「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 15
✦.................................
روزها، در سکوتی که انگار وزنی سنگین داشت، از پی هم میگذشتند. آیلین، خود را در آغوشِ درس و کتاب پنهان کرده بود، گویی که صفحاتِ ورقخورده، پناهگاهی امن در برابرِ آشفتگیِ درونش بودند.
یک ماه گذشت؛ ماهعسلی که بویِ هیچ خبری از کیفِ گمشدهاش نداشت. نه تماسی، نه پیگیریای. انگار که همه چیز را به فراموشی سپرده بود؟ یا شاید هم، تنها راهِ آرامشِ جانش، همین بود؛ دوری از آن نگاهِ نافذ و اقتدارِ ناگفتهی فرمانده. اما اگر بخواهیم از عمقِ وجودش بگوییم، در این یک ماه، حتی یک لحظه هم نبود که یادِ او، مثلِ شبحی کمرنگ، از ذهنش عبور نکند.
و تهیونگ... او هم برای سرکوبِ خاطرهی آیلین، خود را به تبِ کار و تلاش سپرد. گاهی، در خلوتِ اتاقش، نگاهش به سمتِ کیفِ پارچهایِ کوچک میلغزید؛ کیفِ آیلین.. دلش میخواست آن را برگرداند، شاید نامهای کوتاه بنویسد، اما هر بار، انگشتانش روی دکمهی ارسال میماندند و حسِ عجیبی او را از این کار بازمیداشت. انگار که دستانی نامرئی، او را به سکوت واداشته بود.
هردو، در دایرهی سکوتِ خود، به هم فکر میکردند. اما آن شعلهیِ کوچکِ امید و اشتیاقِ اول، حالا به خاکستری سرد بدل شده بود. فقط یک خاطرهی دور بود؛ خاطرهای که گاهی در تاریکیِ شب، دل را به درد میآورد.
آیلین، کیفِ درسش را که حالا دیگر سنگینیاش بیشتر از محتوایش بود، از صندلی عقب ماشین برداشت و در را پشت سرش بست. بویِ عطرِ آشنایِ غذایِ مادرش، مثلِ آغوشی گرم، در فضایِ خانه پیچیده بود و صدایِ گویندهی اخبار، سکوتِ آرامِ بعد از ظهر را میشکست.
+سلام!
صدایش، کمی گرفته، در هوا طنین انداخت.
پدر و مادرش با لبخندی که سعی در شاداب نشان دادنِ خود داشت، جوابش را دادند. آیلین با لبخندی که بیشتر شبیه یک نقاب بود، به سمتِ پدرش رفت و کنارش نشست.
دقایقی بعد، سلین، خواهرِ پرانرژی و سرزندهاش، با گامهایی شاداب و لبانی خندان به جمعشان پیوست.
آیلین با لبخندی کمرنگ به سلین نگاه کرد. همانطور که دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، سلین زودتر از او، با چشمانی که از هیجان برق میزد، نگاهی به پدرش انداخت و پرسید:
سلین:بابا! راستی به آیلین گفتی؟
پدرش، آقای لی، نگاهش را به سمتِ آیلین چرخاند،
اقای لی:اِ... دخترم... یادم رفت راستش رو بخوای... خب، راستش به خاطرِ عقدِ سلین قراره که یه مدت بریم خونهی کیم نامجون و خانوادهاش.
آیلین با شنیدنِ اسمِ نامجون، لحظهای ابروهایش را بالا انداخت
+اوه! خب، شما برید خوش بگذره.
سلین، با دیدنِ این واکنش، اخمی کوچک و آزاردهنده کرد و به آیلین نزدیکتر شد
سلین:برید نه آیلین
منظورم اینه که بریم! خودمون و تو هم باید با ما بیای
آیلین نگاهی مردد به پدرش و بعد به چشمانِ اصرارآمیزِ سلین انداخت و با صدایی آرام گفت:
+من... من همینجا راحتم... شما برید.
آقای لی، با لحنی که سعی میکرد مهربان باشد، دستش را روی شانه آیلین گذاشت.
اقای لی:دخترم، معلوم نیست ما تا کی اونجا بمونیم چجوری اخه دلم میاد تورو اینجا تنها بزارم..
سلین، با همان شیطنتِ همیشگی، چشمکی زد و ادامه داد:
سلین:آره آیلین! تازه، قراره کلی خوش بگذرونیم!
بعد از عقدِ من، دیگه خیلی کم پیش میاد اینجوری دور هم جمع شیم این فرصت رو از دست نده!
آیلین هنوز در مردد ماندن، قوی بود. اما نگاهِ پر از امیدِ پدر و اصرارِ مصرانهی سلین، کمکم دیوارهایش را فرو میریخت. همیشه خانوادهش زو دوست داشت و دلش برای آن دورهمیهایِ گرم، تنگ میشد. شاید رفتن به خانهی نامجون، فرصتی بود تا حداقل برای مدتی، از فکر ان فرمانده رها شود.
با لبخندی که حالا واقعیتر به نظر میرسید، گفت:
+باشه... پس منم میام.
سلین، با ذوقی کودکانه، دستهایش را به هم کوبید و فریاد زد:
سلین:آخییییش عالی شد
حسابی بهمون خوش میگذره
آیلین سرش را به آرامی تکان داد و با لبخندی که حالا دیگر نقاب نبود، گفت:
+حالا کی قراره بریم
سلین:فردا
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 15
✦.................................
روزها، در سکوتی که انگار وزنی سنگین داشت، از پی هم میگذشتند. آیلین، خود را در آغوشِ درس و کتاب پنهان کرده بود، گویی که صفحاتِ ورقخورده، پناهگاهی امن در برابرِ آشفتگیِ درونش بودند.
یک ماه گذشت؛ ماهعسلی که بویِ هیچ خبری از کیفِ گمشدهاش نداشت. نه تماسی، نه پیگیریای. انگار که همه چیز را به فراموشی سپرده بود؟ یا شاید هم، تنها راهِ آرامشِ جانش، همین بود؛ دوری از آن نگاهِ نافذ و اقتدارِ ناگفتهی فرمانده. اما اگر بخواهیم از عمقِ وجودش بگوییم، در این یک ماه، حتی یک لحظه هم نبود که یادِ او، مثلِ شبحی کمرنگ، از ذهنش عبور نکند.
و تهیونگ... او هم برای سرکوبِ خاطرهی آیلین، خود را به تبِ کار و تلاش سپرد. گاهی، در خلوتِ اتاقش، نگاهش به سمتِ کیفِ پارچهایِ کوچک میلغزید؛ کیفِ آیلین.. دلش میخواست آن را برگرداند، شاید نامهای کوتاه بنویسد، اما هر بار، انگشتانش روی دکمهی ارسال میماندند و حسِ عجیبی او را از این کار بازمیداشت. انگار که دستانی نامرئی، او را به سکوت واداشته بود.
هردو، در دایرهی سکوتِ خود، به هم فکر میکردند. اما آن شعلهیِ کوچکِ امید و اشتیاقِ اول، حالا به خاکستری سرد بدل شده بود. فقط یک خاطرهی دور بود؛ خاطرهای که گاهی در تاریکیِ شب، دل را به درد میآورد.
آیلین، کیفِ درسش را که حالا دیگر سنگینیاش بیشتر از محتوایش بود، از صندلی عقب ماشین برداشت و در را پشت سرش بست. بویِ عطرِ آشنایِ غذایِ مادرش، مثلِ آغوشی گرم، در فضایِ خانه پیچیده بود و صدایِ گویندهی اخبار، سکوتِ آرامِ بعد از ظهر را میشکست.
+سلام!
صدایش، کمی گرفته، در هوا طنین انداخت.
پدر و مادرش با لبخندی که سعی در شاداب نشان دادنِ خود داشت، جوابش را دادند. آیلین با لبخندی که بیشتر شبیه یک نقاب بود، به سمتِ پدرش رفت و کنارش نشست.
دقایقی بعد، سلین، خواهرِ پرانرژی و سرزندهاش، با گامهایی شاداب و لبانی خندان به جمعشان پیوست.
آیلین با لبخندی کمرنگ به سلین نگاه کرد. همانطور که دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، سلین زودتر از او، با چشمانی که از هیجان برق میزد، نگاهی به پدرش انداخت و پرسید:
سلین:بابا! راستی به آیلین گفتی؟
پدرش، آقای لی، نگاهش را به سمتِ آیلین چرخاند،
اقای لی:اِ... دخترم... یادم رفت راستش رو بخوای... خب، راستش به خاطرِ عقدِ سلین قراره که یه مدت بریم خونهی کیم نامجون و خانوادهاش.
آیلین با شنیدنِ اسمِ نامجون، لحظهای ابروهایش را بالا انداخت
+اوه! خب، شما برید خوش بگذره.
سلین، با دیدنِ این واکنش، اخمی کوچک و آزاردهنده کرد و به آیلین نزدیکتر شد
سلین:برید نه آیلین
منظورم اینه که بریم! خودمون و تو هم باید با ما بیای
آیلین نگاهی مردد به پدرش و بعد به چشمانِ اصرارآمیزِ سلین انداخت و با صدایی آرام گفت:
+من... من همینجا راحتم... شما برید.
آقای لی، با لحنی که سعی میکرد مهربان باشد، دستش را روی شانه آیلین گذاشت.
اقای لی:دخترم، معلوم نیست ما تا کی اونجا بمونیم چجوری اخه دلم میاد تورو اینجا تنها بزارم..
سلین، با همان شیطنتِ همیشگی، چشمکی زد و ادامه داد:
سلین:آره آیلین! تازه، قراره کلی خوش بگذرونیم!
بعد از عقدِ من، دیگه خیلی کم پیش میاد اینجوری دور هم جمع شیم این فرصت رو از دست نده!
آیلین هنوز در مردد ماندن، قوی بود. اما نگاهِ پر از امیدِ پدر و اصرارِ مصرانهی سلین، کمکم دیوارهایش را فرو میریخت. همیشه خانوادهش زو دوست داشت و دلش برای آن دورهمیهایِ گرم، تنگ میشد. شاید رفتن به خانهی نامجون، فرصتی بود تا حداقل برای مدتی، از فکر ان فرمانده رها شود.
با لبخندی که حالا واقعیتر به نظر میرسید، گفت:
+باشه... پس منم میام.
سلین، با ذوقی کودکانه، دستهایش را به هم کوبید و فریاد زد:
سلین:آخییییش عالی شد
حسابی بهمون خوش میگذره
آیلین سرش را به آرامی تکان داد و با لبخندی که حالا دیگر نقاب نبود، گفت:
+حالا کی قراره بریم
سلین:فردا
- ۳۲۲
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط