طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پــــــارتــــــ5
چند دقیقه بعد جلوی یه رستوران کوچیک وایسادیم.
از بیرون خیلی ساده بود، ولی داخلش حس گرم و آرومی داشت.
قاب عکس و ترکیب رنگ طوسی خیلی خوشگل بود.
با تعجب پرسیدم:
ـ اینجا؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ آره. هر وقت بخوام از شلوغی فرار کنم، میام اینجا.
رفتیم داخل و یه میز کنار پنجره نشستیم.
من هنوز منو رو نگاه میکردم و تقریباً هیچی از اسم غذاها نمیفهمیدم.
زیر لب گفتم:
ـ فکر کنم باید شانسی یه چیزی انتخاب کنم...
تهیونگ خندید.
ـ نمیفهمیشون؟
سرمو تکون دادم.
ـ فقط اسم کیمچی رو میشناسم چون زیاد کره ای حرف نمیزنم یادم رفت
ـ اشکالب نداره... پس امروز انتخاب با منه.
ـ فقط یه چیزی نباشه خیلی تند...
ـ قول نمیدم.
با اخم مصنوعی نگاش کردم.
ـ یعنی میخوای اولین روز کاریمو با آتیش گرفتن زبونم تموم کنم؟
زد زیر خنده.
ـ باشه باشه، یه غذای ملایم سفارش میدم.
چند دقیقه بعد غذاها اومدن.
با احتیاط چاپستیک رو برداشتم.
یه بار...
دو بار...
سه بار...
غذا دوباره افتاد توی بشقاب.
تهیونگ لبشو گاز گرفت که نخنده.
ـ بخند... اشکالی نداره.
همین که اینو گفتم، دیگه نتونست خودشو نگه داره و خندید.
منم خندهم گرفت.
ـ من واقعاً بلد نیستم.
چاپستیکشو گذاشت روی میز.
ـ بده اینو.
تعجب کردم.
ـ چی؟
ـ دستت.
با تردید دستمو جلو بردم.
خیلی آروم انگشتامو روی چاپستیک تنظیم کرد و گفت:
ـ اینجوری بگیر... نه اونجوری.
همین موقع گارسون از کنارمون رد شد و با لبخند نگامون کرد.
من سریع دستمو کشیدم عقب.
صورتم دوباره داغ شده بود.
تهیونگ متوجه شد و آروم گفت:
ـ آروم باش
زیر لب گفتم:
ـ شایعه برات درست میشه اخه... ولی بدون تقصیر خودته..
ـ من؟!
ـ آره... زیادی راحت رفتار میکنی.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد لبخند زد.
ـ خب... دوست ندارم همکارم روز اول احساس غریبی کنه.
غذا که تموم شد، خواستم کیفمو باز کنم که... ادامه دارد🍷✨
پــــــارتــــــ5
چند دقیقه بعد جلوی یه رستوران کوچیک وایسادیم.
از بیرون خیلی ساده بود، ولی داخلش حس گرم و آرومی داشت.
قاب عکس و ترکیب رنگ طوسی خیلی خوشگل بود.
با تعجب پرسیدم:
ـ اینجا؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ آره. هر وقت بخوام از شلوغی فرار کنم، میام اینجا.
رفتیم داخل و یه میز کنار پنجره نشستیم.
من هنوز منو رو نگاه میکردم و تقریباً هیچی از اسم غذاها نمیفهمیدم.
زیر لب گفتم:
ـ فکر کنم باید شانسی یه چیزی انتخاب کنم...
تهیونگ خندید.
ـ نمیفهمیشون؟
سرمو تکون دادم.
ـ فقط اسم کیمچی رو میشناسم چون زیاد کره ای حرف نمیزنم یادم رفت
ـ اشکالب نداره... پس امروز انتخاب با منه.
ـ فقط یه چیزی نباشه خیلی تند...
ـ قول نمیدم.
با اخم مصنوعی نگاش کردم.
ـ یعنی میخوای اولین روز کاریمو با آتیش گرفتن زبونم تموم کنم؟
زد زیر خنده.
ـ باشه باشه، یه غذای ملایم سفارش میدم.
چند دقیقه بعد غذاها اومدن.
با احتیاط چاپستیک رو برداشتم.
یه بار...
دو بار...
سه بار...
غذا دوباره افتاد توی بشقاب.
تهیونگ لبشو گاز گرفت که نخنده.
ـ بخند... اشکالی نداره.
همین که اینو گفتم، دیگه نتونست خودشو نگه داره و خندید.
منم خندهم گرفت.
ـ من واقعاً بلد نیستم.
چاپستیکشو گذاشت روی میز.
ـ بده اینو.
تعجب کردم.
ـ چی؟
ـ دستت.
با تردید دستمو جلو بردم.
خیلی آروم انگشتامو روی چاپستیک تنظیم کرد و گفت:
ـ اینجوری بگیر... نه اونجوری.
همین موقع گارسون از کنارمون رد شد و با لبخند نگامون کرد.
من سریع دستمو کشیدم عقب.
صورتم دوباره داغ شده بود.
تهیونگ متوجه شد و آروم گفت:
ـ آروم باش
زیر لب گفتم:
ـ شایعه برات درست میشه اخه... ولی بدون تقصیر خودته..
ـ من؟!
ـ آره... زیادی راحت رفتار میکنی.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد لبخند زد.
ـ خب... دوست ندارم همکارم روز اول احساس غریبی کنه.
غذا که تموم شد، خواستم کیفمو باز کنم که... ادامه دارد🍷✨
- ۵۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط