{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ma reine ملکهمن

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸

الناز: و نشست کنارم(از اینجاشو با بغض میگه)
۳و زدم رو پام گفت چرا نمیری خونتون چند شبه دارم میبینم ک اینجا میخوابی بهش گفتم خاله من خونه ندارم گفت خونه نداری؟گفتم نه ندارم گفت داری خودت خبر نداری گفتم باشه حوصله حرف زدن هم نداشتم دیدم از تو کیفش یک گردبند دراورد و بهم داد گفتم این چی گفت این خونه تو الان ک خسته شدی بهش نگاه کن و ارزو کن بعد گفت اگه کسی به کمک نیاز داشته باشه این گردبند روشن میشه  اون خانومه رفت نمدونم کجا انگار اب شد رفت تو زمین میدونستم اون ادم نبود اون یک فرشته بود

حالا میگی چی ربطی به تو داره ربطش اینه ک اون روز مهمونی این‌گردبند روشن شد من کنارهمه رفتن ولی یک نور کم داشت و وقتی امدم پیش تو این نور زیاد شد و فهمیدم ک تو نیاز به کمک داری و اینک چون زندگیت مثل خودم بود خیلی میخوام پیشم باشی تا بتونم کمکت کنم الانم از دیشب ک امدی باز دوباره این‌گردبند روشن شده

گردبند بهم نشون داد ک چراغش روشن بود

بهدیس: من هرکاری بگی انجام میدم
الناز:من میخوام باهام دیگ پولدار بشیم یک مزون بزرگ بزنیم یک کارگاه خیاطی خیلی بزرگ با کلی چرخ خیاطی راه بندازیم
بهدیس:من تا هرجا ک تو بگی هستم
الناز: بزن قدش

(ایلین)

رفته بودم خونه منتظر فرزین بودم هرچی به گوشیش زنگ میزدم جواب نمداد نگران بودم ک صدای در امد دیدم فرزین امده رفتم طرفش

ایلین: کجا بودی نگرانت بودم
فرزین: به توچه
ایلین: برو برای بچت شناسنامه بگیر اسم براش انتخاب کن مراقب من باش
فرزین: نه تو نه بچتو نمخوام هرکاری دوست داری بکن منو تو فقط تو شناسنامه زن شوهریم ک اونم تا ۳ یا۴سال دیگ درش میارم حالا گمشو اونور ک نمخوام قیافه نحستو بیبینم

فرزین از کنارش رد شد

ایلین: منم گناه دارم وقتی طلاقم دادی سراغمم نگرفتی تو اوت بهدیس وقتی داشتین عشق حال میکردین من افسردگی داشتم تو بیمارستان بستری بودم دوبار خودکشی کردم
فرزین: میخواستی ه*ر*زه بازی درنیاری تا طلاقت ندم ک باز برم با بهدیس ازدواج کنم
ایلین: اره من اصلا ه*ر*زه اصلا من خراب الان قول میدم دیگ از اون کارا نکنم لطفا لطفا منو ببخش
فرزین: حالم ازت بهم میخوره اون موقع ک ازدواج کرده بودیم پسرا مرد هارو میوردی خونه باید فکر اینجاهارو میکردی

فرزین میره تو اتاق و درهم قفل میکنه

(فرزین)

به رفیق هام پول داده بودم ک سریع کارهایی مهاجرتمو به لندن رو انجام بدن اخه دیگ تحمل موندن تو اینجا رو نداشتم و باید سریع میرفتم

(۱ماه بعد)
(بهدیس)

۱ماه گذشته بود من با الناز زندگی میکردم هروز باهاش میرفتم کارگاه و مزون لباسش طراحی لباس رو از خودش یاد گرفتم و لباس میدوختم.....
دیدگاه ها (۱۱)

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸سرکار بودم و مشغول دوختن لباس بودم ک ا...

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸مامان سمیه: چته وحشی؟ایلین:پسرتو فراری...

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸بهدیس:بچم درعذابه داشت گریه میکرد میگف...

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸چراغ قوه رو روشن کردم و همون ادرسی ک گ...

Part 3 جونگ کوک ویوداخل اتاق کارم بودم که مامانم اومد تو اتا...

.اممم... خب از کجا شروع کنم...؟ ببینید من... واقعا علاقه ای ...

My uncle(part 31)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط