فیک جداناپذیر پارت
فیک جداناپذیر پارت ۱۱۸
از زبان ات
چونگ هی: ات خواهش می کنم بخاطر حال جونگ کوک که از این بدتر نشه برو خونه استراحت کن من مراقبشم خب! تنهاش نمی زارم تو فقط برو خونه اگه جونگ کوک هم بود همینو بهت میگفت
ات: خواهش میکنم چونگ هی بزار کنارش باشم
دستمو گرفت و بردم سوار ماشین کرد و به راننده اشاره کرد که منو ببرن
ات: چونگ هی ازت خواهش می کنم لطفاً
چونگ هی: اینو فقط بخاطر تو نمیگم که نیای بلکه بخاطر جونگ کوک این کارو میکنم
تو همین حین یدفه ماشین حرکت کرد و منو از اون محوطه دور کرد از شیشه عقب ماشین تا جایی که چشمام میدیدن به آمبولانسی که جونگ کوک رو می بردن خیره شدم اما زیاد ازش دور شده بودم و کاملا از دید چشمام افتاد
حالم اصلا خوب نبود دونستن اینکه بخاطر من تیر خورده بود دلم می خواست واست خودمو کتک برنم یا اینکه همین الان آخرین نفس هامو بکشم و همین الان این کابوس رو تموم کنم
رسیدیم خونه اون کلبه بدون حضور جونگ کوک فرقی با خونه ی ارواح نداشت نمی خواستم دیگه پامو اونجا بزارم
پاهام خشک شده بود توانایی راه رفتن رو نداشتم از خودم بیزار شده بودم حالا که میفهمم با این حالم چطوری می خواستم مراقب جونگ کوک باشم جسمم اینجا بود اما قلبم یه جای دیگه قلبم همراه جونگ کوک بود
با صدای بادیگارد به خودم اومدم که گفت: خانوم دیگه رسیدیم نمی خواین پیاده شین؟ صدمه که ندیدین؟ اگه نمی تونین راه برین بگین سریعتر براتون دکتر خبر کنم
صدای آشنای یه نفر به گوشم رسید که جلو کنار راننده نشسته بود چون پنجره ی
های ماشین دودی بود ندیده بودمش
سونگمین: این با دکتر که هیچ حتی با دوا هم حالش خوب نمیشه فقط یه نفر می تونه حالشو خوب کنه که اونم الان مایل ها ازش دوره
اشکام تو چشمام جمع شده بودن دلم می خواست فقط فریاد بزنم
سونگمین در ماشین رو برام باز کرد و بلندم کرد و بردم داخل کلبه و گزاشتم رو تخت و کنارم نشست
سونگمین: ات من الان نمی تونم هیچ کمکی بهت بکنم تا حالتو بهتر کنم اما باید برم بیمارستان تا ببینم میتونم کاری برای جونگ کوک بکنم یا نه به چونگ هی میگم که بیاد پیشت تا تنها نباشی
ات: من فقط می خوام کنار یه نفر باشم اونه که منو از قفس تنهایی هام درآورد حتی اگه کل دنیا هم دورن باشن من از اون همه آدم فقط می خوام جونگ کوک کنارم باشه
سونگمین پیشونیمو بوسید و تا قبل از اینکه از اتاق خارج شه گفت: ات بهت قول میدم که جونگ کوک زنده می مونه فقط یکم صبر کن اون حالش خوب میشه از اون قوی تر تا حالا ندیدم
یکم استراحت کن اگه ببینم امکانش باشه بهت قول میدم که میارتمت پیشش
با جمله ی آخرش چشمام باز شد گفتم: واقعاً این کارو برام انجام میدی یعنی می تونم ببینمش؟
سونگمین:بهم اعتماد کن پرنسس
از اتاق خارج شد و تنهام گزاشت
از زبان ات
چونگ هی: ات خواهش می کنم بخاطر حال جونگ کوک که از این بدتر نشه برو خونه استراحت کن من مراقبشم خب! تنهاش نمی زارم تو فقط برو خونه اگه جونگ کوک هم بود همینو بهت میگفت
ات: خواهش میکنم چونگ هی بزار کنارش باشم
دستمو گرفت و بردم سوار ماشین کرد و به راننده اشاره کرد که منو ببرن
ات: چونگ هی ازت خواهش می کنم لطفاً
چونگ هی: اینو فقط بخاطر تو نمیگم که نیای بلکه بخاطر جونگ کوک این کارو میکنم
تو همین حین یدفه ماشین حرکت کرد و منو از اون محوطه دور کرد از شیشه عقب ماشین تا جایی که چشمام میدیدن به آمبولانسی که جونگ کوک رو می بردن خیره شدم اما زیاد ازش دور شده بودم و کاملا از دید چشمام افتاد
حالم اصلا خوب نبود دونستن اینکه بخاطر من تیر خورده بود دلم می خواست واست خودمو کتک برنم یا اینکه همین الان آخرین نفس هامو بکشم و همین الان این کابوس رو تموم کنم
رسیدیم خونه اون کلبه بدون حضور جونگ کوک فرقی با خونه ی ارواح نداشت نمی خواستم دیگه پامو اونجا بزارم
پاهام خشک شده بود توانایی راه رفتن رو نداشتم از خودم بیزار شده بودم حالا که میفهمم با این حالم چطوری می خواستم مراقب جونگ کوک باشم جسمم اینجا بود اما قلبم یه جای دیگه قلبم همراه جونگ کوک بود
با صدای بادیگارد به خودم اومدم که گفت: خانوم دیگه رسیدیم نمی خواین پیاده شین؟ صدمه که ندیدین؟ اگه نمی تونین راه برین بگین سریعتر براتون دکتر خبر کنم
صدای آشنای یه نفر به گوشم رسید که جلو کنار راننده نشسته بود چون پنجره ی
های ماشین دودی بود ندیده بودمش
سونگمین: این با دکتر که هیچ حتی با دوا هم حالش خوب نمیشه فقط یه نفر می تونه حالشو خوب کنه که اونم الان مایل ها ازش دوره
اشکام تو چشمام جمع شده بودن دلم می خواست فقط فریاد بزنم
سونگمین در ماشین رو برام باز کرد و بلندم کرد و بردم داخل کلبه و گزاشتم رو تخت و کنارم نشست
سونگمین: ات من الان نمی تونم هیچ کمکی بهت بکنم تا حالتو بهتر کنم اما باید برم بیمارستان تا ببینم میتونم کاری برای جونگ کوک بکنم یا نه به چونگ هی میگم که بیاد پیشت تا تنها نباشی
ات: من فقط می خوام کنار یه نفر باشم اونه که منو از قفس تنهایی هام درآورد حتی اگه کل دنیا هم دورن باشن من از اون همه آدم فقط می خوام جونگ کوک کنارم باشه
سونگمین پیشونیمو بوسید و تا قبل از اینکه از اتاق خارج شه گفت: ات بهت قول میدم که جونگ کوک زنده می مونه فقط یکم صبر کن اون حالش خوب میشه از اون قوی تر تا حالا ندیدم
یکم استراحت کن اگه ببینم امکانش باشه بهت قول میدم که میارتمت پیشش
با جمله ی آخرش چشمام باز شد گفتم: واقعاً این کارو برام انجام میدی یعنی می تونم ببینمش؟
سونگمین:بهم اعتماد کن پرنسس
از اتاق خارج شد و تنهام گزاشت
- ۵۹.۷k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط