#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۵: سیاهچالی که صداها را میبلعید(بخش اول)
شب روی قصر افتاده بود.
اما در زیرزمین قصر…
شب همیشه وجود داشت.
راهروی سنگی زندان سلطنتی سرد و مرطوب بود.
صدای چکیدن آب از سقف در سکوت میپیچید.
سه مرد روی زمین زانو زده بودند.
دستهایشان بسته.
چهرههایشان زخمی از درگیری انبار.
در آهنی با صدای سنگینی باز شد.
قدمهایی وارد سیاهچال شد.
آهسته.
سنگین.
جونگکوک.
چشمهایش دیگر شبیه چند روز قبل نبود.
خواب در آنها مرده بود.
خشم… نه.
چیزی عمیقتر.
چیزی تاریکتر.
پشت سرش پادشاه، هوسوک، نامجون، یونگی و تهیونگ ایستاده بودند.
پادشاه جلو آمد.
— «اسم؟»
مرد اول سکوت کرد.
پادشاه دوباره پرسید.
— «چه کسی شما رو فرستاد؟»
هیچ پاسخی نیامد.
فقط سکوت.
جونگکوک آرام جلو رفت.
آنقدر نزدیک که سایهاش روی صورت مرد افتاد.
— «سوآ کجاست؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
هیچ جوابی.
جونگکوک دستش را مشت کرد.
رگهای دستش بیرون زد.
— «من دوباره میپرسم.»
صدایش آرام بود.
اما لرزش خطرناکی داشت.
— «سوآ… کجاست؟»
مرد لبهایش را روی هم فشار داد.
جونگکوک ناگهان یقهاش را گرفت و او را از زمین بلند کرد.
— «جواب بده!»
صدای برخورد بدن مرد با دیوار در سیاهچال پیچید.
سوهیون که بالای پلهها ایستاده بود نفسش بند آمد.
هوسوک دندانهایش را به هم فشار داد.
— «جونگکوک…»
اما جونگکوک گوش نمیداد.
چشمهایش فقط یک چیز میدیدند.
سوآ.
دخترکی که احتمالاً همین الان در جایی تاریک و ترسناک تنها بود.
— «کار کی بود؟!»
جونگکوک مرد را رها کرد.
بدنش روی زمین افتاد.
پادشاه چند ثانیه مردها را نگاه کرد.
و بعد خیلی آرام گفت:
— «میدونید اینجا کجاست؟»
یکی از مردها سرش را بالا آورد.
پادشاه ادامه داد.
— «سیاهچال سلطنتی.»
سکوت*
— «اینجا آدمها یا حرف میزنن…»
مکث*
— «یا آرزو میکنن کاش حرف زده بودن.»
چشمهای مردها لرزید.
اما باز هم سکوت کردند.
پادشاه به نگهبانها نگاه کرد.
— «ببریدشون.»
مردها کشیده شدند.
— «و تا زمانی که حرف بزنن…»
پادشاه بدون تغییر لحن گفت:
— «متوقف نشید.»
در آهنی دوباره بسته شد.
صدای فریادهای خفه چند دقیقه بعد در راهرو پیچید.
اما جونگکوک همانجا ایستاده بود.
بیحرکت.
هوسوک آرام گفت:
— «بریم بالا.»
جونگکوک سر تکان نداد.
فقط به در سیاهچال نگاه میکرد.
و زیر لب گفت:
— «سوآ…»
بالای قصر*
ملکه پشت میز چای نشسته بود.
یهجین روبهرویش.
دستهای یهجین میلرزید.
— «اگه اونا حرف بزنن چی؟»
ملکه آرام فنجان را پایین گذاشت.
— «نمیزنن.»
— «از کجا مطمئنید؟!»
ملکه نگاه سردی به او انداخت.
— «چون میدونن اگر دهنشون باز شه…»
لبخند کوچکی زد.
— «حتی زندان هم براشون امن نمیمونه.»
یهجین قورت داد.
ترسیده بود.
اما در همان لحظه—
صدای فریاد خفهای از زیرزمین قصر آمد.
خیلی دور.
اما قابل شنیدن.
یهجین لرزید.
— «اونا واقعاً شکنجشون میدن…»
ملکه فقط چای نوشید.
— «اگه قراره بازی کنی، باید دیدن صحنههای زشتش رو هم تحمل کنی.»
سه روز بعد*
جونگکوک دوباره وارد سیاهچال شد.
سه شب نخوابیده بود
چشمهاش… خطرناکتر از همیشه بودند.
یکی از مردها دیگر نمیتوانست درست بنشیند.
بدنش میلرزید.
جونگکوک جلو رفت.
آرام.
— «امروز جواب میدی.»
مرد لبش ترک خورده بود.
چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد ناگهان فریاد زد:
— «بس کنین!»
همه متوقف شدند.
مرد نفس نفس میزد.
— «میگم…»
جونگکوک خم شد.
— «بگو.»
مرد با ترس اطراف را نگاه کرد.
انگار هنوز از کسی میترسید.
بعد با صدای لرزان گفت:
— «طراح سلطنتی…»
نفس گرفت.
— «در معدن متروکه هوانگریونگ نگه داشته شده.»
***
«پایان بخش اول»
شرایط ادامه(بخش دوم):
65 لایک
18 بازنشر
«بی جنبه ها نخونن لطفا»
پارت ۳۵: سیاهچالی که صداها را میبلعید(بخش اول)
شب روی قصر افتاده بود.
اما در زیرزمین قصر…
شب همیشه وجود داشت.
راهروی سنگی زندان سلطنتی سرد و مرطوب بود.
صدای چکیدن آب از سقف در سکوت میپیچید.
سه مرد روی زمین زانو زده بودند.
دستهایشان بسته.
چهرههایشان زخمی از درگیری انبار.
در آهنی با صدای سنگینی باز شد.
قدمهایی وارد سیاهچال شد.
آهسته.
سنگین.
جونگکوک.
چشمهایش دیگر شبیه چند روز قبل نبود.
خواب در آنها مرده بود.
خشم… نه.
چیزی عمیقتر.
چیزی تاریکتر.
پشت سرش پادشاه، هوسوک، نامجون، یونگی و تهیونگ ایستاده بودند.
پادشاه جلو آمد.
— «اسم؟»
مرد اول سکوت کرد.
پادشاه دوباره پرسید.
— «چه کسی شما رو فرستاد؟»
هیچ پاسخی نیامد.
فقط سکوت.
جونگکوک آرام جلو رفت.
آنقدر نزدیک که سایهاش روی صورت مرد افتاد.
— «سوآ کجاست؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
هیچ جوابی.
جونگکوک دستش را مشت کرد.
رگهای دستش بیرون زد.
— «من دوباره میپرسم.»
صدایش آرام بود.
اما لرزش خطرناکی داشت.
— «سوآ… کجاست؟»
مرد لبهایش را روی هم فشار داد.
جونگکوک ناگهان یقهاش را گرفت و او را از زمین بلند کرد.
— «جواب بده!»
صدای برخورد بدن مرد با دیوار در سیاهچال پیچید.
سوهیون که بالای پلهها ایستاده بود نفسش بند آمد.
هوسوک دندانهایش را به هم فشار داد.
— «جونگکوک…»
اما جونگکوک گوش نمیداد.
چشمهایش فقط یک چیز میدیدند.
سوآ.
دخترکی که احتمالاً همین الان در جایی تاریک و ترسناک تنها بود.
— «کار کی بود؟!»
جونگکوک مرد را رها کرد.
بدنش روی زمین افتاد.
پادشاه چند ثانیه مردها را نگاه کرد.
و بعد خیلی آرام گفت:
— «میدونید اینجا کجاست؟»
یکی از مردها سرش را بالا آورد.
پادشاه ادامه داد.
— «سیاهچال سلطنتی.»
سکوت*
— «اینجا آدمها یا حرف میزنن…»
مکث*
— «یا آرزو میکنن کاش حرف زده بودن.»
چشمهای مردها لرزید.
اما باز هم سکوت کردند.
پادشاه به نگهبانها نگاه کرد.
— «ببریدشون.»
مردها کشیده شدند.
— «و تا زمانی که حرف بزنن…»
پادشاه بدون تغییر لحن گفت:
— «متوقف نشید.»
در آهنی دوباره بسته شد.
صدای فریادهای خفه چند دقیقه بعد در راهرو پیچید.
اما جونگکوک همانجا ایستاده بود.
بیحرکت.
هوسوک آرام گفت:
— «بریم بالا.»
جونگکوک سر تکان نداد.
فقط به در سیاهچال نگاه میکرد.
و زیر لب گفت:
— «سوآ…»
بالای قصر*
ملکه پشت میز چای نشسته بود.
یهجین روبهرویش.
دستهای یهجین میلرزید.
— «اگه اونا حرف بزنن چی؟»
ملکه آرام فنجان را پایین گذاشت.
— «نمیزنن.»
— «از کجا مطمئنید؟!»
ملکه نگاه سردی به او انداخت.
— «چون میدونن اگر دهنشون باز شه…»
لبخند کوچکی زد.
— «حتی زندان هم براشون امن نمیمونه.»
یهجین قورت داد.
ترسیده بود.
اما در همان لحظه—
صدای فریاد خفهای از زیرزمین قصر آمد.
خیلی دور.
اما قابل شنیدن.
یهجین لرزید.
— «اونا واقعاً شکنجشون میدن…»
ملکه فقط چای نوشید.
— «اگه قراره بازی کنی، باید دیدن صحنههای زشتش رو هم تحمل کنی.»
سه روز بعد*
جونگکوک دوباره وارد سیاهچال شد.
سه شب نخوابیده بود
چشمهاش… خطرناکتر از همیشه بودند.
یکی از مردها دیگر نمیتوانست درست بنشیند.
بدنش میلرزید.
جونگکوک جلو رفت.
آرام.
— «امروز جواب میدی.»
مرد لبش ترک خورده بود.
چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد ناگهان فریاد زد:
— «بس کنین!»
همه متوقف شدند.
مرد نفس نفس میزد.
— «میگم…»
جونگکوک خم شد.
— «بگو.»
مرد با ترس اطراف را نگاه کرد.
انگار هنوز از کسی میترسید.
بعد با صدای لرزان گفت:
— «طراح سلطنتی…»
نفس گرفت.
— «در معدن متروکه هوانگریونگ نگه داشته شده.»
***
«پایان بخش اول»
شرایط ادامه(بخش دوم):
65 لایک
18 بازنشر
«بی جنبه ها نخونن لطفا»
- ۴.۴k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط