توده ی خامه ای شیرین پنبه ای رو توی دهنش گذاشت که با ثانیه ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹⁷
توده ی خامه ای شیرین پنبه ای رو توی دهنش گذاشت که با ثانیه نکشید توی دهنش اب شد و چشماش ناخوداگاه بسته شد. این حس لطیف از لذت و ارامش باعث شد حتی نتونه حلوی بع زبون اوردن تعریفش رو بگیره و باعث بشه بگه:شیرینی های المان عالین! از کره هم بهتر پخت میکنند!
دو مرد خنده ای کردند. یکی مشغول چایی ریختن بود و یکی داشت قهوه درست میکرد. خنده ی مرد جوون تر توجهی جلب کرد و باعث شد جملات بعدش با دقت شنیده بشن…
جونگکوک: اه…این که یک شیرینی کهنه از دیشبه! دوست داری بریم جایی که بتونی مستقیم طعم شیرینی ها رو وقتی تازه از فر بیرون اومدن و خامه ی سرد روشون میشینه بچشی؟
“میا”
با دیدن جونگکوک که اینقدر راجب شیرینی ها جدی بود و انگار داشت منو گول میزد خندم گرفت. اون خیلی بامزه میشد. این فقط باعث با انگشتم مقداری خامه رو روی مماخ کوسه ایش بمالم.
خنده های نخودی کردم تا شاید دل جونگکوک رو ببرم و خودم رو از عاقبت کارم نجات بدم.
“*”
“جونگکوک”
وقتی دیدم از واکنش من به حرفش اینقدر شاد شد، باعث شد منم از ته دل شاد بشم. عصب های ته مونده و دستنخورده که این بچه داشت دستکاریشون میکرد. اروم دماغمو به دماغ خودش چسبوندم و این کرم رو روی خودش پیاده کردم.
جونگکوک:فکر کردی جئونجونگکوک اعظم اینقدر ضعیف شده که یک الف بچه ی مدرسه ای براش تایین و تکلیف کنه؟
با اقتدار کاذبم که همیشه همراهمه توی چشماش نگاه کردم. زنیکه ی سرکش لپمو میشکه و فشار میده…واقعا که! با این همه سابقه کار مافیایی که من دارم این بچه بهم زور میگه…
جونگکوک:بچه هم بچه های قدیم! قبلا یک احترامی بود، الان کو؟ کجاست احترام؟ رفته تو کو…توبه، تهیونگ هیچی نمیگی؟
برگشتم و به تهیونگی نگاه کردم که دست به سینه و با نگاه عمیقی به ما نگاه میکنه. میتونستم نگاهشو بفهمم. اون عاشق دیدن ما به این شکل بود. شاد و پر سروصدا. انگار هم ترسی برای از دست دادن ما داشت، و هم از داشتنمون خوشحال بود.
تهیونگ: چی بگم؟ دوست دارم فعلا نظاره گر باشم..
میا خیای عجولانه زانوهاش رو روی صندلی گذاشت و قد بلند کرد
میا:اون باید از داشتنم خوشحال باشه! من زیبا و باهوشم! کمیاب و دست نیافتی!
جونگکوک:زهی خیال باطل(خیاله باتن درسته یا باطل؟) شاید زیبا درسته ولی باهوش میتونه تا زمانی درست باشه که متضادش رو به کار ببری!
میا:زنا ی زیبا همیشه باهوشن، و چون ما زنای زشت نداریم پس همه ی زنا باهوشن!
جونگکوک دستی متفکر روی چونه اش کشید.ابرویی بالا انداخت و سعی در پنهان طنز زیرین لحنش داشت
جونگکوک:موافقم زنا همشون خوشگلن…
اما میشد سنگینی تنش توی چشمای جونگکوکو دید
جونگکوک:اما زیاده زنای زشت…بیشتر از چیزی که فکر کنی…
میا اخمی کرد و با دوتا دستاش صورت جونگکوک رو نگهداشت. پیشونیاش رو به پیشونی جونگکوک چسبوند. خیلی لجبازانه غر زد:نه اشتباه میکنی…
تهیونگ کلافه شده از بحث این دوتا بچه دستی وسط پیشونیشون گذاشت و جداشون کرد.
تهیونگ:زیبایی فقط ظاهری نیست میا.
پر از تنش بود. فضایی که همین الان شاد بود. شاید زیاده روی دوتا بچه باعثش شده بود. سنگینی تنش باعث شد که حتی نتونن راحت صبحونه بخورن و فقط به میز خیره بشن.تهیونگ به اثار شکسته شده ی لیوان توی سطل اشغال نگاه کرد. که به دنبالش کل اشپزخونه پر شده بود قهوه.
تهیونگ:بار اخرتونه…سر میز صبحونه با احترام رفتار میکنید! اماده باشین امشب میریم رستوران!
بچه هااا تروخدا فیک اسماته خشنن با تفاوت سنی از جونگکوک دارین بگین. اصن فقط تفاوت سنی هم بود بگین. فیک ایدی و اسم فیک رو کامنت کنید تا همه استفاده کنیم
توده ی خامه ای شیرین پنبه ای رو توی دهنش گذاشت که با ثانیه نکشید توی دهنش اب شد و چشماش ناخوداگاه بسته شد. این حس لطیف از لذت و ارامش باعث شد حتی نتونه حلوی بع زبون اوردن تعریفش رو بگیره و باعث بشه بگه:شیرینی های المان عالین! از کره هم بهتر پخت میکنند!
دو مرد خنده ای کردند. یکی مشغول چایی ریختن بود و یکی داشت قهوه درست میکرد. خنده ی مرد جوون تر توجهی جلب کرد و باعث شد جملات بعدش با دقت شنیده بشن…
جونگکوک: اه…این که یک شیرینی کهنه از دیشبه! دوست داری بریم جایی که بتونی مستقیم طعم شیرینی ها رو وقتی تازه از فر بیرون اومدن و خامه ی سرد روشون میشینه بچشی؟
“میا”
با دیدن جونگکوک که اینقدر راجب شیرینی ها جدی بود و انگار داشت منو گول میزد خندم گرفت. اون خیلی بامزه میشد. این فقط باعث با انگشتم مقداری خامه رو روی مماخ کوسه ایش بمالم.
خنده های نخودی کردم تا شاید دل جونگکوک رو ببرم و خودم رو از عاقبت کارم نجات بدم.
“*”
“جونگکوک”
وقتی دیدم از واکنش من به حرفش اینقدر شاد شد، باعث شد منم از ته دل شاد بشم. عصب های ته مونده و دستنخورده که این بچه داشت دستکاریشون میکرد. اروم دماغمو به دماغ خودش چسبوندم و این کرم رو روی خودش پیاده کردم.
جونگکوک:فکر کردی جئونجونگکوک اعظم اینقدر ضعیف شده که یک الف بچه ی مدرسه ای براش تایین و تکلیف کنه؟
با اقتدار کاذبم که همیشه همراهمه توی چشماش نگاه کردم. زنیکه ی سرکش لپمو میشکه و فشار میده…واقعا که! با این همه سابقه کار مافیایی که من دارم این بچه بهم زور میگه…
جونگکوک:بچه هم بچه های قدیم! قبلا یک احترامی بود، الان کو؟ کجاست احترام؟ رفته تو کو…توبه، تهیونگ هیچی نمیگی؟
برگشتم و به تهیونگی نگاه کردم که دست به سینه و با نگاه عمیقی به ما نگاه میکنه. میتونستم نگاهشو بفهمم. اون عاشق دیدن ما به این شکل بود. شاد و پر سروصدا. انگار هم ترسی برای از دست دادن ما داشت، و هم از داشتنمون خوشحال بود.
تهیونگ: چی بگم؟ دوست دارم فعلا نظاره گر باشم..
میا خیای عجولانه زانوهاش رو روی صندلی گذاشت و قد بلند کرد
میا:اون باید از داشتنم خوشحال باشه! من زیبا و باهوشم! کمیاب و دست نیافتی!
جونگکوک:زهی خیال باطل(خیاله باتن درسته یا باطل؟) شاید زیبا درسته ولی باهوش میتونه تا زمانی درست باشه که متضادش رو به کار ببری!
میا:زنا ی زیبا همیشه باهوشن، و چون ما زنای زشت نداریم پس همه ی زنا باهوشن!
جونگکوک دستی متفکر روی چونه اش کشید.ابرویی بالا انداخت و سعی در پنهان طنز زیرین لحنش داشت
جونگکوک:موافقم زنا همشون خوشگلن…
اما میشد سنگینی تنش توی چشمای جونگکوکو دید
جونگکوک:اما زیاده زنای زشت…بیشتر از چیزی که فکر کنی…
میا اخمی کرد و با دوتا دستاش صورت جونگکوک رو نگهداشت. پیشونیاش رو به پیشونی جونگکوک چسبوند. خیلی لجبازانه غر زد:نه اشتباه میکنی…
تهیونگ کلافه شده از بحث این دوتا بچه دستی وسط پیشونیشون گذاشت و جداشون کرد.
تهیونگ:زیبایی فقط ظاهری نیست میا.
پر از تنش بود. فضایی که همین الان شاد بود. شاید زیاده روی دوتا بچه باعثش شده بود. سنگینی تنش باعث شد که حتی نتونن راحت صبحونه بخورن و فقط به میز خیره بشن.تهیونگ به اثار شکسته شده ی لیوان توی سطل اشغال نگاه کرد. که به دنبالش کل اشپزخونه پر شده بود قهوه.
تهیونگ:بار اخرتونه…سر میز صبحونه با احترام رفتار میکنید! اماده باشین امشب میریم رستوران!
بچه هااا تروخدا فیک اسماته خشنن با تفاوت سنی از جونگکوک دارین بگین. اصن فقط تفاوت سنی هم بود بگین. فیک ایدی و اسم فیک رو کامنت کنید تا همه استفاده کنیم
- ۸.۴k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط