〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلـایـی
part_13
ویو میرا
در اتاق کارمو باز کردم و همون اول چشمم افتاد به لیا که پشت میزم نشسته بود و ناخوناشو چک میکرد
خدایااا... این کارو زندگی نداره؟
انگار نه انگار اینجا اتاق منه
همین که منو دید بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت:
«بالاخره اومدییی»
کیفمو رو میز گذاشتم و با اخم نگاش کردم:
«تو چرا اینجایی؟»
شونه بالا انداخت:
«منتظرت بودمم»
با کلافگی گفتم:
«دیشب دقیقا چیکار کردی؟؟»
لیا سرشو بلند کرد و با خونسردی گفت:
«من؟ هیچ کاری نکردم»
با حرص گفتم:
«پس تهیونگ چرا اومد اونجا؟»
لیا چند لحظه نگام کرد
بعد ابروهاشو داد بالا:
«مگه خودت نگفتی یکیو پیدا کنم نجاتت بده؟»
من؟
چند ثانیه ساکت موندم
اوه
گفته بودم
ولی خب...
کیفمو برداشتم و یه ضربهی آروم به بازوش زدم:
«گفتم یکیو پیدا کن ولی از بین این همه آدم اون؟!»
لیا زد زیر خنده و دستشو روی بازوش برد:
«آخه من که انتخابش نکردم! خودش زنگ زد»
با تعجب گفتم:
«خودش؟!»
سرشو تکون داد:
«آره.. پرسید کجایی»
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم:
«و تو هم گفتی سر قرارم»
انگشت اشاره شو سمتم گرفت:
«دقیقا»
با حرص نگاش کردم:
«لیااا...»
خندید و گفت:
«خب راستشو گفتم دیگه»
دست به سینه شدم و با اخم گفتم:
«بعد اونم اومد و جلوی طرف گفت دوست پسرمه!»
لبخند لیا کمکم شیطون شد و دوتا انگشت اشاره هاشو چسبوند به هم:
(منظورم این حرکته ها 👈🏻👉🏻 😂💔)
«خب...»
انگشتمو سمتش گرفتم:
«نه! نگو»
خندید:
«هنوز چیزی نگفتم»
نگاه تیزی کردم:
«از قیافت معلومه»
لیا دوباره ناخنهاشو نگاه کرد و خیلی عادی گفت:
«فقط میگم...»
مکث کرد
بعد با یه لبخند ریز ادامه داد:
«به هم.. میاین...»
چشمام گرد شد:
«چی؟!»
لیا خندید:
«هیچییی»
چشمامو چرخوندم و گفتم:
«لیااا.. ما به هم نمیایم!»
خیلی خونسرد شونه بالا انداخت:
«باشه»
چشمامو ریز کردم:
«اون "باشه" چرا اینقدر مشکوکه؟»
لیا لبخند زد:
«هیچی خانم جانگ»
دست به سینه شدم و با حرص زیر لب گفتم:
«این دختر یه روز منو دیوونه میکنه...»
ویو تهیونگ
در اتاقم بدون اینکه اجازه ورود بدم باز شد
جونگکوک اومد داخل
مثل همیشه یه آبنبات توی دهنش بود
نگاهی بهش کردم و گفتم:
«فکر نمیکردم امروز برگردی»
روی صندلی روبهروم نشست و آبنبات رو از دهنش بیرون آورد:
«دلم برات تنگ شده بود»
ابروهام بالا رفت:
«چند روز بیشتر نبود»
با لبخند گفت:
«برای من زیاد بود»
سرمو به نشونه تأسف تکون دادم و دوباره مشغول بررسی پروندههای روی میزم شدم
جونگکوک چند لحظه ساکت موند
بعد با همون لحن همیشگیش گفت:
«تو اصلاً دلت برام تنگ نشده؟»
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:
«نه»
چند ثانیه سکوت کرد
بعد با ناراحتی ساختگی گفت:
«بیرحم»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
گفتم:
«خودت خواستی بری»
«آره.. ولی انتظار داشتم حداقل نبودنم رو حس کنی»
نگاهش کردم:
«حس کردم»
چشمهاش برق زد:
«جدی؟»
گفتم:
«دفترم و شرکت ساکتتر بود»
چشماشو چرخوند و روشو کرد اونور:
«تو واقعا بلدی آدمو تحقیر کنی»
دوباره نگاهم رو روی پروندهها انداختم
جونگکوک خندید و آبنباتش رو دوباره گذاشت توی دهنش
چند لحظه بعد چشمش به پوشهای روی میزم افتاد
«این پروژه جدیدته؟»
سر تکون دادم:
«آره.. پروژهی هتل»
پوشه رو سمتش گرفتم :
«قراره با گروه Lumiere (لومیر) همکاری کنیم بخش ساخت و اجرای پروژه با Seyoung (سهیونگ) و طراحی داخلی و چیزای مربوط به اون رو لومیر انجام میده»
جونگکوک نگاهی به پرونده انداخت:
«لومیر...»
سرمو تکون دادم
«یکی از افراد اصلی پروژه هم جانگ میراست»
دست جونگکوک برای چند لحظه روی پرونده ثابت موند
آبنبات رو از دهنش بیرون آورد
با مکث گفت:
«جانگ میرا...؟»
نگاهش کردم:
«میشناسیش؟»
چند ثانیه ساکت موند:
«نه... فقط اسمش آشنا بود»
نگاهش کردم اما چیزی نگفتم
جونگکوک دوباره لبخند زد و پرونده رو روی میز گذاشت:
«پروژه جالبیه»
سرمو به نشونه تأیید تکون دادم
ولی برای چند لحظه ذهنم سمت همون اسم موند
جانگ میرا....
۲. استایل میرا
نپرسین چرا بیشتر استایل میرا رو میزارم😂💔
اینم پارت جدید
بالاخره جونگ کوک هم اومد😂
مدیونید فکر کنید یادم رفته بود جونگ کوکو😂🦦
معذرت بابت تاخیر دخترا😭
برای پارتای بعدی خیلی ذوق دارم حیحی
سعی میکنم سری تر بنویسم و امروز باز پارت آپ کنم
حتما حمایت کنین پس💋
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلـایـی
part_13
ویو میرا
در اتاق کارمو باز کردم و همون اول چشمم افتاد به لیا که پشت میزم نشسته بود و ناخوناشو چک میکرد
خدایااا... این کارو زندگی نداره؟
انگار نه انگار اینجا اتاق منه
همین که منو دید بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت:
«بالاخره اومدییی»
کیفمو رو میز گذاشتم و با اخم نگاش کردم:
«تو چرا اینجایی؟»
شونه بالا انداخت:
«منتظرت بودمم»
با کلافگی گفتم:
«دیشب دقیقا چیکار کردی؟؟»
لیا سرشو بلند کرد و با خونسردی گفت:
«من؟ هیچ کاری نکردم»
با حرص گفتم:
«پس تهیونگ چرا اومد اونجا؟»
لیا چند لحظه نگام کرد
بعد ابروهاشو داد بالا:
«مگه خودت نگفتی یکیو پیدا کنم نجاتت بده؟»
من؟
چند ثانیه ساکت موندم
اوه
گفته بودم
ولی خب...
کیفمو برداشتم و یه ضربهی آروم به بازوش زدم:
«گفتم یکیو پیدا کن ولی از بین این همه آدم اون؟!»
لیا زد زیر خنده و دستشو روی بازوش برد:
«آخه من که انتخابش نکردم! خودش زنگ زد»
با تعجب گفتم:
«خودش؟!»
سرشو تکون داد:
«آره.. پرسید کجایی»
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم:
«و تو هم گفتی سر قرارم»
انگشت اشاره شو سمتم گرفت:
«دقیقا»
با حرص نگاش کردم:
«لیااا...»
خندید و گفت:
«خب راستشو گفتم دیگه»
دست به سینه شدم و با اخم گفتم:
«بعد اونم اومد و جلوی طرف گفت دوست پسرمه!»
لبخند لیا کمکم شیطون شد و دوتا انگشت اشاره هاشو چسبوند به هم:
(منظورم این حرکته ها 👈🏻👉🏻 😂💔)
«خب...»
انگشتمو سمتش گرفتم:
«نه! نگو»
خندید:
«هنوز چیزی نگفتم»
نگاه تیزی کردم:
«از قیافت معلومه»
لیا دوباره ناخنهاشو نگاه کرد و خیلی عادی گفت:
«فقط میگم...»
مکث کرد
بعد با یه لبخند ریز ادامه داد:
«به هم.. میاین...»
چشمام گرد شد:
«چی؟!»
لیا خندید:
«هیچییی»
چشمامو چرخوندم و گفتم:
«لیااا.. ما به هم نمیایم!»
خیلی خونسرد شونه بالا انداخت:
«باشه»
چشمامو ریز کردم:
«اون "باشه" چرا اینقدر مشکوکه؟»
لیا لبخند زد:
«هیچی خانم جانگ»
دست به سینه شدم و با حرص زیر لب گفتم:
«این دختر یه روز منو دیوونه میکنه...»
ویو تهیونگ
در اتاقم بدون اینکه اجازه ورود بدم باز شد
جونگکوک اومد داخل
مثل همیشه یه آبنبات توی دهنش بود
نگاهی بهش کردم و گفتم:
«فکر نمیکردم امروز برگردی»
روی صندلی روبهروم نشست و آبنبات رو از دهنش بیرون آورد:
«دلم برات تنگ شده بود»
ابروهام بالا رفت:
«چند روز بیشتر نبود»
با لبخند گفت:
«برای من زیاد بود»
سرمو به نشونه تأسف تکون دادم و دوباره مشغول بررسی پروندههای روی میزم شدم
جونگکوک چند لحظه ساکت موند
بعد با همون لحن همیشگیش گفت:
«تو اصلاً دلت برام تنگ نشده؟»
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:
«نه»
چند ثانیه سکوت کرد
بعد با ناراحتی ساختگی گفت:
«بیرحم»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
گفتم:
«خودت خواستی بری»
«آره.. ولی انتظار داشتم حداقل نبودنم رو حس کنی»
نگاهش کردم:
«حس کردم»
چشمهاش برق زد:
«جدی؟»
گفتم:
«دفترم و شرکت ساکتتر بود»
چشماشو چرخوند و روشو کرد اونور:
«تو واقعا بلدی آدمو تحقیر کنی»
دوباره نگاهم رو روی پروندهها انداختم
جونگکوک خندید و آبنباتش رو دوباره گذاشت توی دهنش
چند لحظه بعد چشمش به پوشهای روی میزم افتاد
«این پروژه جدیدته؟»
سر تکون دادم:
«آره.. پروژهی هتل»
پوشه رو سمتش گرفتم :
«قراره با گروه Lumiere (لومیر) همکاری کنیم بخش ساخت و اجرای پروژه با Seyoung (سهیونگ) و طراحی داخلی و چیزای مربوط به اون رو لومیر انجام میده»
جونگکوک نگاهی به پرونده انداخت:
«لومیر...»
سرمو تکون دادم
«یکی از افراد اصلی پروژه هم جانگ میراست»
دست جونگکوک برای چند لحظه روی پرونده ثابت موند
آبنبات رو از دهنش بیرون آورد
با مکث گفت:
«جانگ میرا...؟»
نگاهش کردم:
«میشناسیش؟»
چند ثانیه ساکت موند:
«نه... فقط اسمش آشنا بود»
نگاهش کردم اما چیزی نگفتم
جونگکوک دوباره لبخند زد و پرونده رو روی میز گذاشت:
«پروژه جالبیه»
سرمو به نشونه تأیید تکون دادم
ولی برای چند لحظه ذهنم سمت همون اسم موند
جانگ میرا....
۲. استایل میرا
نپرسین چرا بیشتر استایل میرا رو میزارم😂💔
اینم پارت جدید
بالاخره جونگ کوک هم اومد😂
مدیونید فکر کنید یادم رفته بود جونگ کوکو😂🦦
معذرت بابت تاخیر دخترا😭
برای پارتای بعدی خیلی ذوق دارم حیحی
سعی میکنم سری تر بنویسم و امروز باز پارت آپ کنم
حتما حمایت کنین پس💋
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۱k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط