{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18
✦.................................

ــ به به، اژدهای فراری... چه عجب! بالاخره از لونه موش در اومدی!

صدایش، آرام بود اما طنینی از تهدید و پیروزی در آن موج می‌زد. هر کلمه، مانند ضربه‌ای دقیق، بر پیکر غرور جونگ‌کوک فرود می‌آمد.

جونگ‌کوک لبخند کجی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر چیز، بوی خطر می‌داد. دست‌هایش را آرام در جیب شلوار مشکی‌اش فرو برد و بدون اینکه حتی یک قدم عقب برود، مستقیم در چشم‌های تهیونگ نگاه کرد.
در آن عمارت بزرگ، انگار فقط همان دو نفر وجود داشتند؛ یکی مثل طوفانِ کنترل‌شده، دیگری مثل تاریکی‌ای که با وقاحت لبخند می‌زد.

تهیونگ تکان نخورد.

نه اخمش باز شد، نه نگاهش لرزید، نه حتی یک میلی‌متر از اقتدارش کم شد.
همان‌طور که مقابل جونگ‌کوک ایستاده بود، شانه‌هایش صاف، فک‌اش منقبض و نگاهش سرد و برنده بود؛ نگاهی که به‌جای فریاد زدن، حکم صادر می‌کرد.

جونگ‌کوک با لحن آرامی گفت:

جونگکوک:خیلی دیر رسیدی فرمانده... اگه برای لینا عجله نمی‌کردم، شاید اصلاً لازم نبود اینجا بیای.

سکوت.

حتی نفس نگهبان‌ها هم در سینه‌شان حبس شد.

چشم‌های تهیونگ برای اولین بار اندکی تنگ شد؛ نه از ترس، نه از تردید... از خشمِ خالص و کنترل‌شده.
او آهسته سرش را کمی کج کرد، انگار داشت یک تهدید بی‌ارزش را از زاویه‌ای دقیق‌تر بررسی می‌کرد. بعد با صدایی عمیق و یکنواخت گفت:

ــ عـوضی! چطور جرعت میکنی اسم خواهرمو به زبون بیاری؟؟

لحنش پایین بود، اما چنان وزنی داشت که جونگ‌کوک ناخودآگاه یک لحظه ساکت شد.

تهیونگ یک قدم به جلو برداشت.
فقط یک قدم.
اما همان یک قدم کافی بود تا فضای بینشان سنگین‌تر شود. او از آن فرمانده‌هایی نبود که برای ترساندن داد بزنند؛ حضورش، ایستادنش، نگاهش... خودش تهدید بود.

ــ چند بار باید هشدار بدم که از خانوادم دور بمون؟

صدایش آرام بود، اما در هر کلمه‌اش اقتدار یک یگان کامل موج می‌زد

ــ تو با آتیش بازی می‌کنی جونگ‌کوک. و من هیچوقت اجازه نمی‌دم کسی به نزدیک‌ترین آدم‌های من دست درازی کنه.

جونگ‌کوک لبخندش را محوتر کرد و با لحنی که هنوز پر از لجبازی بود، پاسخ داد:

ــ من قصد آسیب زدن ندارم. من فقط... بهش علاقه‌مند شدم.

تهیونگ خندید؟

نه.
فقط یک پوزخند سرد، کوتاه و بی‌رحم روی لبش نشست؛ همان‌قدر کم که بیشتر شبیه حکم اعدام بود تا خنده.

ــ علاقه؟

نگاهش از صورت جونگ‌کوک گذشت و دوباره ثابت شد.

ــ تو اسم تعقیب کردن، نزدیک شدن، فرستادن آدم‌هات دور خونه‌اش و ترسوندن خانواده‌ام رو گذاشتی علاقه؟

جونگ‌کوک فکش را محکم کرد، اما هنوز عقب نکشید.

ــ من مجبور نیستم از تو اجازه بگیرم.

تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
سکوتش ترسناک‌تر از هر فریادی بود.
بعد، آرام دستش را بالا آورد و نوک انگشتش را روی ماشه نگه داشت؛ نه برای شلیک، فقط برای یادآوری این‌که فاصله‌ی بین هشدار و پایان، برای او فقط یک حرکت کوچک است.

ــ اشتباهت همین‌جاست.

صدایش حالا سردتر از فولاد شده بود.

ــ تو فکر کردی چون رئیس یه باند مسخره ای، میتونی وارد حریم من بشی. میتونی به خواهر من نزدیک شی و بعد با یه جمله همه‌چیز رو توجیه کنی. ولی بشنو، جونگ‌کوک...

یک قدم دیگر نزدیک شد.

آن‌قدر نزدیک که سایه‌اش روی صورت جونگ‌کوک افتاد.
تهیونگ با قامت بلند و نگاه سنگینش، مثل دیواری ایستاده بود که نه از روی خشم، بلکه از روی قدرت ساخته شده بود.

ــ تا همین الان هم زیادی صبوری کردم.
از این لحظه به بعد، اگه فقط یک بار دیگه دور و بر خانواده‌ام دیده بشی،
من نه با تو...
با همه‌چیزت طرف می‌شم.

جونگ‌کوک با وجود سنگینی فضا، لبخند محوی زد و جواب داد:

ــ تهدیدت رو شنیدم. ولی عقب نمی‌کشم.

چشم‌های تهیونگ تاریک‌تر شد.

او خیلی آرام نفس کشید؛ عمیق، منظم، خونسرد.
نه دستش لرزید، نه صدایش بالا رفت.
فقط همان نگاه فرمانده‌وارش را ثابت نگه داشت و گفت:

ــ پس از این به بعد، باید یاد بگیری از چیزی که اسمش قدرت واقعیه، بترسی.

سکوت دوباره افتاد.

نگهبان‌ها حتی جرأت نداشتند جابه‌جا شوند.
جونگ‌کوک هم برای اولین بار حس کرد این مرد، با بقیه فرق دارد؛
تهیونگ از آن آدم‌هایی نبود که با حرف‌های زیبا یا تهدیدهای توخالی بشه عقبش زد.
او اگر تصمیمی می‌گرفت، تا آخرش میرفت..

جونگکوم:از چیزی بترسم؟
دیدگاه ها (۶)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 19✦....

@jiminshii : فالوشه

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 17✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 16✦....

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۲ (بخش اول)یک هفته از برگشتن ته...

تو مال منی...p4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط