(4)
(4)
فیل هم بعد از وزیر با قدرت شروع به حمله کرد. اسب مات و مبهوت به دوردست ها خیره شده بود. رخ لحظه ای به اسب نگاه کرد و سپس چشمانش را بست و حمله را آغاز کرد. زمین از صدای پای لشگر می لرزید ولی اسب همچنان در رویای سرزمین خوشبختی به سر می برد. حرفهای وزیر مثل پتکی رویاهای اسب رو خرد می کرد. اسب احساس درموندگی می کرد. پاهایش سست شده بود، انگار قدرت تصمیم گیری نداشت. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. مردد بود، تنها چیزی که می دونست این بود که باید تصمیم می گرفت. لحظه ای ایستاد و باز به دوردست ها خیره شد. در یک لحظه شروع به دویدن کرد. با تمام قدرتی که داشت. به زمین زیر پایش نگاه می کرد که لحظه ای سیاه و لحظه ای سفید بود. قدم به قدم، محکم و مصمم، به هیچ چیز جز سرزمین خوشبختی فکر نمی کرد. قدرتی عجیب درون پاهاش احساس می کرد. نفسهایش محکم و قوی بود. اشک توی چشمهاش طوری جمع شده بود که هیچ چیز رو در اطرافش نمی دید. قدرتی ملکوتی در میون اندامش، آتشی سرد در بدنش به راه انداخته بود. عرق سرد تمام بدنش رو فرا گرفته بود. صدای فریادهای مهره ها در حال حمله، مثل یک زمزمه ی کوتاه در گوشش می پیچید و در فراموشخانه ی ذهنش محو می شد. دیگه کم کم به بقیه ی مهره ها رسیده بود. لحظه ای شک کرد، پاهاش سست شد و آهنگ قدمهاش لحظه به لحظه آرومتر شد. حرفهای وزیر در اعماق ذهنش می پیچید و درد سهمگینی رو در اعماق وجودش به جا می گذاشت. اشک دوباره حلقه ی چشمهاشو تر کرد و به فکر فرو رفت. لحظه ای گنگ در واحد زمان که مثل روزها و ماهها گذشت. با شور فریادی کشید و دوباره شروع کرد به دویدن. با قدرتی بیشتر و با سرعتی بیشتر از قبل.
به هدفش فکر می کرد نه به چیز دیگه ای. لشگر کم کم متوجه اسب سیاه شد، غوغایی در لشگر پیچید و لشگر آروم آروم از حرکت ایستاد. همه به اسب نگاه می کردند، ویر که تازه متوجه اسب شده بود، با فریادهایش چیزهایی را گفت که اسب هیچ کدوم رو نشنید. رخ پیر، افسرده و نگران به اسب نگاه می کرد. شاید در اعماق وجودشاز حرفهایی که روزی به اسب زده بود احساس پشیمونی می کرد. اسب بی توجه به همه آنها از میونشون گذشت و سربازان با احترام به او نگاه می کردند. انگاری جنگ دیگه ای شروع شده بود، جنگی تن به تن میون حقیقت و واقعیت.
حالا دیگه اسب از میون لشگر گذشته بود. فیل شهامت اسب رو تحسین می کرد. رخ در خاطرات روزهای جوونی، بخاطر زیر پا گذاشتن رویاهاش حسرت می خورد. وزیر عصبی و دلگیر با خودش می گفت: «آخر سر جوونی کار دستش داد. جنگ یه رویای معمولی نیست، جنگ رویارویی ابزار ا قدرته، ولی اون هیچ کدوم از اینها رو درک نمی کنه.»
اسب کم کم داشت از مهره های سیاه فاصله می گرفت، تنها چیزی که در آخرین لحظه شنید صدای وزیر بود که فریاد می زد: «حمله...»
فیل هم بعد از وزیر با قدرت شروع به حمله کرد. اسب مات و مبهوت به دوردست ها خیره شده بود. رخ لحظه ای به اسب نگاه کرد و سپس چشمانش را بست و حمله را آغاز کرد. زمین از صدای پای لشگر می لرزید ولی اسب همچنان در رویای سرزمین خوشبختی به سر می برد. حرفهای وزیر مثل پتکی رویاهای اسب رو خرد می کرد. اسب احساس درموندگی می کرد. پاهایش سست شده بود، انگار قدرت تصمیم گیری نداشت. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. مردد بود، تنها چیزی که می دونست این بود که باید تصمیم می گرفت. لحظه ای ایستاد و باز به دوردست ها خیره شد. در یک لحظه شروع به دویدن کرد. با تمام قدرتی که داشت. به زمین زیر پایش نگاه می کرد که لحظه ای سیاه و لحظه ای سفید بود. قدم به قدم، محکم و مصمم، به هیچ چیز جز سرزمین خوشبختی فکر نمی کرد. قدرتی عجیب درون پاهاش احساس می کرد. نفسهایش محکم و قوی بود. اشک توی چشمهاش طوری جمع شده بود که هیچ چیز رو در اطرافش نمی دید. قدرتی ملکوتی در میون اندامش، آتشی سرد در بدنش به راه انداخته بود. عرق سرد تمام بدنش رو فرا گرفته بود. صدای فریادهای مهره ها در حال حمله، مثل یک زمزمه ی کوتاه در گوشش می پیچید و در فراموشخانه ی ذهنش محو می شد. دیگه کم کم به بقیه ی مهره ها رسیده بود. لحظه ای شک کرد، پاهاش سست شد و آهنگ قدمهاش لحظه به لحظه آرومتر شد. حرفهای وزیر در اعماق ذهنش می پیچید و درد سهمگینی رو در اعماق وجودش به جا می گذاشت. اشک دوباره حلقه ی چشمهاشو تر کرد و به فکر فرو رفت. لحظه ای گنگ در واحد زمان که مثل روزها و ماهها گذشت. با شور فریادی کشید و دوباره شروع کرد به دویدن. با قدرتی بیشتر و با سرعتی بیشتر از قبل.
به هدفش فکر می کرد نه به چیز دیگه ای. لشگر کم کم متوجه اسب سیاه شد، غوغایی در لشگر پیچید و لشگر آروم آروم از حرکت ایستاد. همه به اسب نگاه می کردند، ویر که تازه متوجه اسب شده بود، با فریادهایش چیزهایی را گفت که اسب هیچ کدوم رو نشنید. رخ پیر، افسرده و نگران به اسب نگاه می کرد. شاید در اعماق وجودشاز حرفهایی که روزی به اسب زده بود احساس پشیمونی می کرد. اسب بی توجه به همه آنها از میونشون گذشت و سربازان با احترام به او نگاه می کردند. انگاری جنگ دیگه ای شروع شده بود، جنگی تن به تن میون حقیقت و واقعیت.
حالا دیگه اسب از میون لشگر گذشته بود. فیل شهامت اسب رو تحسین می کرد. رخ در خاطرات روزهای جوونی، بخاطر زیر پا گذاشتن رویاهاش حسرت می خورد. وزیر عصبی و دلگیر با خودش می گفت: «آخر سر جوونی کار دستش داد. جنگ یه رویای معمولی نیست، جنگ رویارویی ابزار ا قدرته، ولی اون هیچ کدوم از اینها رو درک نمی کنه.»
اسب کم کم داشت از مهره های سیاه فاصله می گرفت، تنها چیزی که در آخرین لحظه شنید صدای وزیر بود که فریاد می زد: «حمله...»
- ۳.۶k
- ۲۹ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط