{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 16
✦.................................

+چی؟ الان بهم میگید؟

آیلین با حرص، انگار که از حرارتِ نگاه پدرش می‌سوزد، دستش را کشید توی موهایش. بعد زیر لب اما نه به اندازه‌ای که کسی نفهمد، غر زد:

+پوففف! باید برم با کای خداحافظی کنم.

همین که اسم «کای» از دهانش بیرون آمد، صورت آقای لی مثل اینکه یک‌باره برق قطع شده باشد، در هم رفت. اخم سنگینش نشست روی پیشانی و لحنش طوری بود که هیچ جایی برای نرم شدن باقی نمی‌گذاشت.

آقای لی:نیازی نیست بری دیدن اون پسرکِ چموش... مگه باز همو نمی‌بینید؟

آیلین می‌خواست اعتراض کند. دهنش را باز کرد، درست همان لحظه‌ای که قرار بود بگوید «ولی..» اما...

پدرش حرفش را با وقار و جدیت، مثل مهر روی نامه کوبید.

آقای لی:همین که گفتم. دیگه حق نداری اینقدر با اون پسر بگردی.

آقای لی از جاش بلند شد. کنترل تلویزیون را محکم روی مبل گذاشت، انگار خودش هم از حرف زدن خسته بود. قدم‌های استوارش را برداشت و راه افتاد سمت اتاق خودش بدون اینکه حتی یک لحظه مکث کند.

در سکوتِ بعدِ خروج پدر، انگار هوا هم سنگین‌تر شده بود.

سلین، خواهرش، سریع از جا بلند شد. لبخند زد... اما لبخندی که بیشتر شبیه نقابی بود که مجبور شده باشد بزند. با صدایی که تند و بی‌قرار بود، گفت:

سلین:منم باید برم آماده بشم... یه عالمه کار ریخته سرم.

آیلین با چشم‌های بی‌حالتِ پوکر به سلین خیره شد. نگاهش می‌خواست بفهمد چی توی کله‌ی اون می‌چرخه، اما سلین انگار دقیقاً بلد بود چطور از کنار نگاه‌ها رد بشه. براش چشمک زد بعد هم با عجله رفت سمت اتاقش.

آیلین اداشو درآورد.

بعد، یک آه کشید. آهی که از ته دلش می‌اومد؛ از همون جایی که همه‌ی هیجان‌ها قفل می‌شن و فقط نگرانی می‌مونه.

آیلین به سمت آشپزخونه حرکت کرد. درست وقتی وارد شد، مامانش هنوز داشت با جدیت آشپزی می‌کرد
اما در همان لحظه با دیدن دخترش، دستش را از روی قابلمه برداشت و نگاهش را دوخت روی آیلین.

خانم لی:دخترِ خوشگل من... چطوره؟

آیلین سعی کرد لبخند بزند. اما انرژی‌اش، مثل همیشه واقعی نبود. با صدای کمی ساختگی با همون تلاشی که آدم برای قانع کردن خودش هم انجام می‌دهد، گفت:

+من که عالیم!

مامانش برای یک لحظه لبخند کوچکی زد... اما طولی نکشید که چهره‌اش عوض شد. نگاهش تیزتر شد. انگار چیزی را دقیق دیده باشد یا چیزی را حدس زده باشد.

خانم لی:ولی من حواسم بهت هست‌ها...
تو دیگه اون آیلینِ پرانرژی همیشگی نیستی.

مکث کرد. بعد، با لحنی که نه سرزنش بود نه داد... فقط نگرانیِ خالص بود:

خانم لی:انگار ذهنت درگیر یه چیزیه؟

آیلین سریع دست به کمر زد. لبخند ساختگی‌اش را محکم‌تر کرد، مثل اینکه اگر کمتر جدی به نظر برسد، کمتر لو میرود.

+نه مامان... اصلاً اینطور نیست.
فقط دارم سعی می‌کنم درس بخونم و دیگه براتون دردسر درست نکنم.

مامانش لبخند کمرنگی زد با این حال، چشم‌هایش هنوز از دنبال کردن حرف‌های آیلین دست نکشیده بود.

آیلین کنارش مادرش مشغول غذا درست کردن شد..

[ ساعت ۱۲:۵۰ ظهر - دفتر فرماندهی کیم تهیونگ ]

هوای اتاق سنگین بود، پر از عطر قهوه تلخ و بوی کاغذهای اداری. تهیونگ، با قامتی استوار و چشمانی نافذ، پشت میز فلزی و سردش نشسته بود
دیدگاه ها (۳)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 17✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 15✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 14✦....

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط