{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز پیش برای امری ضروری از خانه بیرون رفتم و دیدم پیر

چند روز پیش برای امری ضروری از خانه بیرون رفتم و دیدم پیرمردی که همیشه سر خیابان بساط می‌کرد، دوباره بعد از یک ماه بساطش را پهن کرده و مشغول فروختن است!..
خوش‌وبشی کردیم و پرسیدم: پدر جان نمی‌ترسی از بیماری؟! لبخندتلخی زد و گفت: می‌ترسم! ولی در این یک ماه، پس‌اندازِ یک‌ سالم تمام شد!
دو تا لیف صورتی برداشتم و چک پول 50هزارتومانی را گوشه بساطش گذاشتم و شتابان از او دور شدم! هنوز چند قدم نرفته بودم که پشت سرم ظاهر شد و در حالیکه بقیه پول را به من می داد گفت: من گدا نیستم دخترم! وبی آنکه منتظر بماند به سوی بساطش رفت...
و من دقایقی وسط پیاده رو گیج و سرگردان مانده بودم و دلم نمی آمد دور شوم؛ از او که شکوه نجابت و مناعت طبعش، خورشید را شرمنده می کرد!
دیدگاه ها (۱)

بی‌قرار توام و در دل تنگم گله‌ هاستآه! بی‌تاب شدن عادت کم حو...

عید نجـات بشر آمد حجّت ثانی عشر آمد مهدی موعود! حجت معبود! ع...

ایشون هم خانم «زوزیبینی تونزی» از آفریقای جنوبی هستند که به...

مجموعه داستان؛ «فراتر از ابدیت» جلد اول (24داستان کوتاه) آ...

برده عمارت جئون

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷صحبت و حرف فقط باد هوا میباشدبغلم کن که غزل هم ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۳۸: وقتی “شریک بودن” به مذاقش خوش نیامدفردایِ اون روز، ...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

★彡   Part 8 彡★ زبون باز کرد: اول از همه، ممنون بابت شبی که ن...

part 56کیم ویصدای در اومد همینکه یونا وارد شد همه با اهنگ تو...

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۲۴3→

🌿 مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط