{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 17
✦.................................

نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق، روی صورت مصمم و اخم کرده‌اش می‌تابید و سایه‌هایی عمیق بر خطوط چهره‌اش می‌انداخت. پرونده‌های قطور نظامی، با جلدهای چرمی که نشان از سال‌ها خدمت داشتند، جلوی رویش چیده شده بودند. او غرق در بررسی گزارش‌های عملیاتی بود، انگشتانش با دقت و حوصله ورق‌ها را جابجا می‌کردند، هر حرکتش نشان از نظم و اقتدار داشت.

ناگهان، زنگ هشدار گوشی‌اش، سکوت سنگین اتاق را شکست
تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد، سپس با حرکتی سریع و بدون عجله، گوشی را از جیب کتش برداشت. نمایشگر، نام "سرهنگ لیام" را نشان می‌داد. با آرامشی که در ظاهرش بود اما نشان از آمادگی کامل داشت، تماس را وصل کرد.

با صدای بم و قاطع‌ای جواب داد:

ــ بله؟

صدای نفس‌نفس زدن لیام از پشت خط، حاکی از هیجانی کنترل شده بود. در میان هیاهوی عملیات، صدای او شنیده شد:

لیام:فرمانده.. پیداش کردیم... باند اژدها رو!

این خبر، مانند جرقه‌ای بود که سکوت را به آتش کشید. تهیونگ بلافاصله، با سرعتی باورنکردنی، از پشت میزش بلند شد. ایستادنش آنقدر محکم بود که گویی ستونی از فولاد از زمین جوانه زده است. نگاهش ثابت، مصمم و سرد بود.

ــ آدرس رو بفرست. هیچکس، تا وقتی من نگفتم، حق نداره پاش رو اونجا بزاره!

لحنش جوری بود که دیگر جایی برای اما و اگر باقی نمی‌گذاشت.

لیام:چشم فرمانده!

صدای پلیس، با اطاعتی بی‌چون و چرا پاسخ داد.

ــ اگه خطایی ازتون سر بزنه، خودتونو مرده فرض کنید!

این جمله، آخرین اخطار بود، تهدیدی جدی که هیچ شک و تردیدی در اجرای آن باقی نمی‌گذاشت.

تماس قطع شد. تهیونگ گوشی را با دستانی که هیچ لرزشی نداشت، در جیب کتش گذاشت. پرونده‌ها را با نظمی دقیق در کشوی میزش چید، انگار که هرگز از جای خود تکان نخورده بودند. سپس، با گام‌هایی استوار و سنجیده، اتاق را ترک کرد.

ماشین مشکی رنگ و مدرنش، مانند سایه‌ای تیره، در انتظار بود. سوار شد و با مهارت، موتور را روشن کرد. فرمان را در دست گرفت و به سمت آدرسی که به سرعت روی گوشی‌اش نقش بسته بود، راند. سرعت او، ترکیبی از مهارت رانندگی و فوریت عملیات بود. راه یک ساعته را در نیم ساعت طی کرد، نفس شهر را در سینه حبس کرده و سکوت خیابان‌ها را شکسته بود.

وقتی به مقصد رسید، عمارت عظیم و باشکوهی در مقابلش خودنمایی می‌کرد. معماری‌اش، هم ابهت و هم هشدار می‌داد. ماشین را متوقف کرد، قبل از پیاده شدن، کُلت سنگینش را از جیب کتش بیرون آورد و آن را در جیب داخلی کاپشنش، نزدیک به قلبش، جای داد. قدم به بیرون گذاشت.

در اصلی عمارت، فلزی و سنگین، در مقابل اراده‌ی او تاب نیاورد. با یک لگد محکم و کوبنده، که نشان از قدرت و قاطعیت بی‌حدش داشت، در به داخل باز شد و صدایی مهیب در فضا پیچید. تهیونگ وارد عمارت شد، نگاهش چون تیغی تیز، در تاریکی سالن اصلی چرخید.

نگهبانان، که تا چند لحظه پیش در اطراف پراکنده بودند، با دیدن هیبت او، خشکشان زد. رنگ از چهره‌شان پرید. در برابر اقتدار بی‌چون و چرای تهیونگ، همه چیز رنگ باخت. هیچ‌کس جرأت نگاه کردن به او را نداشت، سرها به زیر افتاده بود، گویی مجسمه‌هایی از ترس بودند. سکوت مطلق، تنها با صدای نفس‌های بریده‌ی آن‌ها شکسته می‌شد.

تهیونگ به آرامی، اما با قدم هایی استوار، به سمت مرکز سالن پیش رفت. خانه خالی به نظر می‌رسید. نگاهش، اطراف را با دقت اسکن می‌کرد، انگار دنبال کوچکترین نشانه یا ردپایی بود. تفنگش را با مهارت در دست گرفت، انگشتش روی ماشه نبود، اما حضورش، هزاران پیام هشدار دهنده را مخابره می‌کرد. داد زد:

ــ جئون، کدوم گوری هستی؟ خودتو نشون بده!

صداش، طنین‌انداز شد و در سکوت عمارت پیچید

وقتی پاسخی نشنید، با شتابی حساب شده به سمت پله‌های عظیم عمارت قدم برداشت. درست در میانه راه، صدایی آرام و در عین حال نافذ، از پشت سرش، او را متوقف کرد.

ــ آدرس... آدرس اینجارو از کجا پیدا کردی؟

تهیونگ، بدون اینکه سرعتی از حرکاتش کم شود، مکثی کوتاه کرد. پوزخندی محو، بر لبانش نشست، پوزخندی که مخلوطی از اطمینان و تحقیر بود. آرام و شمرده، برگشت.

جونگ‌کوک، با کتو‌شلواری مشکی براق و موهایی که با دقت حالت داده شده بود، در انتهای پله‌ها ایستاده بود. نگاهش، ترکیبی از کنجکاوی و غرور بود، اما در عمق چشمانش، رگه‌ای از نگرانی دیده می‌شد.

تهیونگ، با قدم‌هایی که هر کدامشان وزنی خاص داشت، از پله‌ها پایین آمد و درست جلوی جونگ‌کوک ایستاد. نگاهش، مستقیم به چشمان جونگ‌کوک دوخته شده بود، نگاهی که انگار تمام رازهای عالم را در خود داشت.
دیدگاه ها (۵)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 19✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 16✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 15✦....

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳سه روز گذشت.تهیونگ حرف نزد. عکس...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط