سرنوشت
"سرنوشت "
p,10
.
.
.
رسیدیم به عمارت اقای جانگ ......
.
.
ضربان قلبم رو هزار بود و فقط سعی میکردم اروم باشم ....
.
.
ی نفس عمیق کشیدم و با پیتر از ماشین پیاده شدم ....
.
.
همون لحظه ناگهان ماشین سفید رنگ اشنایی از در عمارت اومد تو و کنار ماشین ما ایستاد ....
.
.
با پیاده شدن راننده نفس تو سینم حبس شده بود ....
.
اون ... اون ... اون جیمین بود..( حیحی بک کردین جونگ کوکه نه هههه)
.
هر دو توی شوک بودیم ...
.
ا/ت : ج..جیمین؟
.
جیمین : ا/ت ..؟ ا/تتتتت
.
اومد سمتم و محکم بغلم کرد ...
.
از بغلش اومدم بیرون که تهیونگ با جیمین مواجه شد ...
.
ته : جیمین ؟؟
.
جیمین : تهیونگِ بچچچ
.
ته : مگه بهت نگفتم این لقبو ردم نزار کصافتت ( همو بغل کردن )
.
جیمین : منم از دیدنت خوش حالم بچ ..
.
ته : چچچچ
.
از اون سمت جولیا رو دیدم که یک بچه حدود ۱ ساله تو بغلش بود و از ماشین پیاده شد ...
.
جولیا : جیمین چیشد یه_..... ا/ت خودتیی؟
.
ا/ت : وای جولیاا..
.
سریع سمتم اوند و بغلم کرد ...
.
ا/ت : وای دختر دلم برات تنگ شده بودد .... اممم نمیخای این اقای خوشتیپو بهم معرفی کنی ؟؟
.
جولیا : ( خنده ) ا/ت این اقای خوشتیپی که تو بغلم میبینی جومینه .... بچه ی منو جیمین ...
.
چنان جانی گفتم که نگهبانای عمارت با تعجب بهم خیره شدن ...
.
ا/ت : چ .. چی. !! شما ها باهم ازدواج کردینننن؟؟؟
.
جولیا : اره ( خنده )
.
ا/ت : خیلی نامردی جیمین ... خیلی ... منو یادت رفت دعوت کنی ....( ناراحت )
.
جینین : هی هی ... ما ی ماه بعد از رفتنت عردسی کردیم ... و ... خب .... اون موقع به فلیکس گفتم ... گفتم که بیاد و اون گفت که حالت خوب نیس و نمیتونه ...
.
چشم غره ای نثار فلیکس کردم ....
.
بعد از ی گپ کوتاه به سمت میز هایی که تو عمارت برامون رزو شده بود رفتیم ....
.
.
بعد از ۱۰ مین صدای باز شدن در عمارت اومد ...
.
بالاخره .... بالاخره .... جونگ کوک اومد .....
.
نفس هممون حبس شد ... جونگ کوک با چهره ی همیشه سردش و کت مشکی که توی دستش بود ظاهر شد .... بغض دردناکی گلومو چنگ میزد ... ولی ظاهرم سرد بود ...
.
جونگ کوک جمعیت رو زیر نظرش گرفت ..... نگاهش به من اوفتاد که داشتم نگاهش میکردم ... رو مو برگردوندم و اونم به سمت میزی که جیمین بود رفت ....
.
.
ویو کوک *
.
.
به سمت عمارت پا تند کردم .... وقتی رفتم توی عمارت همه سرشون چرخید سمتم .... نگاهمو بین جمعیت چرخوندم ....
.
بالاخره نگاهم به اون چشمای آتیش ا/ت اوفتاد ....
.
( به یاد اون اهنگه که میگه اتیشه .... بیبی چات خیلی اتیشهههههه اهم خب دیگه زر نیمزنم )
.
توی دلم اشوبی به پا شد .... ولی سعی کردم نگاهمو سرد نشون بدم ....روشو ازم دریغ کرد .... دلم میخاست برم نزدیکش و چونه ی کوچولوشو بگیرم و دوباره طعم اون لبای لعنتیشو بچشم ....
.
با دیدن جیمین تعجب کردم.... مگه این نگفت که نمیاد .....
.
.
جیلیلبلیلببی نظرتون تا ایتجای فیک بگین ببینم خوشتون اومده ؟؟؟
p,10
.
.
.
رسیدیم به عمارت اقای جانگ ......
.
.
ضربان قلبم رو هزار بود و فقط سعی میکردم اروم باشم ....
.
.
ی نفس عمیق کشیدم و با پیتر از ماشین پیاده شدم ....
.
.
همون لحظه ناگهان ماشین سفید رنگ اشنایی از در عمارت اومد تو و کنار ماشین ما ایستاد ....
.
.
با پیاده شدن راننده نفس تو سینم حبس شده بود ....
.
اون ... اون ... اون جیمین بود..( حیحی بک کردین جونگ کوکه نه هههه)
.
هر دو توی شوک بودیم ...
.
ا/ت : ج..جیمین؟
.
جیمین : ا/ت ..؟ ا/تتتتت
.
اومد سمتم و محکم بغلم کرد ...
.
از بغلش اومدم بیرون که تهیونگ با جیمین مواجه شد ...
.
ته : جیمین ؟؟
.
جیمین : تهیونگِ بچچچ
.
ته : مگه بهت نگفتم این لقبو ردم نزار کصافتت ( همو بغل کردن )
.
جیمین : منم از دیدنت خوش حالم بچ ..
.
ته : چچچچ
.
از اون سمت جولیا رو دیدم که یک بچه حدود ۱ ساله تو بغلش بود و از ماشین پیاده شد ...
.
جولیا : جیمین چیشد یه_..... ا/ت خودتیی؟
.
ا/ت : وای جولیاا..
.
سریع سمتم اوند و بغلم کرد ...
.
ا/ت : وای دختر دلم برات تنگ شده بودد .... اممم نمیخای این اقای خوشتیپو بهم معرفی کنی ؟؟
.
جولیا : ( خنده ) ا/ت این اقای خوشتیپی که تو بغلم میبینی جومینه .... بچه ی منو جیمین ...
.
چنان جانی گفتم که نگهبانای عمارت با تعجب بهم خیره شدن ...
.
ا/ت : چ .. چی. !! شما ها باهم ازدواج کردینننن؟؟؟
.
جولیا : اره ( خنده )
.
ا/ت : خیلی نامردی جیمین ... خیلی ... منو یادت رفت دعوت کنی ....( ناراحت )
.
جینین : هی هی ... ما ی ماه بعد از رفتنت عردسی کردیم ... و ... خب .... اون موقع به فلیکس گفتم ... گفتم که بیاد و اون گفت که حالت خوب نیس و نمیتونه ...
.
چشم غره ای نثار فلیکس کردم ....
.
بعد از ی گپ کوتاه به سمت میز هایی که تو عمارت برامون رزو شده بود رفتیم ....
.
.
بعد از ۱۰ مین صدای باز شدن در عمارت اومد ...
.
بالاخره .... بالاخره .... جونگ کوک اومد .....
.
نفس هممون حبس شد ... جونگ کوک با چهره ی همیشه سردش و کت مشکی که توی دستش بود ظاهر شد .... بغض دردناکی گلومو چنگ میزد ... ولی ظاهرم سرد بود ...
.
جونگ کوک جمعیت رو زیر نظرش گرفت ..... نگاهش به من اوفتاد که داشتم نگاهش میکردم ... رو مو برگردوندم و اونم به سمت میزی که جیمین بود رفت ....
.
.
ویو کوک *
.
.
به سمت عمارت پا تند کردم .... وقتی رفتم توی عمارت همه سرشون چرخید سمتم .... نگاهمو بین جمعیت چرخوندم ....
.
بالاخره نگاهم به اون چشمای آتیش ا/ت اوفتاد ....
.
( به یاد اون اهنگه که میگه اتیشه .... بیبی چات خیلی اتیشهههههه اهم خب دیگه زر نیمزنم )
.
توی دلم اشوبی به پا شد .... ولی سعی کردم نگاهمو سرد نشون بدم ....روشو ازم دریغ کرد .... دلم میخاست برم نزدیکش و چونه ی کوچولوشو بگیرم و دوباره طعم اون لبای لعنتیشو بچشم ....
.
با دیدن جیمین تعجب کردم.... مگه این نگفت که نمیاد .....
.
.
جیلیلبلیلببی نظرتون تا ایتجای فیک بگین ببینم خوشتون اومده ؟؟؟
- ۴۳.۰k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط