چند روز پیش برای امری ضروری از خانه بیرون رفتم و دیدم پیر
چند روز پیش برای امری ضروری از خانه بیرون رفتم و دیدم پیرمردی که همیشه سر خیابان بساط میکرد، دوباره بعد از یک ماه بساطش را پهن کرده و مشغول فروختن است!..
خوشوبشی کردیم و پرسیدم: پدر جان نمیترسی از بیماری؟! لبخندتلخی زد و گفت: میترسم! ولی در این یک ماه، پساندازِ یک سالم تمام شد!
دو تا لیف صورتی برداشتم و چک پول 50هزارتومانی را گوشه بساطش گذاشتم و شتابان از او دور شدم! هنوز چند قدم نرفته بودم که پشت سرم ظاهر شد و در حالیکه بقیه پول را به من می داد گفت: من گدا نیستم دخترم! وبی آنکه منتظر بماند به سوی بساطش رفت...
و من دقایقی وسط پیاده رو گیج و سرگردان مانده بودم و دلم نمی آمد دور شوم؛ از او که شکوه نجابت و مناعت طبعش، خورشید را شرمنده می کرد!
خوشوبشی کردیم و پرسیدم: پدر جان نمیترسی از بیماری؟! لبخندتلخی زد و گفت: میترسم! ولی در این یک ماه، پساندازِ یک سالم تمام شد!
دو تا لیف صورتی برداشتم و چک پول 50هزارتومانی را گوشه بساطش گذاشتم و شتابان از او دور شدم! هنوز چند قدم نرفته بودم که پشت سرم ظاهر شد و در حالیکه بقیه پول را به من می داد گفت: من گدا نیستم دخترم! وبی آنکه منتظر بماند به سوی بساطش رفت...
و من دقایقی وسط پیاده رو گیج و سرگردان مانده بودم و دلم نمی آمد دور شوم؛ از او که شکوه نجابت و مناعت طبعش، خورشید را شرمنده می کرد!
- ۷.۸k
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط