{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۱۳

تند اشکم رو پاک کرد و سرمو تو بغل کشید و لرزون گفت:تو نفس این مردي.. سنگین ترش نکن.. خودت میدونی چقدر برام عزيزي و چقدر بهت نیاز دارم و سرفه شدیدی زد و به زور :گفت خواهش میکنم سخت ترش نکن...بگذر... اشفته خودمو از آغوشش بیرون کشیدم و نگاش کردم و مصمم گفتم برگردیم سر قرارمون.. اخم کرد و گنگ و شوکه نگام کرد. با بغض گفتم ازت.. بچه میخوام تمام عضلات صورتش وا رفت و بهت زده گفت:چي ميگي الا؟ لبخند لرزوني زدم و دهن باز کردم که تند اخم کرد و گفت: اصلا ميفهمي چي ميگي؟ سرفه شديدي زد و تند گفت: نه..نه... حتي فكرشم نكن.. و پردرد سرفه زد. تلخ و اشفته :گفتم چرا؟ مگه نمیخواستی دنیا بازم مثل من داشته باشه؟ مگه نمیخواستی بهم ارث برسه؟ مگه... عصبي و بلند داد زد:بسه.. تنم لرزید. خش بدي به صداش افتاد و سرفه شديدي زد و خشك گفت: ميخواي چیکار کنی؟ بهم امید بدی؟ با بچه؟ بهم نگاه کن الا. با درد شديدي توي قلبم نگاش نکردم. به زور بلند گفت: گفتم نگام کن برای اینکه بیشتر حرص نخوره و داد نزنه که حالش بدتر شه تند نگاش کردم درمونده گفت به وجود اومدن یه بچه ازم. تو این شرایطی که دارم که فقط قلبمو بیشتر به اتیش میکشه. تنها گذاشتن تو به اندازه کافي برام دردناک هست. نذار یکی دیگه هم تو شکمت رشد کنه..دیگه این ارزو رو نمیخوام چون نمیتونم لمسش کنم. نمیتونم بوش کنم..نمیتونم ببوسمش... اشکم جاری شد. تلخ گفت: دیگه به اندازه اون اولا قدرت هضم این قضیه رو توي اين وقت کم ندارم.. داش اتیش گرفت..

اشک تو چشماش جمع شد و گفت سهمم تو این وقت كم فقط لمس یه شکم برامده ميشه. حتي ممكنه اونقدرم وقت نکنم...نکن... اینکارو باهام نكن الا.. سهمم فقط خراب شدن تصورت ازمه..من.. داغون داد زد: این... من نیستم الا... داشتم خفه میشدم سرفه خيلي شديدي زد و داغون عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون.. خدایاا.. پردرد ناله کردم و اشکام جاري شد.. شکوندمش من جیمین رو شکوندم این ارزو از دهن افتاده بود. فقط. یادآوریش اذیتش میکرد. نمیتونستم این دوري رو طاقت بیارم. قلبم.. طاقت نمیاورد. نمیتونستم تنهاش بذارم تند از اتاق اومدم بیرون و مضطرب و بي قرار دنبالش گشتم. رو کاناپه نشسته بود. سرشو پایین انداخته بود و هر چند لحظه سرفه داغون و پردردي میزد. اروم و لرزون رفتم کنارش و تلخ نشستم هیچ عکس العملي نشون نداد. لرزون خودمو به زور کنارش جلوتر کشیدم و سرمو روي کمرش گذاشتم. بي حرکت موند با درد و غم به زور گفتم ببخشید خيلي شدید و بلند سرفه زد و سرخ شد و عصبي وقت دیگه این کلمه رو نگو. و خيلي پشت هم و داغون سرفه زد.. گفت: نگو..هیچ مظلوم و با بغض شونه شو بوسیدم و به زور گفتم:جیمین من.. تند گفت:هیس..هیچی نیست.. و چرخید و منو تو بغل کشید.
دیدگاه ها (۲)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۴و چرخید و منو تو بغل کشید. ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۵كوسة ببنها شوکه جیغ زدم و ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۲ات پاره شده بود..یادته؟ خيل...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۱ردم. از بیمارستان یه کم دور...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۵نگران و هول گفتم:چي شده؟ جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط