کوک آروم دستاشو ول کرد و کشید تو بغلش و
30
کوک: آروم دستاشو ول کرد و کشید تو بغلش و
دستشو تو موهاش کشید و سعی داشت ارومش کنه ... هیشش گریه نکن (ملایم)
_:گریه براتون خوب نیست .... ممکنه بازم حالتون بد بشه
کوک :صورتشو گرفت تو دستاش و اشکاشو پاک کرد.... بسته دیگه
گریه نکن (ملایم)
_:شما همراهشون هستید؟
کوک :بله (جدی )
_ چه نسبتی باهاش دارید؟
کوک :عا ... شوهر شم ( جدی )
_:(با تعجب نگاهی بهشون کرد )مطمئنین؟
کوک :شما الان میخواین اینجا فضولی مارو کنین یا حرفتون رو
بزنید؟ (عصبی )
_:نه خب... خواستم راجب مادرشون مورد هایی رو بگ..... کوک: صبر کن ..... بیرون صحبت میکنیم (جدی )
ا.ت: ولی منم باید بدونم (بغض )
کوک :خودم بعد بهت میگم (جدی )
ات:* از اتاق خارج شدن و در و بستن و دراز کشیدم رو تخت و به پنجره خیره شدم و خاطراتم با مادرم از جلوی نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه... نه اون نمیتونه مادرم از جلوی چشمم رد میشن و همینطوری منو ول کنه و بره (گریه) من کسی و جز اون ندارم اون
نباید بره (گریه)
[چند ماه بعد ]
ات:* کیفشو برداشت و بدون خوردن چیزی از خونه زد بیرون و به
سمت مدرسش حرکت کرد و بعد چندمین رسید و وارد مدرسه شد و وارد کلاسش شد بدون نگاه و توجه به کسی سرجاش نشست و به
رو به روش خیره شده بود
ا.ت :که با ریخته شدن سطل آبی روش به خودش اومد سریع از جاش بلند شد و با تعجب به اطرافش نگاه کرد
جیمین :نگاش کن همه خیس آب شده (خنده)
کوک: آروم دستاشو ول کرد و کشید تو بغلش و
دستشو تو موهاش کشید و سعی داشت ارومش کنه ... هیشش گریه نکن (ملایم)
_:گریه براتون خوب نیست .... ممکنه بازم حالتون بد بشه
کوک :صورتشو گرفت تو دستاش و اشکاشو پاک کرد.... بسته دیگه
گریه نکن (ملایم)
_:شما همراهشون هستید؟
کوک :بله (جدی )
_ چه نسبتی باهاش دارید؟
کوک :عا ... شوهر شم ( جدی )
_:(با تعجب نگاهی بهشون کرد )مطمئنین؟
کوک :شما الان میخواین اینجا فضولی مارو کنین یا حرفتون رو
بزنید؟ (عصبی )
_:نه خب... خواستم راجب مادرشون مورد هایی رو بگ..... کوک: صبر کن ..... بیرون صحبت میکنیم (جدی )
ا.ت: ولی منم باید بدونم (بغض )
کوک :خودم بعد بهت میگم (جدی )
ات:* از اتاق خارج شدن و در و بستن و دراز کشیدم رو تخت و به پنجره خیره شدم و خاطراتم با مادرم از جلوی نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه... نه اون نمیتونه مادرم از جلوی چشمم رد میشن و همینطوری منو ول کنه و بره (گریه) من کسی و جز اون ندارم اون
نباید بره (گریه)
[چند ماه بعد ]
ات:* کیفشو برداشت و بدون خوردن چیزی از خونه زد بیرون و به
سمت مدرسش حرکت کرد و بعد چندمین رسید و وارد مدرسه شد و وارد کلاسش شد بدون نگاه و توجه به کسی سرجاش نشست و به
رو به روش خیره شده بود
ا.ت :که با ریخته شدن سطل آبی روش به خودش اومد سریع از جاش بلند شد و با تعجب به اطرافش نگاه کرد
جیمین :نگاش کن همه خیس آب شده (خنده)
- ۸.۵k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط