{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیمه‌شب، ماه تنها، در حوض سکوت شناور بود.

نیمه‌شب، ماه تنها، در حوض سکوت شناور بود.
خورشید آمد،با هزاران شاخه‌ی نور،
و در گوشش زمزمه کرد:"بیا..."

ماه لرزید، نقره‌اش ریخت روی آب.
پاسخ داد:"بین ما همیشه یک شب فاصله خواهد بود."

خورشید آتشین خندید:
"پس من هر بامداد،در لباس سپیده، به استقبالت میآیم
و تو هر شام،با روسریِ ستاره، به دیدارم میشتابی."

و اینگونه شد...
از آن روز،آسمان، سند ازدواج سایه‌ روشن‌شان شد.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

ومپایر جذاب من. پارت ۴

پیمانی فراتر از زمان ✨🌙☀️سناریو:در روزگاران دور، زمانی که جه...

درخواستی

p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط