{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡32

________
*شاید این براشون فقط یه گفت و گوی ساده بود ولی ایا این صحبت هاشون اعترافی رو برای هم مخفی کرده بود؟*


*صبح روز بعد هر دو مشغول کار های خودشون بودن...سومی کنار پنجره بزرگ وسط سالن نشیمن مشغول بازی با موبایلش بود و جونگکوک هم برای اینکه سومی تنها نباشه بدون اینکه نشون بده اهمیت میده از قصد با لب تاپ و پرونده های شرکت توی سالن نشیمنشون مشغول کار بود ولی ایا واقعا تمام حواسش پیش پرونده و کاغذ هایی که یه زمانی براش حکم اینده رو داشت ولی الان فقط یه مشت اشغال روی میز بود؟نه...پرونده ها براش فقط بهونه هایی بودن که غیر مستقیم پیش سومی وقت بگذرونه حتی اگه واقعا امروز سرش با پرونده ای که هر چند دقیقه ورق میخوره شلوغ باشه...*

+(با ذوق از جاش بلند شد و به طرف پشت کاناپه ای که جونگکوک نشسته بود رفت)امروز تو خیابون مرکزی شهر قراره یه نمایش برگذار بشه نظرت چیه باهم بریم ببینیمش؟..امروز اخرین روزشه(با ذوق و از پشت کاناپه به طرف جونگکوک خم شد)


×(بدون نگاه کردن در حالی که لیست کار هاشو چک میکنه)...امروز سرم شلوغه...ترجیح میدم خونه بمونم..


*لبخند از صورت سومی محو شد و کلافه شد انگار این ترجیح میدم براش حکم نمیخوام بیام رو داشت...*


+تو همیشه کار داری

×تو همیشه برنامه جدید میسازی

+(با کمی دلخوری و لجاجت)باشه اصلا هرکی کار خودشو بکنه

*سومی لجبازانه به طرف اتاق خودش میره و در رو پشت سرش میبنده و مشغول پوشیدن لباس و حاضر شدن برای رفتن به نمایش خیابونی شد...یه پیراهن سفید با طرح رز های قرمز...پیراهن کوتاهی بود ولی همچنان برای این ماه وسط تابستون هم مناسب و خنک بود..از اتاق خارج شد و به طرف در خروج رفت...جونگکوک سرش گرم پرونده های توی دستشه ولی ولضح معلدمه متوجه زیبایی پیراهن سومی تو بدنش و ورودش شده ولی فقط وانمود میکنه مشغوله*

+(طعنه خیلی نرم)نگران نباش مزاحم کارهات نمیشم🙄

×(نفس عمیقی میکشع و سکوت میکنه)

+...tch...ادما وقتی باید باشن نیسن

*سومی کفش هاشو میپوشه و از خونه خاج میشه و به سمت خیابون های مرکز شهر میره...مردم با لباس های مختلف و سن های مختلف..از نوزادای تو بغل پدرهاشون گرفته تا افراد مسنی که با همسر یا نوه هاشون برای تماشا اومده بودن...سومی در واقع کسی همراهش نیست ولی وانمود میکنه از تنهایی لذت میبره...کم کم نمایش شروع به شروع شدن میکنه و ادما شروع به دست زدن و خندیدن و گاهی خانواده ها با انگشت نشون دادن نمایش به بچه هاشون کردن و سومی هم گوشیش رو از جیبش خارج میکنه و شروع به فیلم برداری از نمایش میکنه..*


*ویو جونگکوک*
*جونگکوک دونه دونه کارهاشو پشت سر هم انجام میده و سند های مختلف رو امضا یا لغو میکنه و بعد هر کاری که انجام میده مشخصا به ساعت نگاهی میندازه..انگار بدنش بی اختیار برای سومی ساعت شماری میکنه...*


*سومی وسط شلوغی جمعیت همراه بقیه میشه و دست میزنه و میخنده و از نمایش نهایت استفاده رو میبره دوربین گوشی رو سمت صورت خودش میچرخونه و با اعتماد به نفس کامل از لجبازی از خودش فیلم میگیره*

+ببین بدون تو هم میشه خوشگذروند!

*و بعد فیلم رو ذخیره میکنه ولی هنوز به جونگکوک هیچ پیغامی نمیده انگار فقط فیلم هارو تو گالری گوشیش نگه میداره...بعد از کمی گذشتن از نمایش احساس تنهایی شدیدی میکنه...انگار تنها بودن بین اونهمه آدم هایی که با خانواده دوست یا همسر و فامیلشون برای دیدن نمایش اومدن یجورایی باعث تضادش میشد..شاید به خاطر این چندماهی بود که همه کارهاشو با جونگکوک انجام میداد؟هرجا میرفت با جونگکوک میرفت؟...اصلا چرا داشت به اون فکر میکرد..الان باید با تنهایی خودش لذت میبرد..تنهایی که سال ها باهاش زندگی کرده بود*

+...اصلا چرا دارم بهش فکر میکنم...آقای همه چیز دان...به هر حال به ضرر خودش بود که نیومد

*بعد از نمایش سومی با یه تاکسی به عمارت برمیگرده..خسته ولی خندان..در رو باز میکنه و وارد میشه..جونگکوک هنوز روی کاناپه نشسته ولی لب تاپ کنار و مشخصا مدتیه که انگار ازش استفاده نشده..تلویزیون روشن ولی با صدای کم که فقط سکوت خونه رو بشکنه...اون تنهایی رو حالا جونگکوک هم احساس کرده بود؟..اینکه دیگه سومی ای تو خونه نبود که سکوتشو بشکنه؟*

×زود برگشتی

+(شونه بالا میندازه)...نمایش تموم شد

*به طرف آشپزخانه میره و یه لیوان و پارچ اب بر میداره تا کمی آب بنوشه..جونگکوک نگاهی نمیکنه ولی هنوز گوش هاش دنبال صداست و حواسش بهش هست*

×نمایش چطور بود؟

+...خوب بود..شلوغ بود..مطمعینا تو دوست نداشتی

*این یعنی..کاش بودی ولی الان دیگه نمیگم*

×....کارامو نصفه انجام دادم

+چرا

×...(کمی مکث)حواسم نصفه بود
دیدگاه ها (۱)

☆ازدواج اجباری☆P♡33__________*این یعنی بهترین اعترافی بود که...

☆ازدواج اجباری☆P♡34_____*چراغ‌های سالن کم‌کم خاموش می‌شن؛ فق...

☆ازدواج اجباری☆P♡31_______*ویو سومی**صبح با صدای ماشین های ت...

حمایتش کنید🤞🏻🪐 @fik_bangtan

☆ازدواج اجباری☆P♡19__________*سومی هم ازش کمی فاصله گرفت و م...

☆ازدواج اجباری☆P♡26_________*ویو سومی**بعد از مدرسه به طرف ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط