Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_305
تک خنده ای کردم و سرمو توی یقش پنهان کردم
(صبح روز بعد)
صبح توی بغـ.. ل قفل شده ی جونگکوک چشمام رو باز کردم
خمیازه ای کشیدم و اروم از توی پیچ خم های بازوش بیرون اومدم.. مردک غول!
کش قوسی به بد.نم دادم و سمت دستشویی رفتم.
اونجا عملیات رو انجام دادم و برای مسواک زدن وارد اتاق خودم شدم
بعد اینکه مسواک زدم سمت کمد رفتم و یه شلوارک همراه یه تاپ برداشتم و پوشیدم
موهامم گوجه ای بستم، سمت طبقه پایین به راه افتادم
نگاهی به ساعت انداختم که 10 رو نشون میداد
سریع میز صبحانه رو چیدم
همینکه خواستم شروع کنم به خوردن
جونگکوک وارد اشپزخونه شد
نگاهی بهش انداختم
+سلام
سرشو بلند کرد
_سل....
انگار توی صورتم چیزی دیده بود که اینجوری داشت بهش عمیق نگاه میکرد
+چته؟
خندید بلند و جذاب..
_کبو.دیات مثل سیاهی تو سفید معلومه!
حرارتی که روی گونه هام احساس میکردم نشون از این خبر بود که گونم گل کاشته.
سرمو پایین انداختم و شروع کردم به لقمه گرفتن برای خودم
اصلا حواسم نبود یه خاکی برای این کبو.دیا بریزم توی سرم.. سفیدی هم بدی های خودشو داره..
اومدو روبروم نشست
و شروع کرد به لقمه گرفتن برای خودش..
بعد خوردن صبحانه تا دم در بدرقش کردم و بعد رفتنش درو بستم و دوباره وارد اشپزخونه شدم.
بعد جمع کردن میز تصمیم گرفتم یه ناهار خوشمزه درست کنم
چنتا هویج از یخچال بیرون اوردم.
نگاهی به کابینت انداختم
خداروشکر اسفناج داشتیم!
برنجارو هم اماده کردم و شروع کردم به درست کردن...
در قابلمه رو زدم و دستی روی کمـ.رم کشیدم
اه لعـ.نتی
اروم اروم سمت طبقه بالا حرکت کردم
پوفی کشیدم
دلم واسه جونگکوک تـ.نگ شده بود
درسته تازه رفته
ولی خونه بدون خودش خیلی خلوته و این حس بدی بهم میده.
گوشیمو از روی تخت برداشتم
بهتره یکم با لیسا صحبت کنم، خیلی وقته که باهاش هیچ صحبتی نداشتم..
رفتم توی صفحه چتمونو براش نوشتم
+سلام خوبی عزیزم؟
چند مین بعد جواب داد
_سلام .. فداتشم.. ممنون خودت چطوری؟
کمی باهاش چت کردم
وقتی دیدم چت حوصله سر بره بهش زنگ زدمو بازم کلی صحبت کردیم
قرار شد باهم دیگه یه دور بریم یکی از کافه باغی های بیرون شهر
البته جواب قطعی بهش ندادم چون هنوز با جونگکوک هماهنگیای لازمو انجام ندادم.
بعد یه خداحافظی مختصر دوباره شماره وونا رو گرفتم
روی بوق چهارم بود که جواب
_سلام عشقم
+سلام خوبی
_قربونت خوبم چخبرا دیگه منو تحویل نمیگیریا
+برعکس داری حرف میزنی عروس خانوم
شمایی که مارو دیگه تحویل نمیگیری
میترسم فردا که رفتی خونه شوهر دیگه بلاکمون کنی..
_نه عزیزم من مثل تو بی وفا نیستم کجایی
+خونم میدونی که امروز یک شنبست؟
_اره.. چطور؟
+همه ی چیزای لازمو گرفتی دیگه؟
کمی استرس چاشنی لحنش شد
260 لایک
#season_Third
#part_305
تک خنده ای کردم و سرمو توی یقش پنهان کردم
(صبح روز بعد)
صبح توی بغـ.. ل قفل شده ی جونگکوک چشمام رو باز کردم
خمیازه ای کشیدم و اروم از توی پیچ خم های بازوش بیرون اومدم.. مردک غول!
کش قوسی به بد.نم دادم و سمت دستشویی رفتم.
اونجا عملیات رو انجام دادم و برای مسواک زدن وارد اتاق خودم شدم
بعد اینکه مسواک زدم سمت کمد رفتم و یه شلوارک همراه یه تاپ برداشتم و پوشیدم
موهامم گوجه ای بستم، سمت طبقه پایین به راه افتادم
نگاهی به ساعت انداختم که 10 رو نشون میداد
سریع میز صبحانه رو چیدم
همینکه خواستم شروع کنم به خوردن
جونگکوک وارد اشپزخونه شد
نگاهی بهش انداختم
+سلام
سرشو بلند کرد
_سل....
انگار توی صورتم چیزی دیده بود که اینجوری داشت بهش عمیق نگاه میکرد
+چته؟
خندید بلند و جذاب..
_کبو.دیات مثل سیاهی تو سفید معلومه!
حرارتی که روی گونه هام احساس میکردم نشون از این خبر بود که گونم گل کاشته.
سرمو پایین انداختم و شروع کردم به لقمه گرفتن برای خودم
اصلا حواسم نبود یه خاکی برای این کبو.دیا بریزم توی سرم.. سفیدی هم بدی های خودشو داره..
اومدو روبروم نشست
و شروع کرد به لقمه گرفتن برای خودش..
بعد خوردن صبحانه تا دم در بدرقش کردم و بعد رفتنش درو بستم و دوباره وارد اشپزخونه شدم.
بعد جمع کردن میز تصمیم گرفتم یه ناهار خوشمزه درست کنم
چنتا هویج از یخچال بیرون اوردم.
نگاهی به کابینت انداختم
خداروشکر اسفناج داشتیم!
برنجارو هم اماده کردم و شروع کردم به درست کردن...
در قابلمه رو زدم و دستی روی کمـ.رم کشیدم
اه لعـ.نتی
اروم اروم سمت طبقه بالا حرکت کردم
پوفی کشیدم
دلم واسه جونگکوک تـ.نگ شده بود
درسته تازه رفته
ولی خونه بدون خودش خیلی خلوته و این حس بدی بهم میده.
گوشیمو از روی تخت برداشتم
بهتره یکم با لیسا صحبت کنم، خیلی وقته که باهاش هیچ صحبتی نداشتم..
رفتم توی صفحه چتمونو براش نوشتم
+سلام خوبی عزیزم؟
چند مین بعد جواب داد
_سلام .. فداتشم.. ممنون خودت چطوری؟
کمی باهاش چت کردم
وقتی دیدم چت حوصله سر بره بهش زنگ زدمو بازم کلی صحبت کردیم
قرار شد باهم دیگه یه دور بریم یکی از کافه باغی های بیرون شهر
البته جواب قطعی بهش ندادم چون هنوز با جونگکوک هماهنگیای لازمو انجام ندادم.
بعد یه خداحافظی مختصر دوباره شماره وونا رو گرفتم
روی بوق چهارم بود که جواب
_سلام عشقم
+سلام خوبی
_قربونت خوبم چخبرا دیگه منو تحویل نمیگیریا
+برعکس داری حرف میزنی عروس خانوم
شمایی که مارو دیگه تحویل نمیگیری
میترسم فردا که رفتی خونه شوهر دیگه بلاکمون کنی..
_نه عزیزم من مثل تو بی وفا نیستم کجایی
+خونم میدونی که امروز یک شنبست؟
_اره.. چطور؟
+همه ی چیزای لازمو گرفتی دیگه؟
کمی استرس چاشنی لحنش شد
260 لایک
- ۳۰.۲k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط