{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میناب ۱۶۸

میناب ۱۶۸

اوایل جنگ از هر صدا قلبم از سینه بیرون میزد و از شدت ترس دیگر حتی اعضای بدنم را حس نمیکردم

تنها احساسی که در وجودم رخنه کرده بود اول حسادت بود و بعد غم و سپس ترس

حسادت میکردم به هرکسی که رفت میناب و کنار خانواده های داغ دیده نشست و سعی کرد برای چند ثانیه هم که شده از دردشان کم کند

تا روزی که چرخ روزگار طوری چرخید که راهی میناب شدم

از خون گرمی مردم میناب و مهمان نوازی هایشان که بگذریم لحظه ای که پا گذاشتم میان خرابه های میناب صدایی در گوشم پیچید

پاتو داخل گودال نذار شاید جگر گوشه کسی هنوز اونجا باشه

گودال

و بود

در آن گودال جگر گوشه هایی بود که بعد از برگشتنم از سفر و تمام شدن کار خبر پیدا شدنشان را شنیدم

و از همان لحظه هر ثانیه با این فکر که شاید پای من روی تکه ای از بدن یکی از جگر گوشه های میناب رفته باشد سوختم و نابود شدم

با خودم فکر میکردم شاید همان جایی که من ایستاده بودم همان جایی بوده که یک مادر و پدر تمام وجودشان را از دست داده بودند

شاید همان خاکی که من رویش قدم گذاشتم تکه ای از عزیزترین آدم زندگی کسی را در خودش پنهان کرده بود

و من هیچ چیز نمیدانستم

هیچ چیز

اخ بمیرم برای دل های مادران و پدران میناب

برای دل هایی که هنوز منتظر عزیزشان بودند و نمیدانستند جگر گوشه شان همین نزدیکی زیر همین خاک بوده است

اخ بمیرم برای میناب و برای تمام دل هایی که یک تکه از جانشان را آنجا جا گذاشتند…
دیدگاه ها (۰)

در نبودنت باید کمی گریه کرد .. شاید کمی مرد...دلتنگیم 🌱😔

عقایدتان را پنهان نکنید فریاد بزنید. حق را با صدای بلند فریا...

نه میشه ازنزدیکببینیمتون . .نه میشه صداتون ُبشنویم . .ف...

بدون تو رنج می‌کشم 💔😔در فـرو‌پاشی‌تـَرین ، حالت زندگی‌ام دلت...

بعضی غم‌هاراهی به کلمه ندارند.نه می‌شود برایشان شعری نوشت،نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط