{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود

برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود
دستهای خویش و دامان توام امد بیاد
دیدگاه ها (۲)

بعد مرگم شعرهایم را بخوان تا بشنویسرگذشتم تلختر از درگذشتم ب...

سر سجاده در میان نماز در خیالت دچار میگردماین اواخر شدید محت...

روح برخواسته از من ته این کوچه بایستبیش از از این دور شوی از...

دلم گرفته ن از تو که از تمام زمینکسی نبود دلم را به اسمان بب...

﷽#آقای‌من🥀برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بوددستهای خویش و ...

پاییز، فصلِ رفتن‌هایی‌ست که به سکوت می‌گذرند؛فصلِ برگ‌هایی ک...

پنج شنبه آمد و دل نا آرام میشودیاد آنهایی که روزی شادیزندگی ...

خسته‌ام خسته، برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای منِ بی‌خواب...

مردی که در کنارم بود

🖤 پارت ۳۸ | «صدای پشت در»لانا فوراً برگشت سمت در.— «کی اونجا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

حرف نزنی نمیگن لالی. اینقدر نمک به زخم مردم نپاش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط