ا.ت ویو
با خداحافظ از زُر جدا شدم...هوف حالا همه رفته بودن الا کوک که هی چشمک میزد بوس میفرستاد و همش سعی میکرد نزدیک شه
کارد: همگییی
همه: بله
کارد: همگی بشینید کارتون دارم
زیلا با خواهر و برادرای ا.ت نشستن و کوک هم نشست
زیلا: چیزی شده عشقم؟
کارد: اول که بهتره بگم ا.ت سرتو از رو شونه مامانت بردار
ا.ت: چرا!؟
کارد: الان میگم
مغز ا.ت: بیاح جلسه رسمیه
کوک اهمی کرد
جونگکوک: حقیقتا...من....من میخوام دخترتون ا.ت رو خاستگاری کنم:)
همه با بهت گفتن "چیییییییییییییییی"
کوک: با احترام تمام...من از کارد و ا.ت اجازه رو گرفتم و زیلا خانوم شما...شما کسی هستید که بهم میگید اجازه دارم تا ابد پیش ا.ت باشم یا نه
زیلا تو بهت بود البته ا.ت و بقیه هم همینطور
زیلا من نمیفهمم...ا.ت بچس
ا.ت: کو..کوک
کوک: ا.ت خیلی فهمیده تر و باهوش تر از سنشه حتا با ۲۰ سال عمر بازم آفرودیت بهترینه
جین: ولی ا.ت جَوونه من اجازه نمیدم اینقدر زود ازدواج کنه
..
بی شرط
- ۲۷.۶k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط