رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت هشتم فصل دوم)
______________________________
"+هی در باز کنید......
" +کسی اینجا هست...
یهو دستی در تکون خورد زود عقب کشیدم در اتاق باز شد مردی
قد بلند و هیکلی بود جوری که وقتی جلو در ایستاد انگار کل چارچوب در رو پر کرده بود شونه های پهن و دستای عضلانی داشت و لباسای مشکی تنش بود موهای مشکی و کمی بهم ریخته اش روی پیشونیش ریخته بود و چهره جدی داشت فکش مشخص بود و نگاه تیره و عمیقش مستقیم روی من افتاد چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم و من از شدت هیکل و ابهتش ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم
کل جرعتمو جمع کرد و با صدای محکم گفتم
"+اینجا کجاست
مرد چند قدم نزدیک شد منم آروم چند قدم دور تر میرفتم
مرد یک لحظه ایستاد و به لب هام خیره شد
" +مگه کری میگم اینجا کجاست
"+من میخوام برم پیش تهیونگ
"! دختر کوچولو ببند دهنتو
(بچه ها چرا من روی این مرده کراش زدم)
"+گفتم من میخوام برم پیش...
هنوز حرفم تموم نشد که گونه سمت چپم تیر کشید مردکه عوضی بهم سیلی زد
روی زمین افتادم چشمام پر اشک بود
بغض گلومو گرفته بود
مرد با صدای بلند گفت
"! دیگه نشنوم بگی تهیونگ
سرمو بالا آوردم و محکم گفتم
"+تهیونگ. تهیونگ. تهیونگ
"+هزار بار دیگه هم میگم میخوای چیکار کنی مردکه عوضی
مرده موهامو گرفت و از روی زمین بلندم کرد
" +آخ... موهامو ول کن
دیگه نتونستم جلوی بغضمو بگیرم و شروع کردم به گریه کردم
مرده موهامو محکم تر گرفت و همرایی خودش کشوند و انداختم روی تخت
"+ولم کننننن..
مرده هیچی نگفت در کمد رنگ کنار در اتاق باز کرد و زنجیر کلفتی برداشت
اومد نزدیکم و روم خیمه زد محکم چشمامو بستم
مرده دست پاهامو بست و از روم بلند شد
هنوز چشمام بسته بود که صدای بسته شدن در اومد
آروم چشمامو باز کردم و به دور اطراف نگاه کرد
اتاق خیلی بزرگ و سرد بود و دیواراش یه رنگ خاکستری تیره داشتن نور کمی از یه چراغ کوچیک بالای دیوار میومد و بیشتر گوشه های اتاق توی تاریکی فرو رفته بود یه تخت بزرگ وسط اتاق قرار داشت و کنارش یه میز چوبی قدیمی بود که روش چندتا وسیله نامعلوم ریخته بود
سمت دیگه اتاق یه کمد بلند و تیره قرار داشت که درش نیمه باز مونده بود و کنار دیوار یه پنجره بزرگ بود که با پرده های ضخیم مشکی پوشیده شده بود هیچ صدایی از بیرون نمیومد و سکوت سنگینی همه جا رو گرفته بود
فضای اتاق عجیب خفه و ترسناک بود انگار مدت ها کسی توش زندگی نکرده بود و تنها صدایی که شنیده میشد صدای نفس های بریده بریده خودم بود
_____________________________
بفرمایید ملکه هام 💞✨
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت هشتم فصل دوم)
______________________________
"+هی در باز کنید......
" +کسی اینجا هست...
یهو دستی در تکون خورد زود عقب کشیدم در اتاق باز شد مردی
قد بلند و هیکلی بود جوری که وقتی جلو در ایستاد انگار کل چارچوب در رو پر کرده بود شونه های پهن و دستای عضلانی داشت و لباسای مشکی تنش بود موهای مشکی و کمی بهم ریخته اش روی پیشونیش ریخته بود و چهره جدی داشت فکش مشخص بود و نگاه تیره و عمیقش مستقیم روی من افتاد چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم و من از شدت هیکل و ابهتش ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم
کل جرعتمو جمع کرد و با صدای محکم گفتم
"+اینجا کجاست
مرد چند قدم نزدیک شد منم آروم چند قدم دور تر میرفتم
مرد یک لحظه ایستاد و به لب هام خیره شد
" +مگه کری میگم اینجا کجاست
"+من میخوام برم پیش تهیونگ
"! دختر کوچولو ببند دهنتو
(بچه ها چرا من روی این مرده کراش زدم)
"+گفتم من میخوام برم پیش...
هنوز حرفم تموم نشد که گونه سمت چپم تیر کشید مردکه عوضی بهم سیلی زد
روی زمین افتادم چشمام پر اشک بود
بغض گلومو گرفته بود
مرد با صدای بلند گفت
"! دیگه نشنوم بگی تهیونگ
سرمو بالا آوردم و محکم گفتم
"+تهیونگ. تهیونگ. تهیونگ
"+هزار بار دیگه هم میگم میخوای چیکار کنی مردکه عوضی
مرده موهامو گرفت و از روی زمین بلندم کرد
" +آخ... موهامو ول کن
دیگه نتونستم جلوی بغضمو بگیرم و شروع کردم به گریه کردم
مرده موهامو محکم تر گرفت و همرایی خودش کشوند و انداختم روی تخت
"+ولم کننننن..
مرده هیچی نگفت در کمد رنگ کنار در اتاق باز کرد و زنجیر کلفتی برداشت
اومد نزدیکم و روم خیمه زد محکم چشمامو بستم
مرده دست پاهامو بست و از روم بلند شد
هنوز چشمام بسته بود که صدای بسته شدن در اومد
آروم چشمامو باز کردم و به دور اطراف نگاه کرد
اتاق خیلی بزرگ و سرد بود و دیواراش یه رنگ خاکستری تیره داشتن نور کمی از یه چراغ کوچیک بالای دیوار میومد و بیشتر گوشه های اتاق توی تاریکی فرو رفته بود یه تخت بزرگ وسط اتاق قرار داشت و کنارش یه میز چوبی قدیمی بود که روش چندتا وسیله نامعلوم ریخته بود
سمت دیگه اتاق یه کمد بلند و تیره قرار داشت که درش نیمه باز مونده بود و کنار دیوار یه پنجره بزرگ بود که با پرده های ضخیم مشکی پوشیده شده بود هیچ صدایی از بیرون نمیومد و سکوت سنگینی همه جا رو گرفته بود
فضای اتاق عجیب خفه و ترسناک بود انگار مدت ها کسی توش زندگی نکرده بود و تنها صدایی که شنیده میشد صدای نفس های بریده بریده خودم بود
_____________________________
بفرمایید ملکه هام 💞✨
- ۴۸۶
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط