سرنوشت
"سرنوشت "
p,11
.
.
.
مگه این قرار نبود نیاد ...
.
.
سمتش پا تند کردم و روی یکی از صندلی هایی که به ا/ت دید داشته باشم نشستم....
.
.
جینین : خب ....؟
.
.
کوک : مگه شما ها قرار نبود نیای ؟؟
.
.
جولیا : اولا سلام
.
.
کوک : سلااممم( حرصی )
.
.
جیمین : افرین سلام .... الان که میبینی اومدم .... خب ...؟ دخترکتو دیدی ..؟
.
.
کوک : جیمین ... ( اخم ) اون نر چی میگه پیش ا/ت ..؟..
.
.
جیمین : اون پیتره ... پیتر واتسون ... تا جایی که میدونم ۱۹ سالشه ... به به ... چقدر هم بهم میاین ...
.
.
میدونستم جیمین میخاد عصبانیم کنه ....
.
.
کوک : جیمین خفه میشی یا همین میزو تا ماتهتت فرو کنم توت ( برادر ارام ارام )
.
.
جیمین : باشه باشه ( خنده )
.
.
تازه به لباسش دقت کردم ... چفدر تو تنش قشنگ بود ....
.
.
ویو ا/ت *
.
.
میتونستم سنگینیه نگاهای جونگ کوک رو روی خودم حس کنم ...
.
.
ی چن دیقه گذشت که لوکا همون نوه ی اقای جانگ اومد سمت ما ....صندلی از میز پشتی کشید و اومد وسط منو فلیکس نشست ....
.
.
اه اه چندش ... با لبخند چندشش گفت ...
.
.
لوکا : به به خوشگل خانوم .... توی همه ی مهمونیا میخای پسرای دورتو جذب کنی نه .؟؟
.
.
ا/ت : لوکا لطفا بس کن ...
.
.
لوکا : باشه باشه
.
.
بعد از ۳۰ مین منتظر موندن اقای جانگ روی سکوی سالن ظاهر شد ...
.
.
اقای جانگ : خب خب ... همگی گوشتون اینجا باشه ....امروز اینجا برای مسئله ی مهمی اینجا جمع شدید ....دشمنمون سوکجین ... همون قاچاقچی معروف ... امروز از زندان آزاد شده ... بخاطر دشمنیش با مت قطعا میخاد طلافی روزای بدشو بکنه ...
از اقای جئون جونگ کوک و شبدر خانممون و گروهشون میخام که توی این مامودیت باهم همکاری کنن .... سوکجین توی یکی از خونه های حاشیه ی سئول هست ... من خونه ی سمت راست و چپش رو اجاره کردم .... و ... باید بر اساس توانایی اتون به دو گروه تقسیم شین .... گروه اول ... خانم لی ا/ت .... اقای پیتر واتسون .... و اقای جئون جونگ کوک.....
.
.
با شنیدن اسم جونگ کوک که توی گروه ما هست منو تهیونگ همزمان فاکی زیر لب گفتیم ... از این بهتر نمیشه .... عالیه اصلا ....
.
.
ادامه داد..
.
.
افای جانگ : و گروه دوم ... اقای کیم تهیونگ ... اقای هوانگ هیونجین .... و اقای لی فلیکس .....
.
.
.
لیلیلیلیلیلی....
p,11
.
.
.
مگه این قرار نبود نیاد ...
.
.
سمتش پا تند کردم و روی یکی از صندلی هایی که به ا/ت دید داشته باشم نشستم....
.
.
جینین : خب ....؟
.
.
کوک : مگه شما ها قرار نبود نیای ؟؟
.
.
جولیا : اولا سلام
.
.
کوک : سلااممم( حرصی )
.
.
جیمین : افرین سلام .... الان که میبینی اومدم .... خب ...؟ دخترکتو دیدی ..؟
.
.
کوک : جیمین ... ( اخم ) اون نر چی میگه پیش ا/ت ..؟..
.
.
جیمین : اون پیتره ... پیتر واتسون ... تا جایی که میدونم ۱۹ سالشه ... به به ... چقدر هم بهم میاین ...
.
.
میدونستم جیمین میخاد عصبانیم کنه ....
.
.
کوک : جیمین خفه میشی یا همین میزو تا ماتهتت فرو کنم توت ( برادر ارام ارام )
.
.
جیمین : باشه باشه ( خنده )
.
.
تازه به لباسش دقت کردم ... چفدر تو تنش قشنگ بود ....
.
.
ویو ا/ت *
.
.
میتونستم سنگینیه نگاهای جونگ کوک رو روی خودم حس کنم ...
.
.
ی چن دیقه گذشت که لوکا همون نوه ی اقای جانگ اومد سمت ما ....صندلی از میز پشتی کشید و اومد وسط منو فلیکس نشست ....
.
.
اه اه چندش ... با لبخند چندشش گفت ...
.
.
لوکا : به به خوشگل خانوم .... توی همه ی مهمونیا میخای پسرای دورتو جذب کنی نه .؟؟
.
.
ا/ت : لوکا لطفا بس کن ...
.
.
لوکا : باشه باشه
.
.
بعد از ۳۰ مین منتظر موندن اقای جانگ روی سکوی سالن ظاهر شد ...
.
.
اقای جانگ : خب خب ... همگی گوشتون اینجا باشه ....امروز اینجا برای مسئله ی مهمی اینجا جمع شدید ....دشمنمون سوکجین ... همون قاچاقچی معروف ... امروز از زندان آزاد شده ... بخاطر دشمنیش با مت قطعا میخاد طلافی روزای بدشو بکنه ...
از اقای جئون جونگ کوک و شبدر خانممون و گروهشون میخام که توی این مامودیت باهم همکاری کنن .... سوکجین توی یکی از خونه های حاشیه ی سئول هست ... من خونه ی سمت راست و چپش رو اجاره کردم .... و ... باید بر اساس توانایی اتون به دو گروه تقسیم شین .... گروه اول ... خانم لی ا/ت .... اقای پیتر واتسون .... و اقای جئون جونگ کوک.....
.
.
با شنیدن اسم جونگ کوک که توی گروه ما هست منو تهیونگ همزمان فاکی زیر لب گفتیم ... از این بهتر نمیشه .... عالیه اصلا ....
.
.
ادامه داد..
.
.
افای جانگ : و گروه دوم ... اقای کیم تهیونگ ... اقای هوانگ هیونجین .... و اقای لی فلیکس .....
.
.
.
لیلیلیلیلیلی....
- ۳۴.۶k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط