{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۱۱
ردم. از بیمارستان یه کم دور شده بودم که جیمین با سرفه اومد کنارم هر دو به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.. نرم دست به سرم کشید و موهامو بهم ریخت و گفت: حالا این وقت شب تاکسی از کجا گیر بیاریم خانوم فراري؟ لبخند شاد و پرانرژي زدم و گفتم اینجوري.. و به تاکسی که سر کوچه منتظرمون وایستاده بود اشاره کردم. متعجب ابرو بالا انداخت و گفت: از قبل خبرش کرده بودي اره؟ نرم خندیدم و بازوشو گرفتم و گفتم بله با لبخند سر تکون داد. رفتیم سمت تاکسی و سوار شدیم و راه افتاد. به جیمین نگاه کردم. كمي مشوش و گرفته بود رنگشم یه کم پریده بود و سرفه هاش داشت زیاد میشد.. نگران بازوشو نوازش کردم و گفتم الان میرسیم. اروم گفت:خوبم.. امیدوارم.. به خاطر من تن به این قضیه داده بود و نمیخواست ناراحتم کنه در حالیکه میدونستم چقدر بیحاله.. کاش اینکارو نمیکردم به دلم بد افتاده بود. بالاخره رسیدیم جلوي خونه. با دسته کلید جیمین در رو باز کردم که بره داخل بیجون و دست تو جیب رفت تو. تو اسانسور به دیواره تکیه داد و سنگین نفس کشید جانم.. الان میریم داخل و ماسک اکسیژن میذاره بهتره میشه. در خونه رو هم باز کردم گرفته رفت داخل و خیلی تلخ به میز و وسایل شکسته نگاه کرد. تند براي ناراحت نشدنش گفتم دیگه واقعا باید اون حرفی که روزاي اول زدي رو عملي کنيم. ظروف اهنی بخریم که وقتی از عصبانیت پرتشون میکنیم نشکنن. لبخند بيجونی زد.

لبخند بيجونی زد. با محبت دستشو گرفتم و گفت بیا. و دستشو سمت اتاقش کشیدم انگار دیگه نايي براي راه رفتن نداشت و به زور قدم برمیداشت و سینه اش خس خس میکرد. اروم روي تختش نشست.. تند کپسول رو از زیر تختش بیرون کشیدم و همونجور نشسته ماسك رو روي صورتش گذاشتم نفس هاي عميقي کشید و لبخند زد. منم بهش لبخند زدم و گفتم به خونه خوش اومدي عزيزم.. با محبت و خیره نگام کرد و اروم دراز کشید. پالتومو در اوردم و اروم و با عشق خودمو کشیدم بالا رو تخت و تو اغوشش و سرمو روی سینه اش گذاشتم و با لذت نفس عميقي کشیدم و لرزون :گفتم نمیدونی دلم چقدر براي تو اغوشت خوابیدن تنگ شده بود. پر از عشق و محبت دستشو انداخت دورم و منو به خودش فشرد. اخ.. با لذت خودمو بیشتر بهش فشردم داشتنش برام بسه دیگه هیچی از دنیا نمیخوام.. فکرم به زخم گلوله پهلوش افتاد. سرمو بلند کردم و به شکم چرخیدم و اروم پیرهنش رو یه کم بالا زدم و به پهلوش و جاي بخیه اش نگاه کردم. خوب جوش خورده بود اما هنوز معلوم بود که کجاست.. سنگيني نگاه خیره شو رو خودم حس میکردم.. با لبخند باریکي اروم انگشتم رو روی پهلوش کشیدم و گفتم:هنوز مشخصه کجاست ولي خيلي نه... و با غم لبخند زدم و گفتم اخ انگار همین دیروز بود. و تلخ :گفت وااي.. چه شب سختی بود. نگاش کردم. عمیق نگام میکرد. گرفته گفتم شبی که مادرم فوت شد. سر فشاري که روت بود بخیه ات پاره شده بود. یادته؟
دیدگاه ها (۴)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۲ات پاره شده بود..یادته؟ خيل...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۳تند اشکم رو پاک کرد و سرمو ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۰داره میره گشت زني شبانه پشت...

ظهور ازدواج پارت ۶۰۹به جیمین نگاه کردم چشماشو بسته بود اما م...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۹لرزون گفتم: چرا منو کشیدي ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط