{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران می بارید...

باران می بارید...
کودک نگاهی به سوراخ چکمه اش انداخت!
لبخندی زد
سرش را رو به آسمان کرد وگفت: " خدایا ناراحت نباش "
" امشب می دوزمش...!
دیدگاه ها (۲)

وجودمان گاهی چه گرم میشود ... به یک دلخوشی کوچک... به یک هس...

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟ند...

یوسف (ع) می دانست تمام درها بسته است، اما بخاطر خدا، حتی به...

خداوند بر زمان اشراف دارد .. دیر نمیکند .. منتظر بمان .. ه...

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part۱۴ پلک هاش رو روی هم قرا...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

#ارباب‌سنگدل #پارت_22ا.ت روی تخت دراز کشیده بود به سقف خیره ...

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

🍷🌹…………………………پارت۱۲…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا.....................

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

you like it پارت²زیر چتر باهم قدم میزدن..دایون سرفه ای کرد ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط