Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_307
نفس عمیقی کشیدم
بدو بدو سمت پذیرایی و راهرو رفتم
همه ی پر..ده هارو کشیدم تا خونه تا جایی که امکان داره تاریک باشه
و موفق هم شدم
بعد روشن کردن چراغای کم سو و تزئینی خونرو یه دور زیر چشمم گذروندم..
عالی بود!
با پیچیده شدن صدای کلید توی در به خودم اومدم
یکم لباسمو مرتب کردم و سمت در به استقبالش رفتم
همینکه وارد خونه شد یه دور گیج منگ خونرو نگاه کردو بعد روشو برگردوند سمت من
خواست چیزی بگه ولی انگار نگاش میخکوب شده بود روی صورتمو لباس زیبآم
چند ثانیه ای مات مونده بود
بشکنی جلوی صورتش زدم
+کجایی؟
چشماشو چند بار باز بسته کرد
_ه.. همینجام (تک خنده ای کرد) اتفاق خاصی افتاده؟
+مگه باید اتفاق خاصی بیوفته تا یکم خوشبگذرونیم؟
لبخند گرمی زد
_همه ی این کارارو تو انجام دادی؟
+اره دیگه.. کار خاصی نبود
چشمکی زد
_دستت در..د نکنه
لبخندی زدم
+خواهش میکنم برو بالا لباساتو عوض کنو بیا توی اشپزخونه ببین چه کردم!
مشتاق سر تکون داد
_باشه
سریع پله هارو بالا رفتو من سمت اشپزخونه پا تند کردم
صندلیارو مرتب کردم و شروع کردم به کشیدن غذا برای هردو
بشقاب هردو رو منظم گذاشتم روی میزو شمع هارو روشن کردم
زیاد طول نشکید که جونگکوک وارد اشپزخونه شد
یه هودی مشکی پوشیده بود
اومدو با دیدن میز دستی زد
_اوووه اینجارو .. خیلی قشنگه!
ذوق زده دستی زدم
+جدی؟؟؟ خوشت اومده؟
سمتم اومد
_خیلی
+بفرما بشین ببین غذام چطور شده
باشه ای گفتو نشست پشت میز، روی صندلی خودش..
اولین قاشق از غذا رو وارد د.هنش کرد
کمی جویید و بعد دستشو لا..یک مانند بالا اورد
_عالی
260 لایک
#season_Third
#part_307
نفس عمیقی کشیدم
بدو بدو سمت پذیرایی و راهرو رفتم
همه ی پر..ده هارو کشیدم تا خونه تا جایی که امکان داره تاریک باشه
و موفق هم شدم
بعد روشن کردن چراغای کم سو و تزئینی خونرو یه دور زیر چشمم گذروندم..
عالی بود!
با پیچیده شدن صدای کلید توی در به خودم اومدم
یکم لباسمو مرتب کردم و سمت در به استقبالش رفتم
همینکه وارد خونه شد یه دور گیج منگ خونرو نگاه کردو بعد روشو برگردوند سمت من
خواست چیزی بگه ولی انگار نگاش میخکوب شده بود روی صورتمو لباس زیبآم
چند ثانیه ای مات مونده بود
بشکنی جلوی صورتش زدم
+کجایی؟
چشماشو چند بار باز بسته کرد
_ه.. همینجام (تک خنده ای کرد) اتفاق خاصی افتاده؟
+مگه باید اتفاق خاصی بیوفته تا یکم خوشبگذرونیم؟
لبخند گرمی زد
_همه ی این کارارو تو انجام دادی؟
+اره دیگه.. کار خاصی نبود
چشمکی زد
_دستت در..د نکنه
لبخندی زدم
+خواهش میکنم برو بالا لباساتو عوض کنو بیا توی اشپزخونه ببین چه کردم!
مشتاق سر تکون داد
_باشه
سریع پله هارو بالا رفتو من سمت اشپزخونه پا تند کردم
صندلیارو مرتب کردم و شروع کردم به کشیدن غذا برای هردو
بشقاب هردو رو منظم گذاشتم روی میزو شمع هارو روشن کردم
زیاد طول نشکید که جونگکوک وارد اشپزخونه شد
یه هودی مشکی پوشیده بود
اومدو با دیدن میز دستی زد
_اوووه اینجارو .. خیلی قشنگه!
ذوق زده دستی زدم
+جدی؟؟؟ خوشت اومده؟
سمتم اومد
_خیلی
+بفرما بشین ببین غذام چطور شده
باشه ای گفتو نشست پشت میز، روی صندلی خودش..
اولین قاشق از غذا رو وارد د.هنش کرد
کمی جویید و بعد دستشو لا..یک مانند بالا اورد
_عالی
260 لایک
- ۹.۳k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط