درخواستی یه فرشته میشه یه وانشات از فلیکس بنویسی که فلی
درخواستی یه فرشته : میشه یه وانشات از فلیکس بنویسی که فلیکس عاشقمون میشه ولی بخاطر شرایط شغلی که داریم ( هرچی میخوایی تصور کن ) نمی تونیم باهاش باشیم و خیلی دوستش داریم و به خاطر اینکه اون از ما آسیب نبینه ازش فاصله میگیریم ولی درکل بگم بهت هپی اند نمی خوام 🪼💙🫂🫂🫂🫂🫂
.
.
.
[تو یه خواننده ی ژاپنی هستی و فیلیکس هم یه آیدل کره ای]
تو و فیلیکس داخل یه کافه قرار گذاشته بودید و سفارشتون رو داداه بودید...نمی دونستی چرا دعوتت کرده...حتی نمی دونستی درباره ی چی حرف بزنی
.
فیلیکس قلبش تند میزد و داشت خودش رو جمع رو جور میکرد تا بلاخره حرف دلش رو بگه...نفس های عمقی میکشید و بلاخره جرعتش رو پیدا کرد
.
فیلیکس: میدونی...من تو رو بیشتر از دوست میبینم و....ما خیلی وقت باهمین....و..و..تو میدونی دوستت دارم ولی الان دیگه فرق داره
.
نفست رو حبث کرده بودی نمی دونستی چی بگی پس فقط سکوت کردی و وایستادی حرفش تموم بشه
.
فیلیکس جلوی تو زانو زد و جعبه ای کوچک و مخملی از داخل کتش در اورد و با چشمانی درخشان و لبخندی نرم نگاهت کرد....تمام افراد داخل کافه داشتن نگاهتون میکردند و لبخند زده بودند و منتظر جواب بود
.
فیلیکس: میتونی بقیه ی عمرت را در کنار من زندگی کنی؟اجازه میدی؟
ا.ت: م...متاسفم
.
و بعد پاشدی و از کافه سریع بیرون رفتی توی راه داشتی فکر میکردی که الان داره به چی فکر میکنه؟ اصلا اون میدونه چرا ترکش کردی؟ الان چه حسی داره؟
استینات رو محکم داخل مشتت کرده بودی و وقتی رسیدی خونه مامانت نگاهت کرد و گفت:
مامانت: چیشده عزیزم؟ داری گریه میکنی؟ اتفاقی افتاده؟
.
تو هیچی نگفتی و رفتی طبقه ی بالا داخل اتاقت و در رو روی خودت قفل کردی و روی زمین فرو ریختی و زونو هایت رو بغل کرد و اشکات شروع به جاری شدن کردند از خودت متنفر شده بودی...دلت نمیخواست دیگه زندگی کنی و نفس بکشی....اصلا چرا بهش دلیلش رو نگفتی
.
ویو فیلیکس(لحظه ی ترک تو):
وقتی ترکش کردی....کله کافه در سکوت فرو رفت و همه داشتن پچ پچ میکردند...جبعه روی زمطن افتاد و اشک روی گونه هاش جاری شد ولی در سکوت.....به آرومی کافه رو ترک کرد و رفت خونه......به عکسایی که بااام انداخته بودید نگاه کرد....فکر کرد اگر بهت اعتراف نمی کرد الان پیشش بودی و اینجوری نمشد
.
عکس ها رو دونه به دونه آتی.ش زد و مینداخت روی زمین....فرش درحال آتی.ش گرفتن بود و فقط خیره شده بود........
.
.
.
مامانت پشت در امد و فریاد زد:
مامانت: خونه ی فیلیکس اتی.ش گرفته
.
تو خشکت زد و سریع در رو باز کردی و دویدی بیرون و سمت خونه ی فیلیکس رفتی....وقتی آتیش رو دیدی چشمانت دوباره داخلش اب پر شد و با چیزی که دیدی روی زانوهات فرو ریختی و......همون فردی بود که میخواستی بهش اسیب نرسه الان داخل پا.چه بود و کاملا سو.خته بود.....شروع به گریه کردن های بلند کردی و فقط خودت رو میز.دی وقتی خواستی بری سمتش...پلیس و دکتر ها نزاشتن
.
ا.ت: ب..بزار ببینمش..خواهش میکنم
پلیس: متاسفم
.
.
رفتی سمت خونه ی اتیش گرفته که اتش نشان تا امد بگیرتت دویدی داخل و.....ات.ش گرفتی و وقتی خواستن نجاتت بدن چوب های خانه فرو ریخت
.
.
.
.
.
.
.
پایان
.
.
.
.
.
.
.
امیدوارم دوستش داشته باشید فرشته کوچولوهام🫠😊💝💋
.
.
.
.
.
.
.
#Huynjin
.
.
.
[تو یه خواننده ی ژاپنی هستی و فیلیکس هم یه آیدل کره ای]
تو و فیلیکس داخل یه کافه قرار گذاشته بودید و سفارشتون رو داداه بودید...نمی دونستی چرا دعوتت کرده...حتی نمی دونستی درباره ی چی حرف بزنی
.
فیلیکس قلبش تند میزد و داشت خودش رو جمع رو جور میکرد تا بلاخره حرف دلش رو بگه...نفس های عمقی میکشید و بلاخره جرعتش رو پیدا کرد
.
فیلیکس: میدونی...من تو رو بیشتر از دوست میبینم و....ما خیلی وقت باهمین....و..و..تو میدونی دوستت دارم ولی الان دیگه فرق داره
.
نفست رو حبث کرده بودی نمی دونستی چی بگی پس فقط سکوت کردی و وایستادی حرفش تموم بشه
.
فیلیکس جلوی تو زانو زد و جعبه ای کوچک و مخملی از داخل کتش در اورد و با چشمانی درخشان و لبخندی نرم نگاهت کرد....تمام افراد داخل کافه داشتن نگاهتون میکردند و لبخند زده بودند و منتظر جواب بود
.
فیلیکس: میتونی بقیه ی عمرت را در کنار من زندگی کنی؟اجازه میدی؟
ا.ت: م...متاسفم
.
و بعد پاشدی و از کافه سریع بیرون رفتی توی راه داشتی فکر میکردی که الان داره به چی فکر میکنه؟ اصلا اون میدونه چرا ترکش کردی؟ الان چه حسی داره؟
استینات رو محکم داخل مشتت کرده بودی و وقتی رسیدی خونه مامانت نگاهت کرد و گفت:
مامانت: چیشده عزیزم؟ داری گریه میکنی؟ اتفاقی افتاده؟
.
تو هیچی نگفتی و رفتی طبقه ی بالا داخل اتاقت و در رو روی خودت قفل کردی و روی زمین فرو ریختی و زونو هایت رو بغل کرد و اشکات شروع به جاری شدن کردند از خودت متنفر شده بودی...دلت نمیخواست دیگه زندگی کنی و نفس بکشی....اصلا چرا بهش دلیلش رو نگفتی
.
ویو فیلیکس(لحظه ی ترک تو):
وقتی ترکش کردی....کله کافه در سکوت فرو رفت و همه داشتن پچ پچ میکردند...جبعه روی زمطن افتاد و اشک روی گونه هاش جاری شد ولی در سکوت.....به آرومی کافه رو ترک کرد و رفت خونه......به عکسایی که بااام انداخته بودید نگاه کرد....فکر کرد اگر بهت اعتراف نمی کرد الان پیشش بودی و اینجوری نمشد
.
عکس ها رو دونه به دونه آتی.ش زد و مینداخت روی زمین....فرش درحال آتی.ش گرفتن بود و فقط خیره شده بود........
.
.
.
مامانت پشت در امد و فریاد زد:
مامانت: خونه ی فیلیکس اتی.ش گرفته
.
تو خشکت زد و سریع در رو باز کردی و دویدی بیرون و سمت خونه ی فیلیکس رفتی....وقتی آتیش رو دیدی چشمانت دوباره داخلش اب پر شد و با چیزی که دیدی روی زانوهات فرو ریختی و......همون فردی بود که میخواستی بهش اسیب نرسه الان داخل پا.چه بود و کاملا سو.خته بود.....شروع به گریه کردن های بلند کردی و فقط خودت رو میز.دی وقتی خواستی بری سمتش...پلیس و دکتر ها نزاشتن
.
ا.ت: ب..بزار ببینمش..خواهش میکنم
پلیس: متاسفم
.
.
رفتی سمت خونه ی اتیش گرفته که اتش نشان تا امد بگیرتت دویدی داخل و.....ات.ش گرفتی و وقتی خواستن نجاتت بدن چوب های خانه فرو ریخت
.
.
.
.
.
.
.
پایان
.
.
.
.
.
.
.
امیدوارم دوستش داشته باشید فرشته کوچولوهام🫠😊💝💋
.
.
.
.
.
.
.
#Huynjin
- ۲.۴k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط