{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات بله آروم وسایل هاشو داخل کیفش گذاشت و بعد از خدافظی از ...

28
ات : بله آروم وسایل هاشو داخل کیفش گذاشت و بعد از خدافظی از کافه خارج شد و سریع ماشین گرفت به سمت خونه حرکت کرد

ات: وارد خونه شدم و به سمت اتاق مادرم رفتم آروم کنار تختش نشستم و صداش زدم

ات :*مامان ..... بعد از چند بار صدا زدن جوابی نگرفتم ازش کمی تکونش دادم بازم جوابی نشنیدم... کم کم داشت ترس کل بدنم رو فرا میگرفت صدامو بردم بالا و با چشمای پر شده از اشک مدام میزدم اما جوابی نمیگرفتم ازش سریع گوشیمو برداشتم و به مدام صداش میزدم اما جوابی نمیگرفتم ازش سریع گوشیمو برداشتم و به
اورژانس زنگ زدم

کوک :*جلوی فروشگاه ماشین و نگه داشت وارد فروشگاه شد کمی خوراکی خرید و موقع حساب کردن سنجاقی نظر اونو به خودش جلب کرده بود.... خیره شده بود به اون سنجاق و با دیدن اون به یاد ات افتاد که حتما اون سنجاق ترکیب زیبایی لای موهای مشکی رنگ ات میشد...

کوک :عا اینم بر میدارم( اشاره به سنجاق)

کوک:* بعد از حساب کردن کردن وسایل ها رو برداشت و از فروشگاه خارج بعد از گذاشتن وسایل به داخل ماشین.. سوار شد و به سمت شد خونه است حرکت کرد

[چندمین بعد ]

کوک:* از ماشین پیاده شد و به سمت خونه رفت و دستشو روی زنگ فشورد بعد از کمی مکث دوباره زنگ خونه رو زد اما خبری نبود... گوشیشو در آورد و به ات زنگ زد که جواب نمیداد کم کم داشت عصبی و کلافه میشد فکر میکرد ارت اونو پیچونده و رفته ... مدام بهش زنگ میزد

ات: چرا هیچکدومتون چیزی نمیگید بگید مامانم چیشده (گریه)
+: متاسفانه دیر متوجه حال بد ایشون شدید و طاقت نیاوردن
ات: ی ی یعنی چی( گریه و شوکه)
+:از دستشون دادید... (اروم)
دیدگاه ها (۹)

29ات:* برای لحظه ای شوکه شده بود و مدام کلمه از( از دستشون د...

30کوک: آروم دستاشو ول کرد و کشید تو بغلش ودستشو تو موهاش کشی...

27ات: فقط ..... با زنگ خوردن گوشیش حرفش قطع شد و به صفحه نگا...

26[بعد از تموم شدن مدرسه ]مین هیوک: خب الان دیگه میتونیم بری...

39جیهون: نیازی نیست... تو برو خونه هر موقع که خبری ازشون شدم...

55ات :گوشیشو روشن کرد و متوجه تماس های بی پاسخ تهیونگ شد.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط