« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 20
ویوی لیانا:
گلولهها یکی پس از دیگری از کنار خودرو عبور میکردند.
صدای برخوردشان با بدنه فلزی در شب میپیچید.
خودم را از پنجره بیرون کشیدم و نشانه گرفتم.
سوجون فریاد زد:
سوجون: لیانا، دیوونه شدی؟!
توجهی نکردم.
نفسم را حبس کردم.
و شلیک کردم.
گلوله به لاستیک عقب خودروی محافظان خورد.
ماشین برای لحظهای منحرف شد.
کنترلش را از دست داد و با گاردریل کنار جاده برخورد کرد.
جرقهها در تاریکی پخش شدند.
سوجون لبخند کوتاهی زد.
سوجون: خوب بود.
اما هنوز ماشین جونگسان جلوتر بود.
او از هرجومرجی که ایجاد شده بود نهایت استفاده را میکرد.
جاده جنگلی کمکم باریکتر میشد.
درختان بلند دو طرف مسیر مثل دیوارهای تاریک اطرافمان ایستاده بودند.
ناگهان سوجون زیر لب ناسزایی گفت.
نگاهم را جلو بردم.
جاده بنبست بود.
در انتهای مسیر، یک اسکله قدیمی کنار دریا دیده میشد.
خودروی جونگسان با سرعت به سمت آن رفت.
سوجون ترمز کرد.
هر دو تقریباً همزمان از ماشین بیرون پریدیم.
صدای امواج با باد سرد شب درهم آمیخته بود.
چند نفر از افراد جونگسان اطراف اسکله موضع گرفته بودند.
درگیری شروع شد.
گلولهها از دو طرف رد و بدل میشدند.
من پشت یکی از ستونهای چوبی پناه گرفتم.
نگاهم میان سایهها میگشت.
تا اینکه او را دیدم.
جونگسان.
کنار یک قایق تندرو ایستاده بود.
و انگار منتظر من بود.
چشمانمان در هم گره خورد.
لبخند زد.
همان لبخند نفرتانگیز همیشگی.
جونگسان: بالاخره رسیدی.
از پناهگاه بیرون آمدم.
اسلحه را مستقیم به سمتش گرفتم.
لیانا: این بار تمومه.
جونگسان خندید.
اما خندهاش کوتاه بود.
چون ناگهان صدای ضعیفی از پشت سرمان شنیده شد.
هم من و هم او برگشتیم.
سوجون بود.
اما زخمی.
دستش را روی پهلویش فشار داده بود.
خون از میان انگشتانش جاری بود.
قلبم فرو ریخت.
لیانا: سوجون!
در همان لحظهای که حواسم پرت شد، جونگسان فرصت پیدا کرد.
به سمت قایق دوید.
لعنتی!
بدون فکر کردن دنبالش دویدم.
فاصلهمان فقط چند متر بود.
چند متر تا پایان همه چیز.
اما درست وقتی به لبه اسکله رسیدم، جونگسان ایستاد.
و جملهای گفت که باعث شد خون در رگهایم یخ بزند.
جونگسان: قبل از اینکه منو بکشی... بهتره حقیقت مرگ مادرت رو بدونی.
پاهایم ناگهان متوقف شدند.
برای لحظهای حتی صدای امواج هم از بین رفت.
مادرم ...؟
نگاهم روی صورت جونگسان قفل شد.
او هنوز لبخند میزد.
لبخندی که نشان میداد رازی را پنهان کرده...
رازی که میتوانست همه چیز را تغییر دهد.
این پارت اصلی هست بانو ها
شرایط پارت بعدی :
۳۵ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
Part 20
ویوی لیانا:
گلولهها یکی پس از دیگری از کنار خودرو عبور میکردند.
صدای برخوردشان با بدنه فلزی در شب میپیچید.
خودم را از پنجره بیرون کشیدم و نشانه گرفتم.
سوجون فریاد زد:
سوجون: لیانا، دیوونه شدی؟!
توجهی نکردم.
نفسم را حبس کردم.
و شلیک کردم.
گلوله به لاستیک عقب خودروی محافظان خورد.
ماشین برای لحظهای منحرف شد.
کنترلش را از دست داد و با گاردریل کنار جاده برخورد کرد.
جرقهها در تاریکی پخش شدند.
سوجون لبخند کوتاهی زد.
سوجون: خوب بود.
اما هنوز ماشین جونگسان جلوتر بود.
او از هرجومرجی که ایجاد شده بود نهایت استفاده را میکرد.
جاده جنگلی کمکم باریکتر میشد.
درختان بلند دو طرف مسیر مثل دیوارهای تاریک اطرافمان ایستاده بودند.
ناگهان سوجون زیر لب ناسزایی گفت.
نگاهم را جلو بردم.
جاده بنبست بود.
در انتهای مسیر، یک اسکله قدیمی کنار دریا دیده میشد.
خودروی جونگسان با سرعت به سمت آن رفت.
سوجون ترمز کرد.
هر دو تقریباً همزمان از ماشین بیرون پریدیم.
صدای امواج با باد سرد شب درهم آمیخته بود.
چند نفر از افراد جونگسان اطراف اسکله موضع گرفته بودند.
درگیری شروع شد.
گلولهها از دو طرف رد و بدل میشدند.
من پشت یکی از ستونهای چوبی پناه گرفتم.
نگاهم میان سایهها میگشت.
تا اینکه او را دیدم.
جونگسان.
کنار یک قایق تندرو ایستاده بود.
و انگار منتظر من بود.
چشمانمان در هم گره خورد.
لبخند زد.
همان لبخند نفرتانگیز همیشگی.
جونگسان: بالاخره رسیدی.
از پناهگاه بیرون آمدم.
اسلحه را مستقیم به سمتش گرفتم.
لیانا: این بار تمومه.
جونگسان خندید.
اما خندهاش کوتاه بود.
چون ناگهان صدای ضعیفی از پشت سرمان شنیده شد.
هم من و هم او برگشتیم.
سوجون بود.
اما زخمی.
دستش را روی پهلویش فشار داده بود.
خون از میان انگشتانش جاری بود.
قلبم فرو ریخت.
لیانا: سوجون!
در همان لحظهای که حواسم پرت شد، جونگسان فرصت پیدا کرد.
به سمت قایق دوید.
لعنتی!
بدون فکر کردن دنبالش دویدم.
فاصلهمان فقط چند متر بود.
چند متر تا پایان همه چیز.
اما درست وقتی به لبه اسکله رسیدم، جونگسان ایستاد.
و جملهای گفت که باعث شد خون در رگهایم یخ بزند.
جونگسان: قبل از اینکه منو بکشی... بهتره حقیقت مرگ مادرت رو بدونی.
پاهایم ناگهان متوقف شدند.
برای لحظهای حتی صدای امواج هم از بین رفت.
مادرم ...؟
نگاهم روی صورت جونگسان قفل شد.
او هنوز لبخند میزد.
لبخندی که نشان میداد رازی را پنهان کرده...
رازی که میتوانست همه چیز را تغییر دهد.
این پارت اصلی هست بانو ها
شرایط پارت بعدی :
۳۵ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۱.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط