Pt¹
Pt¹
قهر کوچولوی ا/ت 😤💔
بارون آروم روی پنجره میخورد و صدای موزیک ملایمی توی خونه پیچیده بود. ا/ت روی مبل نشسته بود و منتظر بود یونگی از استودیو برگرده.
در خونه باز شد.
یونگی با هودی مشکی همیشگیش وارد شد.
یونگی: «چاگی، اومدم.»
اما بر خلاف همیشه که ا/ت با ذوق میپرید بغلش، فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و دوباره به گوشی خیره شد.
یونگی ابروشو بالا انداخت.
یونگی: «چی شده؟»
ا/ت: «هیچی.»
یونگی: «هیچی که این شکلی نیست.»
ا/ت: «گفتم هیچی.»
یونگی کیفش رو کنار گذاشت و نشست کنارش.
یونگی: «ا/ت... نگام کن.»
دختر سرشو برگردوند.
ا/ت: «حوصله ندارم.»
یونگی: «باشه... ولی یه چیزی شده.»
ا/ت بالاخره منفجر شد.
ا/ت: «آره شده!»
یونگی: «چی؟»
ا/ت: «امروز اون دختره کی بود؟!»
یونگی چند ثانیه خیره موند.
یونگی: «کدوم دختر؟»
ا/ت: «همونی که تو شرکت نزدیکت وایساده بود و هی باهات حرف میزد!»
یونگی: «اوه... اون؟»
ا/ت: «اوه اون؟! فقط اوه اون؟!»
یونگی: «چاگی آروم...»
ا/ت: «نه آروم نمیشم!»
یونگی نفس عمیقی کشید.
یونگی: «اون فقط یکی از کارکنای شرکت بود.»
ا/ت: «پس چرا انقدر میخندیدی؟!»
یونگی: «داشتم مودبانه جواب میدادم.»
ا/ت: «مودبانه؟!»
یونگی: «آره.»
ا/ت: «من دیدم!»
یونگی: «چی دیدی؟»
ا/ت: «دیدم نزدیکت ایستاده بود!»
یونگی: «ا/ت...»
ا/ت: «نه! اصلاً حرف نزن!»
ا/ت از روی مبل بلند شد و رفت سمت اتاق.
اما یونگی دستش رو گرفت.
یونگی: «من هیچ کار اشتباهی نکردم.»
ا/ت: «ولم کن.»
یونگی: «نه.»
ا/ت: «گفتم ولم کن مین یونگی!»
برای اولین بار توی مدت طولانی، صداشون بلند شده بود.
و هر دو ناراحت بودن...
#زن_بنگتن
قهر کوچولوی ا/ت 😤💔
بارون آروم روی پنجره میخورد و صدای موزیک ملایمی توی خونه پیچیده بود. ا/ت روی مبل نشسته بود و منتظر بود یونگی از استودیو برگرده.
در خونه باز شد.
یونگی با هودی مشکی همیشگیش وارد شد.
یونگی: «چاگی، اومدم.»
اما بر خلاف همیشه که ا/ت با ذوق میپرید بغلش، فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و دوباره به گوشی خیره شد.
یونگی ابروشو بالا انداخت.
یونگی: «چی شده؟»
ا/ت: «هیچی.»
یونگی: «هیچی که این شکلی نیست.»
ا/ت: «گفتم هیچی.»
یونگی کیفش رو کنار گذاشت و نشست کنارش.
یونگی: «ا/ت... نگام کن.»
دختر سرشو برگردوند.
ا/ت: «حوصله ندارم.»
یونگی: «باشه... ولی یه چیزی شده.»
ا/ت بالاخره منفجر شد.
ا/ت: «آره شده!»
یونگی: «چی؟»
ا/ت: «امروز اون دختره کی بود؟!»
یونگی چند ثانیه خیره موند.
یونگی: «کدوم دختر؟»
ا/ت: «همونی که تو شرکت نزدیکت وایساده بود و هی باهات حرف میزد!»
یونگی: «اوه... اون؟»
ا/ت: «اوه اون؟! فقط اوه اون؟!»
یونگی: «چاگی آروم...»
ا/ت: «نه آروم نمیشم!»
یونگی نفس عمیقی کشید.
یونگی: «اون فقط یکی از کارکنای شرکت بود.»
ا/ت: «پس چرا انقدر میخندیدی؟!»
یونگی: «داشتم مودبانه جواب میدادم.»
ا/ت: «مودبانه؟!»
یونگی: «آره.»
ا/ت: «من دیدم!»
یونگی: «چی دیدی؟»
ا/ت: «دیدم نزدیکت ایستاده بود!»
یونگی: «ا/ت...»
ا/ت: «نه! اصلاً حرف نزن!»
ا/ت از روی مبل بلند شد و رفت سمت اتاق.
اما یونگی دستش رو گرفت.
یونگی: «من هیچ کار اشتباهی نکردم.»
ا/ت: «ولم کن.»
یونگی: «نه.»
ا/ت: «گفتم ولم کن مین یونگی!»
برای اولین بار توی مدت طولانی، صداشون بلند شده بود.
و هر دو ناراحت بودن...
#زن_بنگتن
- ۳۳۶
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط