{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در جست و جوی عشق

P 8:




دخترک گفت:
+آجوما.... این حرفو نزن. امیدوارم خدا به شما سلامتی و عمر بیشتری بده. شما باید به فکر پسرات باشی.

آجوما لبخندی زد و گفت:
-درست میگی. ولی من بازم هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام میدم.


.................
چند روز بعد :


چند روزی از ماندن دخترک در خانه ی آجوما میگذشت. آجوما با ا.ت، مثل دخترش رفتار میکرد. خیلی به دخترک وابسته شده بود، اما خب دخترک در خانه ی او ماندگار نبود.

دخترک در این چند روز یکبار به یونگ تونگ(یکی از شهر های کره ی جنوبی که خیلی از عمارت ا.ت در سئول دوره) رفت.

آنجا با عکس های منتشر شده از چهره ی خودش مواجه شد. حدسش را میزد که این اتفاق بیوفتد . پس با یک ماسک، نصفی از صورت خود را پوشانده بود.

اکنون، فردای همان روز بود.
آجوما و دخترک به کمک هم،مشغول دوشیدن شیر گاو ها بودند که یکهو صدای بلند و مهیبی آمد . درِ طویله با ضربه ای شکسته شد.

افسر های نگهبانی داد زدند و به داخل طویله آمدند.آنها مانند یاغی هایی به سطل های شیر، لگد میزدند و همه را می ریختند. یکی از آنها که انگار سردسته ی آنها و بی اعصاب ترین بود با انگشت اشاره به دخترک اشاره کرد و گفت:
-خودشه! آمار رو درست بهمون رسوندن اون دختر رو ببرید. پیرزنه رو هم بکشید. به هر حال کسی قرار نیست بفهمه کس دیگه ای برای فرار کردن بهش کمک کرده. اگرم کسی فهمید بازم اون پیرزن سزاوار مرگه. فهمیدین چی گفتم؟

بقیه افسران گفتند :*بله قربان!

افسر ها به سمت دخترک رفتند و دخترک را گرفتند و به سمت کالسکه بردند.
دخترک گفت:
+نهههههه! تروخدا! اون مقصر نیست. اصلا از ماجرا خبر ندارههه!

پیرزن گفت :
_نگران من نباش دخترم. مواظب خودت باش.


فلش بک به یک روز قبل:
مردک روستایی که دخترک را در روستای خودشان دیده بود و از او خوشش آمده بود . قضیه را به دخترک گفت اما وقتی با بی محلی و جواب منفی دخترک مواجه شد، کینه ای در دلش ایجاد شد و مانند کودکی بی عقل که عکس دختر را در شهر دیده بود ، به آدرس نوشته شده ی قصر رفت . و به ملکه ی اعظم گفت :
*بانوی من.... دختر شما در روستای ما پناهنده شده.

ملکه با صدایی بلند همراه با شوک گفت:
- چی؟تو مطمئنی؟میدونی که اگر دروغ گفته باشی مستحق مرگی؟

مرد گفت:
*بله بانوی من.

ملکه گفت:
*اگر راست بگی، پیش من مزد خوبی داری.

سپس ندیمه را صدا زد و به او گفت که افسران را به همراه آن مرد به روستا بفرستند و دخترش را برگردانند.

پایان فلش بک .

اما پیرزن چه کاری کرد؟ آیا تلاشی برای کمک کردن به دخترک میکند یا خیر؟ چه کاری می تواند انجام دهد؟
جواب همه این سوالات را در پارت بعد میخوانید.

حمایت؟ شرط :۴۹ لایک_۵۵ کامنت.
دیدگاه ها (۱۰۰)

REGRET✨PART: 15ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان تهکوک

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

پارت ۴ : عزیزم اونجا برای تو که ۱۵ سالته جای بازرگیه . × من...

( رایا ویو )داشتم خونه رو نگاه. میکردم و ونه که چه عرض کنم ق...

آیت‌الله سعیدی: مسئولان نسبت به فراهم کردن زیرساخت‌های زیارتی توجه ویژه داشته باشند

ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ کاری...

پارت¹⁰ ...

چندپارتی انزو.تو انتخاب همیشگی منی عزیزم.مثل یه روز عادی توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط