خیانت
خیانت
Part:3
که زنگ در خورد آروم رفتم و درو باز کردم
با دیدن کوک و سایان لبخند کمرنگی زدم و به خونه دعوتشون کردم
یونا:خوش اومدید
کوک و سایان:مرسی
یونا:بیاید داخل
کوک:هیونگ کجاست؟!
یونا:تو اتاق داره لباسش رو عوض میکنه
کوک:اوک من میرم پیشش کارش دارم
سایان:چیکار؟
کوک:مربوط به کاره
سایان:اوکی
کوک رفت اتاق تهیونگ منو سایان هم رفتیم داخل ......
کوک در اتاق رو زد و وارد اتاق شد
کوک:هیونگ
تهیونگ:خوش اومدی
کوک:ممنون هیونگ!
تهیونگ:بله؟
کوک:میخوای چیکار کنی؟
تهیونگ:خب بهش فکر کردم جدا میشیم
کوک:از میون یا یونا
تهیونگ:یونا من میون رو دوست دارم
کوک:ولی هیونگ
تهیونگ:بیخیال بیا بریم بیرون
کوک:اوک
کوک و تهیونگ بیرون اومدن یونا میز رو چید و صداشون کرد....همه روی میز غذا خوری نشستن و توی سکوت مشغول خوردن شدن که با حرف سایان سکوت شکسته شد
سایان:اوپا اخیرا چیکار میکنی؟!(خیره توی چشماش شد)
تهیونگ:خب کارای شرکت زیادن
سایان:ولی من شنیدم این اواخر اصلا شرکت نرفتی درسته؟!
تهیونگ:کارام بیرون از شرکتن
کوک:خب سایان کاراش به ما مربوط نمیشه نه
یونا حرفی نمیزد و به غذا نگاه میکرد و باهاش بازی میکرد
کوک:یونا شی چرا نمیخوری؟!
یونا:خب مهم نیست بیخیال
کوک:اوکی ولی بخور همینجوریشم دارید میشکنید درسته هیونگ
تهیونگ:چی آره .....
یونا:چاگی انگار اصلا حواست اینجا نیست چی ذهنت رو مشغول کرده
تهیونگ:هیچی
پیامکی به گوشی تهیونگ ارسال شد....تهیونگ با دیدنش لبخندی زد که توجه یونا و سایان جلب شد....
یونا:اتفاق مهمی افتاده؟
تهیونگ:نه
یونا:پس چرا انقدر خوشحال شدی؟
کوک:بیخیال مربوط به پروژه جدیده
سایان:آها(ماهم شاخ داریم تو دلش)
بعد از غذا سایان و یونا میز رو جمع کردن پسرا هم توی سالن نشستن
کوک:لاقل انقدر تابلو بازی درنیار خودت میدونی یونا چقدر برام مهمه هیونگمی ولی اون مثل خواهر نداشتمه هیونگ ناراحتش نکن
تهیونگ:باشه دایه عزیز تر از مادر
کوک:یااااااا
سایان:چی شده؟!
کوک:شوخی های بی مزه همیشگیه دیگه
یونا:پسرا مش..روب میخورید؟
پسرا:........
Part:3
که زنگ در خورد آروم رفتم و درو باز کردم
با دیدن کوک و سایان لبخند کمرنگی زدم و به خونه دعوتشون کردم
یونا:خوش اومدید
کوک و سایان:مرسی
یونا:بیاید داخل
کوک:هیونگ کجاست؟!
یونا:تو اتاق داره لباسش رو عوض میکنه
کوک:اوک من میرم پیشش کارش دارم
سایان:چیکار؟
کوک:مربوط به کاره
سایان:اوکی
کوک رفت اتاق تهیونگ منو سایان هم رفتیم داخل ......
کوک در اتاق رو زد و وارد اتاق شد
کوک:هیونگ
تهیونگ:خوش اومدی
کوک:ممنون هیونگ!
تهیونگ:بله؟
کوک:میخوای چیکار کنی؟
تهیونگ:خب بهش فکر کردم جدا میشیم
کوک:از میون یا یونا
تهیونگ:یونا من میون رو دوست دارم
کوک:ولی هیونگ
تهیونگ:بیخیال بیا بریم بیرون
کوک:اوک
کوک و تهیونگ بیرون اومدن یونا میز رو چید و صداشون کرد....همه روی میز غذا خوری نشستن و توی سکوت مشغول خوردن شدن که با حرف سایان سکوت شکسته شد
سایان:اوپا اخیرا چیکار میکنی؟!(خیره توی چشماش شد)
تهیونگ:خب کارای شرکت زیادن
سایان:ولی من شنیدم این اواخر اصلا شرکت نرفتی درسته؟!
تهیونگ:کارام بیرون از شرکتن
کوک:خب سایان کاراش به ما مربوط نمیشه نه
یونا حرفی نمیزد و به غذا نگاه میکرد و باهاش بازی میکرد
کوک:یونا شی چرا نمیخوری؟!
یونا:خب مهم نیست بیخیال
کوک:اوکی ولی بخور همینجوریشم دارید میشکنید درسته هیونگ
تهیونگ:چی آره .....
یونا:چاگی انگار اصلا حواست اینجا نیست چی ذهنت رو مشغول کرده
تهیونگ:هیچی
پیامکی به گوشی تهیونگ ارسال شد....تهیونگ با دیدنش لبخندی زد که توجه یونا و سایان جلب شد....
یونا:اتفاق مهمی افتاده؟
تهیونگ:نه
یونا:پس چرا انقدر خوشحال شدی؟
کوک:بیخیال مربوط به پروژه جدیده
سایان:آها(ماهم شاخ داریم تو دلش)
بعد از غذا سایان و یونا میز رو جمع کردن پسرا هم توی سالن نشستن
کوک:لاقل انقدر تابلو بازی درنیار خودت میدونی یونا چقدر برام مهمه هیونگمی ولی اون مثل خواهر نداشتمه هیونگ ناراحتش نکن
تهیونگ:باشه دایه عزیز تر از مادر
کوک:یااااااا
سایان:چی شده؟!
کوک:شوخی های بی مزه همیشگیه دیگه
یونا:پسرا مش..روب میخورید؟
پسرا:........
- ۱۳.۲k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط