{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عجب حکایتی،،،،

عجب حکایتی،،،،

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
شیر چون رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد. "
دیدگاه ها (۳)

ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ♡کی گفته هوای بارونی ... هوای دو نفر...

سلام. صبحتان بخیر به نام ﺍﻭﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪ،ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط