عادت کردهایم
عادت کردهایم
من به چایِ تلخِ اول صبح
تو به بوسۀ تلخ آخر شب
من، به اینکه تو هرشب حرفهایت را مثلِ یک مرد، بزنی
تو، به اینکه هربار مثل یک زن، گریه کنم
عادت کردهایم
آنقدر که یادمان رفته است شب
مثل سیاهیِ موهایمان، ناگهان میپَرَد
و یک روز آنقدر صبح میشود
که برای بیدار شدن، دیر است...
من به چایِ تلخِ اول صبح
تو به بوسۀ تلخ آخر شب
من، به اینکه تو هرشب حرفهایت را مثلِ یک مرد، بزنی
تو، به اینکه هربار مثل یک زن، گریه کنم
عادت کردهایم
آنقدر که یادمان رفته است شب
مثل سیاهیِ موهایمان، ناگهان میپَرَد
و یک روز آنقدر صبح میشود
که برای بیدار شدن، دیر است...
- ۱.۷k
- ۲۳ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط