( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۱۰۰
تهیونگ نگاهش ناامید شد سپس آروم به ماشینش خیره شد جدی و سرد گفت
تهیونگ : خوب از اول میگفتی
الکس جلو ماشینش ایستاد و تهیونگ تند سمت ماشین خودش رفت ... الکس نرم به این حسادت های شوهرش خندید سپس تند گفت ..
الکس : هی میخواهی تو هم همراهم بیایی ؟
تهیونگ: نه
الکس : چرا بیا اونی که باهاش قرار دارم ترو هم میشناسه
تهیونگ آروم سمتش چرخید و گفت
تهیونگ: منو .. چرا ؟
الکس : بیا دیگه
تند سوار ماشین شد بلافاصله تهیونگ هم سوار ماشین خودش شد الکس خندید و راهی شد بلافاصله ماشین تهیونگ درست در کنارش در حال رانندگی بود الکس خندید و میخواست این جوّ رو عوض کنه ..
الکس : هی ... مرد خشن بیا مسابقه بدیم
تهیونگ: عه... چه بچه کوچولوها
الکس خندید
الکس : تو میترسی ؟
تهیونگ: ابدا ! ....
الکس : بیا مسابقه بدیم اگه برنده شدی برات کاری انجام میدم اگه برنده شدم حقیقتی رو بهم میگی
خیلی آورم و احساسی گفت سپس زل زد به راه جلویش تهیونگ عمیق و با عشق سمت الکس نگاه کرد مثل همیشه خوشگل و بینقص بود مژه های بلندش باعث زیبایی و امید زندگی تهیونگ میشد ...
از همین الان مسابقه را شروع کردن با بالا ترین سرعت به جلو میرفتن تهیونگی که با یک زن مسابقه عشق گذاشته بود کم میآورد نه آلکسی که با یک مرد خشن .... فقد به جلو میرفتن تهیونگ میخواست هیچ حقیقتی را به الکس نگویید بلکه میخواست برایش کاری انجام بدهد بلاخره یکی جلو زد " تهیونگ " با سرعت زیاد به جلو میرفت همان طور الکس عقب موند .... الکس به شدت میخواست حقیقت از دهن تهیونگ بشنوه .. ولی باخت الکس جلو بود .. الکس به شدت کند بود پس انگار زمین و آسمان میخواستن تهیونگ برنده این مسابقه بشه درست همان گونه هم شد تهیونگ اولین نفری بود که به مقصد ای رسید تا برنده مسابقه بشه
همان طور وقتی الکس رسید با تعجب نگاهش کرد اون همچنین ریلکس و آروم به ماشینش تکیه داده بود و منتظر الکس بود ... الکس خیلی با احترام بدون پالتوش پیاده شد و جلو تهیونگ ایستاد دستش را برد در جیب تنگ شلوارش
الکس. : هی کیم تهیونگ دید برنده شدی
تهیونگ: تو شک داشتی ؟
الکس نرم خندید سپس لبش را تر کرد ...
الکس : آره یه جورایی ... خب خواسته خودتو بگو ببینم
الکس دست به سینه شد و ابرو بالا انداخت الکس همچنین زل زد به چشم های تهیونگ و منتظر حرفی بود چهره بی نقصی که جلویش بود چشم های بزرگ مانند چشم های آهو و لب های نازک مانند یاقوت صورتی جلویش برق میزدن .. چشم به الکس دوخت سپس وسوسه اش را از دور فهمید ... تهیونگ: دنبالم بیا
بلافاصله در اتاق شاگرد ماشین خودش را باز نمود الکس ابرو در هم گفت ..
پارت ۱۰۰
تهیونگ نگاهش ناامید شد سپس آروم به ماشینش خیره شد جدی و سرد گفت
تهیونگ : خوب از اول میگفتی
الکس جلو ماشینش ایستاد و تهیونگ تند سمت ماشین خودش رفت ... الکس نرم به این حسادت های شوهرش خندید سپس تند گفت ..
الکس : هی میخواهی تو هم همراهم بیایی ؟
تهیونگ: نه
الکس : چرا بیا اونی که باهاش قرار دارم ترو هم میشناسه
تهیونگ آروم سمتش چرخید و گفت
تهیونگ: منو .. چرا ؟
الکس : بیا دیگه
تند سوار ماشین شد بلافاصله تهیونگ هم سوار ماشین خودش شد الکس خندید و راهی شد بلافاصله ماشین تهیونگ درست در کنارش در حال رانندگی بود الکس خندید و میخواست این جوّ رو عوض کنه ..
الکس : هی ... مرد خشن بیا مسابقه بدیم
تهیونگ: عه... چه بچه کوچولوها
الکس خندید
الکس : تو میترسی ؟
تهیونگ: ابدا ! ....
الکس : بیا مسابقه بدیم اگه برنده شدی برات کاری انجام میدم اگه برنده شدم حقیقتی رو بهم میگی
خیلی آورم و احساسی گفت سپس زل زد به راه جلویش تهیونگ عمیق و با عشق سمت الکس نگاه کرد مثل همیشه خوشگل و بینقص بود مژه های بلندش باعث زیبایی و امید زندگی تهیونگ میشد ...
از همین الان مسابقه را شروع کردن با بالا ترین سرعت به جلو میرفتن تهیونگی که با یک زن مسابقه عشق گذاشته بود کم میآورد نه آلکسی که با یک مرد خشن .... فقد به جلو میرفتن تهیونگ میخواست هیچ حقیقتی را به الکس نگویید بلکه میخواست برایش کاری انجام بدهد بلاخره یکی جلو زد " تهیونگ " با سرعت زیاد به جلو میرفت همان طور الکس عقب موند .... الکس به شدت میخواست حقیقت از دهن تهیونگ بشنوه .. ولی باخت الکس جلو بود .. الکس به شدت کند بود پس انگار زمین و آسمان میخواستن تهیونگ برنده این مسابقه بشه درست همان گونه هم شد تهیونگ اولین نفری بود که به مقصد ای رسید تا برنده مسابقه بشه
همان طور وقتی الکس رسید با تعجب نگاهش کرد اون همچنین ریلکس و آروم به ماشینش تکیه داده بود و منتظر الکس بود ... الکس خیلی با احترام بدون پالتوش پیاده شد و جلو تهیونگ ایستاد دستش را برد در جیب تنگ شلوارش
الکس. : هی کیم تهیونگ دید برنده شدی
تهیونگ: تو شک داشتی ؟
الکس نرم خندید سپس لبش را تر کرد ...
الکس : آره یه جورایی ... خب خواسته خودتو بگو ببینم
الکس دست به سینه شد و ابرو بالا انداخت الکس همچنین زل زد به چشم های تهیونگ و منتظر حرفی بود چهره بی نقصی که جلویش بود چشم های بزرگ مانند چشم های آهو و لب های نازک مانند یاقوت صورتی جلویش برق میزدن .. چشم به الکس دوخت سپس وسوسه اش را از دور فهمید ... تهیونگ: دنبالم بیا
بلافاصله در اتاق شاگرد ماشین خودش را باز نمود الکس ابرو در هم گفت ..
- ۱۵.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط