PARIS
"سه شب در پاریس" ۴
برج ایفل
-----------------------------------------
"فردا ۸:۲۷ شب هتل"
کل لباسای چمدونو بهم ریخته بودم تا بتونم لباس مد نظرمو پیدا کنم...بافت گشاد سفید رنگم که توری مانند بود رو روی بادی قهوه ای رنگم پوشیدم که تا زیر سینه هام رو پوشش داد یقشو کمی تا کردم و لگ سفید رنگ پارچه ایم رو پام کردم و دامن جذب قهوه ای رنگ کوتاهم که از جنس مخمل بود رو روش پوشیدم بوت های سفیدم رو پام کردم و با لگ وارمر قهوه ایم پوشوندمش...با رضایت از استایلم به سمت در اتاقم رفتم و سریع خودمو به آسانسور رسوندم بعد چند ثانیه با باز شدنش به خودم تو آیینه نگاهی انداختم و دکمه طبقه اول رو زدم
"۸:۵۷ شب برج ایفل"
ثانیه ای بعد از رسیدنم چشمم مستقیم به مرد خوش پوشی که روی نیمکت چوبی نشسته بود خورد...ژاکت مشکی رنگی روی بافت مشکیش پوشیده بود و دقیقا مثل پسرای قلدر مدرسه شده بود و هر از گاهی به ساعت مچیش نگاه میکرد...با قدم های آروم سمتش رفتم و کنارش نشستم...با تعجب سرشو آورد بالا که بلافاصله بعد از دیدنم تعجبش تبدیل به لبخندی جذب کننده شد سرمو کج کردم و بهش خیره شدم
-این بانویی که جلوی من نشسته...واقعیه؟
خنده کوتاهی کردم و دستمو زیر چونه ام گذاشتم و به چشمای تیله ایش که زیر نور ماه میدرخشید چشم دوختم
-این مرد خوشتیپی که کنارم نشسته چی؟ واقعیه؟
با کشیدن لپم چشمامو بهم فشار دادم و لبخندم پهن تر شد با دیدن مرد مسنی که بین مردم پشمک میفروخت با ذوق لب زدم
+وای...پشمک
بلافاصله بعد از حرفم اون مرد اومد سمتمون
× خانومای کوچولو و بانمک عاشق پشمکن
رو به تهیونگ کرد و ادامه داد
×فکر کنم نامزدتون کاملا متوجه این موضوع شده
با شنیدن کلمه "نامزد" پروانه های تو دلم که سالهاست به خواب رفته بودن بیدار شدن و با جرقه ای شروع به پرواز تو دلم کردن
-اره...متوجه شدم
مرد مسن پشمکی رو به روش گرفت و دم گوشش حرفی زد که باعث لبخندش شد...پشکمو رو به روم گرفت و همزمان مرد مسن از ما فاصله گرفت...با بغض تو چشمام پشمک رو ازش گرفتم و بهش خیره شدم قیافش در هم رفت و با نگرانی بهم خیره شد
-خوبی؟
سری تکون دادم و با بغض لبخندی زدم
+ناراحتم...ناراحتم که نمیتونم جواب محبتاتو بدم...تو واقعا بینظیری
با فهمیدن اینکه حالم خوبه نفسی از سر آسودگی بیرون داد و لبخند محوی زد
-به موقعش جیران میکنی
نگاهش کردم و بلند پرسیدم
+چجوری
از جاش بلند شد و به برج ایفل زل زد
-سر زمانش بهت میگم
بلند شدم و کنارش قدم برداشتم با دستم تیکه کوچیکی از پشمک صورتی رنگ رو کندم و سمتش گرفتم
-برای تو گرفتم...اگه میخواستم برای خودمم میگرفتم
لبخندی زدم و مشغول خوردن پشمک شدم آروم به سمت برج ایفل قدم برداشتیم بعد از چند دقیقه که تو سکوت پشمکم رو تموم کردم چوب کوچیکش رو تو سطل اشغال سر راهمون انداختم و دستی به گوشه دهنم کشیدم با رسیدن به زیر برج مثل دختر بچها ذوق زده شدم
#jungkook #taehyung #جونگکوک #تهیونگ #بنگتن
برج ایفل
-----------------------------------------
"فردا ۸:۲۷ شب هتل"
کل لباسای چمدونو بهم ریخته بودم تا بتونم لباس مد نظرمو پیدا کنم...بافت گشاد سفید رنگم که توری مانند بود رو روی بادی قهوه ای رنگم پوشیدم که تا زیر سینه هام رو پوشش داد یقشو کمی تا کردم و لگ سفید رنگ پارچه ایم رو پام کردم و دامن جذب قهوه ای رنگ کوتاهم که از جنس مخمل بود رو روش پوشیدم بوت های سفیدم رو پام کردم و با لگ وارمر قهوه ایم پوشوندمش...با رضایت از استایلم به سمت در اتاقم رفتم و سریع خودمو به آسانسور رسوندم بعد چند ثانیه با باز شدنش به خودم تو آیینه نگاهی انداختم و دکمه طبقه اول رو زدم
"۸:۵۷ شب برج ایفل"
ثانیه ای بعد از رسیدنم چشمم مستقیم به مرد خوش پوشی که روی نیمکت چوبی نشسته بود خورد...ژاکت مشکی رنگی روی بافت مشکیش پوشیده بود و دقیقا مثل پسرای قلدر مدرسه شده بود و هر از گاهی به ساعت مچیش نگاه میکرد...با قدم های آروم سمتش رفتم و کنارش نشستم...با تعجب سرشو آورد بالا که بلافاصله بعد از دیدنم تعجبش تبدیل به لبخندی جذب کننده شد سرمو کج کردم و بهش خیره شدم
-این بانویی که جلوی من نشسته...واقعیه؟
خنده کوتاهی کردم و دستمو زیر چونه ام گذاشتم و به چشمای تیله ایش که زیر نور ماه میدرخشید چشم دوختم
-این مرد خوشتیپی که کنارم نشسته چی؟ واقعیه؟
با کشیدن لپم چشمامو بهم فشار دادم و لبخندم پهن تر شد با دیدن مرد مسنی که بین مردم پشمک میفروخت با ذوق لب زدم
+وای...پشمک
بلافاصله بعد از حرفم اون مرد اومد سمتمون
× خانومای کوچولو و بانمک عاشق پشمکن
رو به تهیونگ کرد و ادامه داد
×فکر کنم نامزدتون کاملا متوجه این موضوع شده
با شنیدن کلمه "نامزد" پروانه های تو دلم که سالهاست به خواب رفته بودن بیدار شدن و با جرقه ای شروع به پرواز تو دلم کردن
-اره...متوجه شدم
مرد مسن پشمکی رو به روش گرفت و دم گوشش حرفی زد که باعث لبخندش شد...پشکمو رو به روم گرفت و همزمان مرد مسن از ما فاصله گرفت...با بغض تو چشمام پشمک رو ازش گرفتم و بهش خیره شدم قیافش در هم رفت و با نگرانی بهم خیره شد
-خوبی؟
سری تکون دادم و با بغض لبخندی زدم
+ناراحتم...ناراحتم که نمیتونم جواب محبتاتو بدم...تو واقعا بینظیری
با فهمیدن اینکه حالم خوبه نفسی از سر آسودگی بیرون داد و لبخند محوی زد
-به موقعش جیران میکنی
نگاهش کردم و بلند پرسیدم
+چجوری
از جاش بلند شد و به برج ایفل زل زد
-سر زمانش بهت میگم
بلند شدم و کنارش قدم برداشتم با دستم تیکه کوچیکی از پشمک صورتی رنگ رو کندم و سمتش گرفتم
-برای تو گرفتم...اگه میخواستم برای خودمم میگرفتم
لبخندی زدم و مشغول خوردن پشمک شدم آروم به سمت برج ایفل قدم برداشتیم بعد از چند دقیقه که تو سکوت پشمکم رو تموم کردم چوب کوچیکش رو تو سطل اشغال سر راهمون انداختم و دستی به گوشه دهنم کشیدم با رسیدن به زیر برج مثل دختر بچها ذوق زده شدم
#jungkook #taehyung #جونگکوک #تهیونگ #بنگتن
- ۲۰.۰k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط