ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۱۴
و چرخید و منو تو بغل کشید. پردرد زدم زیر گریه و به زور گفتم من ناامید نمیشم..من از دستت نمیدم دست برنمیدارم بفهمم..ببخش که دست نمیکشم ازت و تا آخرین نفسم برات میجنگم. من بدون تو میمیرم.. سرمو محکم تو اغوشش فشرد و گفت نکن درمونده و لرزون گفتم چیکار نکنم؟ با بغض خیلی شدیدی :گفت برام نجنگ ..الا وحشت زده و ناباور سرمو بلند کردم و نگاش کردم و اشکم روي صورتم سر خورد.. چی میگه؟ اشکش جاري شد و پردرد گفت: برام نجنگ برام نمیر...برام زندگی کن...به جام زندگی کن.. نه.. درمونده و تلخ تند تند سر به نه تکون دادم. با عشق دو طرف صورتم رو فشرد و زمزمه کرد به جام زندگی کن سيندر الاي من... این همه چیزیه که ازت میخوام نه خداا.. پردرد و خيلي بلند زدم زیر گریه و خودمو تو اغوشش انداختم. محکم منو به خودش فشرد و سرفه زد و زمزمه کرد سیندر الا جنگ رو تمومش کن... فقط زندگی کن...به خاطر من... داغون و دل شکسته زار زدم و پیرهنش رو توی مشتام گرفتم چطور اینو ازم میخواد؟ چطور باید دست بکشم؟ تند تند سرمو بوسید و زمزمه :گفت نریز این اشکارو دنياي من..نريز. به زور و با درد خيلي شديدي لبهامو به هم فشردم و سعی کردم گریه نکنم تا بیشتر آزارش ندم قلبم له شده بود اما نمیخواستم بیشتر درد بکشه.. خیلی نگرانش بودم درمونده صورتمو به سینه اش فشردم و دستامو خيلي محكم مشت کردم. دستم داشت از شدت فشار انگشتام سوراخ میشد.. درست عین قلبم.. محکم سینه شو بوسیدم..
محکم سینه شو بوسیدم.. سرشو روي سرم گذاشت و اروم موهامو نوازش کرد این مرد.. همه دنياي من بود خداا..همه دنیام.. نمیتونم نجنگم.. نمیتونم بدون اون ادامه بدم.. حتي اگه تنها خواسته اش این باشه دست خودم نیست.. قلبم درگیرشه.. تمام شب توي اغوش هم بودیم.. بدون حرف موهامو نوازش میکرد بدون حرف عطرش رو بو میکردم حسش میکردم لمسش میکردم هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتیم فقط همدیگه رو میخواستیم و ارامشی که بدون حرف به هم میدادیم. امشب فهمیدم گاهی لازم نیست حرف بزني.. گاهي تو سکوت هم میشه حرفای نگفته رو فهمید و شنید.. صبح خيلي زود بود که سرفه هاي جیمین خيلي شديد شده بود.. داغون و پردرد سرفه میزد و اشفته دستمال رو خيلي محکم به دهنش میفشرد اشفته و نگران :گفتم جیمین..کپسولت رو بیارم؟ و بازوشو فشردم داغون دستم رو کنار زد و سر به نه تکون داد و به زور سعی کرد بلند شه .. اما بی تعادل تلوتلو خورد قلبم تند تند و مضطرب زد و وحشت زده و نگران به زور گفتم جیمین.. یه دفعه خيلي شدید نفس نفس زد. تند دویدم سمتش. نمیتونست نفس بکشه و یهو نتونست وایسته.. پاهاش شل شد و پخش زمین شد. قلبم ریخت.. ترسیده جیغ کشیدم و دویدم کنارش و تند تند :گفتم جیمین .. جیمین.. عزیزم... چشماش بیجون و نیمه باز بود و به زور نفس نفس زد و خوني از گوشه لبهاش جاری شد.
( فصل سوم ) پارت ۶۱۴
و چرخید و منو تو بغل کشید. پردرد زدم زیر گریه و به زور گفتم من ناامید نمیشم..من از دستت نمیدم دست برنمیدارم بفهمم..ببخش که دست نمیکشم ازت و تا آخرین نفسم برات میجنگم. من بدون تو میمیرم.. سرمو محکم تو اغوشش فشرد و گفت نکن درمونده و لرزون گفتم چیکار نکنم؟ با بغض خیلی شدیدی :گفت برام نجنگ ..الا وحشت زده و ناباور سرمو بلند کردم و نگاش کردم و اشکم روي صورتم سر خورد.. چی میگه؟ اشکش جاري شد و پردرد گفت: برام نجنگ برام نمیر...برام زندگی کن...به جام زندگی کن.. نه.. درمونده و تلخ تند تند سر به نه تکون دادم. با عشق دو طرف صورتم رو فشرد و زمزمه کرد به جام زندگی کن سيندر الاي من... این همه چیزیه که ازت میخوام نه خداا.. پردرد و خيلي بلند زدم زیر گریه و خودمو تو اغوشش انداختم. محکم منو به خودش فشرد و سرفه زد و زمزمه کرد سیندر الا جنگ رو تمومش کن... فقط زندگی کن...به خاطر من... داغون و دل شکسته زار زدم و پیرهنش رو توی مشتام گرفتم چطور اینو ازم میخواد؟ چطور باید دست بکشم؟ تند تند سرمو بوسید و زمزمه :گفت نریز این اشکارو دنياي من..نريز. به زور و با درد خيلي شديدي لبهامو به هم فشردم و سعی کردم گریه نکنم تا بیشتر آزارش ندم قلبم له شده بود اما نمیخواستم بیشتر درد بکشه.. خیلی نگرانش بودم درمونده صورتمو به سینه اش فشردم و دستامو خيلي محكم مشت کردم. دستم داشت از شدت فشار انگشتام سوراخ میشد.. درست عین قلبم.. محکم سینه شو بوسیدم..
محکم سینه شو بوسیدم.. سرشو روي سرم گذاشت و اروم موهامو نوازش کرد این مرد.. همه دنياي من بود خداا..همه دنیام.. نمیتونم نجنگم.. نمیتونم بدون اون ادامه بدم.. حتي اگه تنها خواسته اش این باشه دست خودم نیست.. قلبم درگیرشه.. تمام شب توي اغوش هم بودیم.. بدون حرف موهامو نوازش میکرد بدون حرف عطرش رو بو میکردم حسش میکردم لمسش میکردم هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتیم فقط همدیگه رو میخواستیم و ارامشی که بدون حرف به هم میدادیم. امشب فهمیدم گاهی لازم نیست حرف بزني.. گاهي تو سکوت هم میشه حرفای نگفته رو فهمید و شنید.. صبح خيلي زود بود که سرفه هاي جیمین خيلي شديد شده بود.. داغون و پردرد سرفه میزد و اشفته دستمال رو خيلي محکم به دهنش میفشرد اشفته و نگران :گفتم جیمین..کپسولت رو بیارم؟ و بازوشو فشردم داغون دستم رو کنار زد و سر به نه تکون داد و به زور سعی کرد بلند شه .. اما بی تعادل تلوتلو خورد قلبم تند تند و مضطرب زد و وحشت زده و نگران به زور گفتم جیمین.. یه دفعه خيلي شدید نفس نفس زد. تند دویدم سمتش. نمیتونست نفس بکشه و یهو نتونست وایسته.. پاهاش شل شد و پخش زمین شد. قلبم ریخت.. ترسیده جیغ کشیدم و دویدم کنارش و تند تند :گفتم جیمین .. جیمین.. عزیزم... چشماش بیجون و نیمه باز بود و به زور نفس نفس زد و خوني از گوشه لبهاش جاری شد.
- ۱.۲k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط