ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡31
_______
*ویو سومی*
*صبح با صدای ماشین های توی حیاط عمارت بیدار شدم...احتمالا راننده های شخصی جونگکوک داشتن ماشین هارو تمیز میکردن..امروز..یجورایی حس عجیبی داشتم...حس اینکه انگار ما بهم خیلی نزدیک تر شده بودیم...پس شاید یه ایده جالب میتونست کمک کنه...شاید بتونن بیشتر باهم وقت بگذرونن و صمیمی بشن پس با فکر ایده ای که به سرم زده بود لباسمو عوض کردم و کارای روتین صبحم رو انجام دادم و با ذوق و پر انرژی از پله ها پایین رفتم..جونگکوک تو حیاط عمارت با چند تا از بادیگارد هاش داشت کار راننده هارو نظارت میکرد..برام عجیب بود با اینکه راننده هم داشت ولی همیشه خودش ماشین رو میروند حتی وقتی با من میرفت بیرون...به لبخند بزرگی به سمتش رفتم*
+سلام😃
×...میبینم صبح زود بیدار شدی
+اوهوم..بیا یه ایده ای دارم
×چ_
*قبل از اینکه جونگکوک بتونه چیزی بگه سومی بازوشو میگیره و کمی دورتر از بقیه میکشونه
+تو این چند وقته خیلی دقت کردم و فهمیدم دستای تو اکثر اوقات سرده...پس امروز هر بار دستات یخ کرد به من خبر بده...میخوام ببینم تو یه روز چندبار دستت سرد میشه
×..هtch..بی معنیه(سرد و جدی و بعد روشو میکنه اونطرف و به جای قبلیش برمیگرده)
*جونگکوک اونروز تمام روزشو به کار و مشغله هاش اختصاص داده بود ولی حتی با این که ایده سومی به نظرش احمقانه و بی معنی بود ولی در طول روز هر بار واقعا دستش سرد میشه نگاهش ناخودآگاه میره سمت سومی...گاهی هم حتی چیزی نمیگه ولی این رفتار از چشمای سومی دور نمیمونه و متوجه میشه و گاهی حتی وقتی از کنار هم رد میشدن یا نزدیک هم بودن جونگکوک آروم ناخواسته دست سومی رو لمس میکنه و براش مثل یه بخاری طبیعی زنده میموند...سومی هم کار هاشو توی گلخونه تموم میکنه و آخر روز سومی جونگکوک رو مجبور میکنه روبهروش روی کاناپه بشینه و جونگکوک هم بدون چون و چرا اینکارو انجام میده و بعد از نشستن دستاشو جلوی سینش ضربدری میکنه و با همون نگاه سردی که تضاد شدیدی با چشمای عاشقش داره به سومی نگاه میکنه و سومی هم با یه دفتر جلوش ایستاده و از روی دفتر شروع به سخندانی میکنه*
+خیلی خب...امروز ۴ بار نگاه کردی...۲ بار خودت گفتی و یه بار هم خودت نزدیک شدی...تو گدومش بیشتر دستت یخ کرده بود؟
×...(چهرش جدی بود ولی گوشه لبش کمی بالا رفت)واقعا؟...اخری
+اخری؟ منظورت وقتیه که خودت دستمو گرفتی؟(چشاشو ریز میکنه)
×هوم(سرشو آروم تکون میده)
+خب پس...به نظرم..یجورایی تحقیق خوبی بود...به هر حال..چایی میخوری یا قهوه؟(دفتر رو روی میز میزاره)
×هر کدوم که خودت راحتی
+...خیلی خب
*سومی با چهره خندانی به طرف آشپز خونه رفت و بعد چند دقیقه با یه سینی و ۲ تا لیوان چایی اومد و کنیر جونگکوک نشست و لیوان چایی رو بهش تعارف کرد*
+تقریبا گلا جوونه زدن
×(سرشو تکون داد)..خبر خوبیه
+چرا نمیذاشتی کسی قبلا تو گلخونه بره؟تهیونگ هم تا حالا نرفته بود؟
×...اونجا...یجورایی تنها جایی بود که میتونستم تنها باشم...
+...تو مگه صاحب عمارت نیستی؟...میتونستی خیلی راحت به همه بگی هر جا که میری نیان اونجا...
×...گفتنش واسه تو آسونه(یه جرعه از چایی خورد)
+....خب..هنوزم میتونی هر وقت بخوای بیای گلخونه...میدونی که
×(نیشخند)داری بهم اجازه میدی تو خونه خودم کجاها میتونم برم؟
+...خب ما الان ازدواج کردیم به هر حال اینجا یجورایی مشترکه...و در ضمن اونجارو دادی به من دیگه مگه نه؟
×(لبخند و تکون دادن سر)... همش مال خودت
+..(لبخند)...خب...تو چیو از من نمیفهمی؟
×اینکه چطور اینقدر راحتی
+من راحت نیستم
×هستی
+نه..من فقط...نمیزارم همچی از صورتم مشخص بشه
×ولی از صدات میشه
+از صدای تو هم خیلی چیزا معلوم میشه
×مثل؟
+مثلا...وقتی میخوای بگی بمون ولی میگی هر طور راحتی...تو قهوه بیشتر دوست داری ولی چون من چایی رو بیشتر دوست دارم میگی هر طور خودت میخوای...
×..تو خیلی تحلیل میکنی(نگاهشو میدزده)
+خیلی واضحی(چشماشو ریز میکنه)
×......
+..ولی تو خیلی کم میپرسی من چه حسی دارم..
×چون معمولا خودت میگی
+اگه یه روز نگم چی؟
×..خودم میفهمم
+از کجا؟
×خب..تو وقتی هیجان زده میشی زیاد حرف میزنی و دوست داری یه چیزیو بگیری یا پاهاتو تکون میدی...وقتی ناراحتی بیشتر میخندی...وقتی هم عصبی هستی لبه لباستو میگیری..
+...پس اینقدر ها هم بی توجه نیستی
×(جدی ولی عمیق و آروم به سومی نگاه کرد)...هیچوقت نبودم
+...تو...از تنها بودن خوشت میاد یا فقط عادت کردی؟
×هردو
+من از تنها بودن بدم نمیاد...ولی یجورایی بعضی وقتا حالمو میگیره
×تو برای سکوت ساخته نشدی
+و تو زیاد برای سکوت ساخته شدی
×شکایتی داری؟
+نه...فقط..یعضی وقتا میخوام بدونم توی اونهمه سکوت اسم منم هست یا نه
×هست
P♡31
_______
*ویو سومی*
*صبح با صدای ماشین های توی حیاط عمارت بیدار شدم...احتمالا راننده های شخصی جونگکوک داشتن ماشین هارو تمیز میکردن..امروز..یجورایی حس عجیبی داشتم...حس اینکه انگار ما بهم خیلی نزدیک تر شده بودیم...پس شاید یه ایده جالب میتونست کمک کنه...شاید بتونن بیشتر باهم وقت بگذرونن و صمیمی بشن پس با فکر ایده ای که به سرم زده بود لباسمو عوض کردم و کارای روتین صبحم رو انجام دادم و با ذوق و پر انرژی از پله ها پایین رفتم..جونگکوک تو حیاط عمارت با چند تا از بادیگارد هاش داشت کار راننده هارو نظارت میکرد..برام عجیب بود با اینکه راننده هم داشت ولی همیشه خودش ماشین رو میروند حتی وقتی با من میرفت بیرون...به لبخند بزرگی به سمتش رفتم*
+سلام😃
×...میبینم صبح زود بیدار شدی
+اوهوم..بیا یه ایده ای دارم
×چ_
*قبل از اینکه جونگکوک بتونه چیزی بگه سومی بازوشو میگیره و کمی دورتر از بقیه میکشونه
+تو این چند وقته خیلی دقت کردم و فهمیدم دستای تو اکثر اوقات سرده...پس امروز هر بار دستات یخ کرد به من خبر بده...میخوام ببینم تو یه روز چندبار دستت سرد میشه
×..هtch..بی معنیه(سرد و جدی و بعد روشو میکنه اونطرف و به جای قبلیش برمیگرده)
*جونگکوک اونروز تمام روزشو به کار و مشغله هاش اختصاص داده بود ولی حتی با این که ایده سومی به نظرش احمقانه و بی معنی بود ولی در طول روز هر بار واقعا دستش سرد میشه نگاهش ناخودآگاه میره سمت سومی...گاهی هم حتی چیزی نمیگه ولی این رفتار از چشمای سومی دور نمیمونه و متوجه میشه و گاهی حتی وقتی از کنار هم رد میشدن یا نزدیک هم بودن جونگکوک آروم ناخواسته دست سومی رو لمس میکنه و براش مثل یه بخاری طبیعی زنده میموند...سومی هم کار هاشو توی گلخونه تموم میکنه و آخر روز سومی جونگکوک رو مجبور میکنه روبهروش روی کاناپه بشینه و جونگکوک هم بدون چون و چرا اینکارو انجام میده و بعد از نشستن دستاشو جلوی سینش ضربدری میکنه و با همون نگاه سردی که تضاد شدیدی با چشمای عاشقش داره به سومی نگاه میکنه و سومی هم با یه دفتر جلوش ایستاده و از روی دفتر شروع به سخندانی میکنه*
+خیلی خب...امروز ۴ بار نگاه کردی...۲ بار خودت گفتی و یه بار هم خودت نزدیک شدی...تو گدومش بیشتر دستت یخ کرده بود؟
×...(چهرش جدی بود ولی گوشه لبش کمی بالا رفت)واقعا؟...اخری
+اخری؟ منظورت وقتیه که خودت دستمو گرفتی؟(چشاشو ریز میکنه)
×هوم(سرشو آروم تکون میده)
+خب پس...به نظرم..یجورایی تحقیق خوبی بود...به هر حال..چایی میخوری یا قهوه؟(دفتر رو روی میز میزاره)
×هر کدوم که خودت راحتی
+...خیلی خب
*سومی با چهره خندانی به طرف آشپز خونه رفت و بعد چند دقیقه با یه سینی و ۲ تا لیوان چایی اومد و کنیر جونگکوک نشست و لیوان چایی رو بهش تعارف کرد*
+تقریبا گلا جوونه زدن
×(سرشو تکون داد)..خبر خوبیه
+چرا نمیذاشتی کسی قبلا تو گلخونه بره؟تهیونگ هم تا حالا نرفته بود؟
×...اونجا...یجورایی تنها جایی بود که میتونستم تنها باشم...
+...تو مگه صاحب عمارت نیستی؟...میتونستی خیلی راحت به همه بگی هر جا که میری نیان اونجا...
×...گفتنش واسه تو آسونه(یه جرعه از چایی خورد)
+....خب..هنوزم میتونی هر وقت بخوای بیای گلخونه...میدونی که
×(نیشخند)داری بهم اجازه میدی تو خونه خودم کجاها میتونم برم؟
+...خب ما الان ازدواج کردیم به هر حال اینجا یجورایی مشترکه...و در ضمن اونجارو دادی به من دیگه مگه نه؟
×(لبخند و تکون دادن سر)... همش مال خودت
+..(لبخند)...خب...تو چیو از من نمیفهمی؟
×اینکه چطور اینقدر راحتی
+من راحت نیستم
×هستی
+نه..من فقط...نمیزارم همچی از صورتم مشخص بشه
×ولی از صدات میشه
+از صدای تو هم خیلی چیزا معلوم میشه
×مثل؟
+مثلا...وقتی میخوای بگی بمون ولی میگی هر طور راحتی...تو قهوه بیشتر دوست داری ولی چون من چایی رو بیشتر دوست دارم میگی هر طور خودت میخوای...
×..تو خیلی تحلیل میکنی(نگاهشو میدزده)
+خیلی واضحی(چشماشو ریز میکنه)
×......
+..ولی تو خیلی کم میپرسی من چه حسی دارم..
×چون معمولا خودت میگی
+اگه یه روز نگم چی؟
×..خودم میفهمم
+از کجا؟
×خب..تو وقتی هیجان زده میشی زیاد حرف میزنی و دوست داری یه چیزیو بگیری یا پاهاتو تکون میدی...وقتی ناراحتی بیشتر میخندی...وقتی هم عصبی هستی لبه لباستو میگیری..
+...پس اینقدر ها هم بی توجه نیستی
×(جدی ولی عمیق و آروم به سومی نگاه کرد)...هیچوقت نبودم
+...تو...از تنها بودن خوشت میاد یا فقط عادت کردی؟
×هردو
+من از تنها بودن بدم نمیاد...ولی یجورایی بعضی وقتا حالمو میگیره
×تو برای سکوت ساخته نشدی
+و تو زیاد برای سکوت ساخته شدی
×شکایتی داری؟
+نه...فقط..یعضی وقتا میخوام بدونم توی اونهمه سکوت اسم منم هست یا نه
×هست
- ۸۰۵
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط