یک خری گزارش کرد داداش این چیزی داشت 🤣😂
یک خری گزارش کرد داداش این چیزی داشت 🤣😂
P1
با صدای ساعتم بیدار شدم . تام در حال بستن دکمه های جلیقه اش بود .
لوییزا : سلام . صبح بخیر .
تام : سلام . صبح بخیر بیبی .
به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم . برگشت ، دستامو بالا آورد و بوسید .
خدمتکار وارد اتاق شد پرده رو کنار شد . خورشید به کل اتاق تابید . به بیرون نگاه کردم . حیاط عمارت نمایان شد . عمارت ریدل . به سمت کمدم رفتم لباسامو پوشیدم . در اتاق زده شد .
لوییزا : بیا تو .
متیو وارد اتاق شد .
متیو : همشون اومدن .!
سری تکون دادم و ادامه دادم .
لوییزا : خواهر بلک هست ؟
متیو : آره
تام : مقدمه چینی کن تا بیایم .
بعد چند دقیقه پایین رفتیم و روی صندلی هامون نشستیم . تام دستشو روی رونم گذاشت و با افتخار گفت .
تام : خب ملکه من شروع کن .
بلند شدم
لوییزا : خب دیدید که نقشه هاتون برای حمله های الکی و نفوذ به اون قلعه عمل نکرد .
همه سری تکون دادن . نه از موافقت از ترس . ترسی که میشد توی چشماشون دید . با همون لحن جدی ادامه دادم .
لوییزا : ریتا بلک . لارا برکشایر .
ایستادن همشون ترسیده بودن نفس هاشون هبس شده بود بیشتر از خودشون برادر هاشون ، آرزوم برادری مثل اون ۲ تا بود . نگذاشتم ذهنم پرت بشه و ادامه دادم . صداش زدم .
لوییزا : بلک .
با ترس جواب داد .
ریتا : ارباب
لوییزا : روی رون ویزلی تمرکز میکنی میشناسیش دیگه .
و قدم قدم به سمتش رفتم . اونم با ترس بیشتر ادامه داد .
ریتا : بله میشناسم . توی کلاس معجون ها .
لوییزا : خوبه رو همون معجون ها تمرکز کن .
برگشتم و به اسنیپ نگاه کردم .
لوییزا : توهم کمکش کن
اسنیپ : حتما ملکه ی من .
لوییزا : برکشایر .
بلند شد . سرمو تکون دادم به معنی اینکه بیا جلو لب پایینشو گاز گرفت و با قدم های محطات به سمتم اومد . سریع اطوری که میخواهد این مکالمه رو تموم کنه پرسید .
لارا : بله ارباب .
لوییزا : هری پاتر . تک تک خبر هاشو بهم میدی . هر روز ازت نامه میخواهم . تو بلک وگرنه !
بعد مکثی ادامه دادم .
لوییزا : دیگه داداش جونیاتونو نمیبینید .
هر دوشون سری تکون دادن .
لوییزا : حالا بشینید .
تام : و راجع به چوبدستی ها ...
پارت بعد : ۱۵ تا لایک
بفرمایید دوباره میگذارم
P1
با صدای ساعتم بیدار شدم . تام در حال بستن دکمه های جلیقه اش بود .
لوییزا : سلام . صبح بخیر .
تام : سلام . صبح بخیر بیبی .
به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم . برگشت ، دستامو بالا آورد و بوسید .
خدمتکار وارد اتاق شد پرده رو کنار شد . خورشید به کل اتاق تابید . به بیرون نگاه کردم . حیاط عمارت نمایان شد . عمارت ریدل . به سمت کمدم رفتم لباسامو پوشیدم . در اتاق زده شد .
لوییزا : بیا تو .
متیو وارد اتاق شد .
متیو : همشون اومدن .!
سری تکون دادم و ادامه دادم .
لوییزا : خواهر بلک هست ؟
متیو : آره
تام : مقدمه چینی کن تا بیایم .
بعد چند دقیقه پایین رفتیم و روی صندلی هامون نشستیم . تام دستشو روی رونم گذاشت و با افتخار گفت .
تام : خب ملکه من شروع کن .
بلند شدم
لوییزا : خب دیدید که نقشه هاتون برای حمله های الکی و نفوذ به اون قلعه عمل نکرد .
همه سری تکون دادن . نه از موافقت از ترس . ترسی که میشد توی چشماشون دید . با همون لحن جدی ادامه دادم .
لوییزا : ریتا بلک . لارا برکشایر .
ایستادن همشون ترسیده بودن نفس هاشون هبس شده بود بیشتر از خودشون برادر هاشون ، آرزوم برادری مثل اون ۲ تا بود . نگذاشتم ذهنم پرت بشه و ادامه دادم . صداش زدم .
لوییزا : بلک .
با ترس جواب داد .
ریتا : ارباب
لوییزا : روی رون ویزلی تمرکز میکنی میشناسیش دیگه .
و قدم قدم به سمتش رفتم . اونم با ترس بیشتر ادامه داد .
ریتا : بله میشناسم . توی کلاس معجون ها .
لوییزا : خوبه رو همون معجون ها تمرکز کن .
برگشتم و به اسنیپ نگاه کردم .
لوییزا : توهم کمکش کن
اسنیپ : حتما ملکه ی من .
لوییزا : برکشایر .
بلند شد . سرمو تکون دادم به معنی اینکه بیا جلو لب پایینشو گاز گرفت و با قدم های محطات به سمتم اومد . سریع اطوری که میخواهد این مکالمه رو تموم کنه پرسید .
لارا : بله ارباب .
لوییزا : هری پاتر . تک تک خبر هاشو بهم میدی . هر روز ازت نامه میخواهم . تو بلک وگرنه !
بعد مکثی ادامه دادم .
لوییزا : دیگه داداش جونیاتونو نمیبینید .
هر دوشون سری تکون دادن .
لوییزا : حالا بشینید .
تام : و راجع به چوبدستی ها ...
پارت بعد : ۱۵ تا لایک
بفرمایید دوباره میگذارم
- ۱۸۲
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط