{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت چهارده


ات : نیازی نیست چرا خودتو اذیت میکنی
تهیونگ اول به خدمتکار که شوکه به ات زل‌زد بود نگاه کرد بعد به زنش ..
تهیونگ: منظورت با کیه ؟
ات: خب معلومه این خانم مگه میشه من بشینم و یکی برام زحمت بکشه و تست درست کنه پس انسانیت کجاست
خدمتکار همچنین از شدت شوکه بودن دهنش باز بود یعنی چرا خانم خونش تعغیر کرده تا این حد که خودشو با خدمتکار یکی می‌دونه ؟
تهیونگ کلافه نفس کشید سپس مچ دست دخترک را اسیر گرفت و تند بدم برداشت سمت اتاقش ...
دخترک تند و با ترس دستش را از دست تهیونگ بیرون کشید و بلافاصله در اتاق بسته شد ..
ات: خیلی عادت بدی داری دستم درد گرفت
تهیونگ: بشین اینجا تا تست تو بیاره
دخترم همچنان آروم به پشت رف بلافاصله روی مبل جلو پنجره نشست دختری نبود که با مردان و پسر ها دعوا یا حاضر جوابی بکند همان گونه ای که موهای بلندش پایین تر از باسنش می‌بود باز و مشکی روبه رو پنجره نشست
تهیونگ: ببینم همیشه اینقدر ساکتی ؟
روی تخت نشست سپس زل زد به دخترک جلویش ... ات همچنین لبخند خجالتی تحویلش داد سپس آروم لبخند زد
ات : آره .. راستش مادرم می‌گفت نباید با مردا بلند حرف بزنی یا بهشون جواب بدی
تهیونگ: این به این معنی نیست که اونا هرچی بگن تو بگی چشم و یه گوشه بشینی
ات: طرف کیو میگی زنا یا مردا
ته یونگ دست به سینه شد سپس سمت دیگه ای زل زد اخم کرد و گفت
تهیونگ: طرف خودمو ..
سپس بلند شد و سمت حمام رفت انگاری میخواست دپش بگیره .. همچنین وقت خوبی برای ات میبود ... آروم بلند شد و با قدم های سریع سمت آشپزخونه رفت خدمتکار رو دید و آروم گفت
ات : انگار خسته ای برو کنی استراحت کن
خدمتکار: نه خانم .. راستی تستون آماده شده
ات : عه چه خوب میتونی بری دیگه استراحت کن
خدمتکار جدی گفت
خدمتکار: خانم شما خوبید ... خودتون قانونی گذاشتین که از صبح ساعت ۶ تا شب ساعت ۱۲ نباید بشیم و کار بکنم
دخترک افسوس خورد و دلش به حال خدمتکار سوخت
ات : برو .. لطفا
دیدگاه ها (۰)

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۱ نسیم خنک صبحگاهی به پنجره اتاق ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

Part 3

جادویی به نام عشق

سه پارتی✨سونوگرافی... صبح...هوای شهر خنک و دلپذیر بود.یک زوج...

پارت:۷یک دختر با ناز و عشوه میاد سمت میزات اینا و ات رو از پ...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط