{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه فصل سوم

ادامه فصل سوم

آن‌ها با تمام توان در راهروهای باریک و پر از تله می‌دویدند. نفس ا. ت در سینه حبس شده بود. هر قدم، یک چالش جدید بود: یک بار زیر پاهایشان خالی شد و جونگکوک او را با یک دست در میان زمین و آسمان نگه داشت، و بار دیگر دیوارهای تونل شروع به نزدیک شدن به هم کردند تا آن‌ها را له کنند.

سرانجام، آن‌ها به درِ بزرگ و حکاکی شده‌ای رسیدند که از جنس سنگِ سیاه بود. جونگکوک در را با ضربه‌ی دست باز کرد و هر دو به داخل غلتیدند. ا. ت به پشت روی زمین افتاد و همان‌طور که نگاهش به سقف بلند و خیره‌کننده‌ی آن اتاق می‌افتاد، نفس‌نفس می‌زد. آن‌ها به قلب قلعه رسیده بودند.

اما اینجا، چیزی منتظر آن‌ها بود که حتی خودِ جونگکوک هم انتظارش را نداشت…
دیدگاه ها (۱)

آتیشی که از بارون شروع شد part 49ویوی جونگکوکضبط صوت رو بررس...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

فیک جونگکوک

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط