{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ma reine ملکهمن

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸

بهدیس:بچم درعذابه داشت گریه میکرد میگفت من میخواستم زندگی کنم همش اینو تکرار میکرد
الناز:خواب دیدی فداتشم نکن اینجوری

منو از اتاق برد بیرون و برد تو بالکن یکم ک باد نسیمی بهم خورد حالم خوب شد

الناز:الان بهتری؟
بهدیس:اره بهترم
الناز:من هروقت خواب بد میبینم میام تو بالکن یکم ک بهم باد میخوره خوب میشه
بهدیس:خیلی خواب بدی دیدم
الناز:تا چند وقت همنجوری باید بری پیش مشاور تو خیلی درد کشیدی
بهدیس:نمدونم چرا نمیمیرم چرا تموم نمیشه این زندگی
الناز:خدانکنه حتما یک حکمتی هست بعد هردردی یک خوشی و خوشحالی هست بهدیس خانوم من ترو به پولدارترین زن دنیا میکنم


الناز از بالکن رفت بیرون ک منم باهاش رفتم

الناز:برو دست صورتوو بشور موهاتم شونه کن یک رژهم بزن تا من صبحانه رو اماده کنم
بهدیس:چشم

دست صورتمو شستم ک یکم صورتم رنگ گرفته صورتم بخاطر گریه ها و درد زایمان مثل گچ سفید شده بود یک رژ کمرنگ زدم اخه لبام هام هم مثل گچ سفید شده بود

رفتم پیش الناز ک دیدم صبحانه رو چینده

بهدیس:ببخشید بهتون زحمت دادم
الناز:زحمت؟من از خدامه ک برای کسی صبحانه نهار شام درست کنم
بهدیس:یک سوال میدونم شخصی ولی میپرسم میگم چرا ازدواج نمکنید
الناز:از اخرین ازدواج ک طلاق گرفتم به خودم قول دادم ک با کسی ازدواج کنم ک عاقل باشه ک هنوز پیدا نکردم
بهدیس:یک سوال دیگ هم بپرسم؟
الناز:دوتا بپرس
بهدیس:چرا دارین به من محبت میکنید
الناز:داستانش طولانی ولی میگم من ۱۳ سالم ک بود منو به عقد یک اقا ۴۰ ساله کردن اون مرد خیلی پولدار بود منم از اونجا استفاده کردم و کلی کار یاد گرفتم ۱۶ سالم ک شد اون اقا مرد منو از خونه بیرون کردن من جا خواب هم نداشتم ولی خب بچه پرو بودم میرفتم تو این خیاط خونه ها با چرب زبونی گولشون میزدم ک باهام همکاری کنن حالا چجوری خودمو جا زدم به یک ادم پولدار ک فقط دنبال یک شریک میگرده اینقدر خوب نقشمو بازی میکردم ک باورشون میشد از همشون یکم پول میگرفتیم و تو سن ۱۶ سالگی تو یک زیرزمین یک کارگاه لباس زدم و همنجوری مانتو شلوار میدوختم و خب پول اوناهارو میدادم و جنس هامو همنجور گذشت اینقدر ک سرم شلوغ بود ک خودم نمتونستم این همه لباس بدوزم برای همین یک کارگر پیدا کردم با حقوق ۲۰۰ تومان دوتایی باهام دیگ شروع کردیم به کارکردن دیگ ۱۸ سالم شد ک تو همون زیرزمین با ۵تا کارگر کار میکردم یک روز یک اقایی همه پول هامو بالا کشید منم مجبور شدم ک کل چرخ خیاط ها همه چیزو بفروشم رسیدم به زیرصفر باز تو پارک ها میخوابیدم یا کارگری روزانه انجام میدادم یک روز نشسته بودم هوا سرد بود یک کافشن هم برام باقی نمونده بود یک خانومی امد و یک پتو انداخت روم
دیدگاه ها (۱۱)

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸الناز: و نشست کنارم(از اینجاشو با بغض ...

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸سرکار بودم و مشغول دوختن لباس بودم ک ا...

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸چراغ قوه رو روشن کردم و همون ادرسی ک گ...

Ma reine : ملکهِ‌من♥️👸پوریا و دارا امدن منو کشوندن عقب ایلین...

سه پارت(زوریه زنت بشم)(پارت۱)

برادر ناتنی بد 🎀²⁵جونگ کوک آمد جعبه ای که توش لباس کرده بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط