{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ما

ما
برای زنده ماندن،
بارها مُردیم.

نه آن مرگی
که خاک سهمِ آدم می‌شود؛
مرگی که
هر بار
تکه‌ای از جانت را
بی‌صدا
با خود می‌برد.

یک روز،
باورمان مُرد.

یک روز،
اعتمادمان.

یک روز،
آن آدمی
که خیال می‌کردیم
تا آخرِ عمر
خواهیم بود.

بعد از آن،
فقط نفس کشیدیم…

و اسمِ این دوام آوردن را
زندگی گذاشتیم.

عجیب نیست
که آدم‌ها پیر می‌شوند؛

عجیب این است
که بعضی‌ها،
پیش از آن‌که موهایشان سپید شود،
تمامِ مرگ‌های ممکن را
درونِ خود
تجربه کرده‌اند.
.
.
.
.
.

«ما برای یه ذره زندگی، زیاد مردیم.»
دیدگاه ها (۲۰)

هر آنچه درقلب میگذرد را نمیتوان گفت براى همين خدا آه؛ اشک ؛"...

هیچ نخی از من به زندگی وصل نیست.نه دلتنگی نگهم داشته،نه امید...

من اگر یک روزخدا را ببینم،نه از بهشت می‌پرسم،نه از جهنم.فقط ...

و در من، خاموش شد نه یک احساس…یک جهان. جهانی که سال‌ها با نف...

گاهی یک نفر آن‌قدر آرام واردِ زندگی‌ات می‌شود که نمی‌فهمی کِ...

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط