part14

ا/ت خشکش زده بود. نفسش بالا نمی‌اومد. نگاهش بین چشم‌های تیره جونگکوک و دستش که زیر چونه‌ش بود، قفل شده بود. قلبش جوری می‌کوبید که فکر می‌کرد هر لحظه ممکنه از سینه‌ش بیرون بزنه.

— داری… شوخی می‌کنی، درسته؟

جونگکوک بدون اینکه حتی پلک بزنه، آروم گفت:
— من اهل شوخی نیستم.

ا/ت با عصبانیت دستش رو پس زد و یه قدم عقب رفت.
— فکر کردی با تهدید می‌تونی مجبورم کنی؟

جونگکوک یه لبخند کج زد.
— اگه راه دیگه‌ای داشتی، الان داشتی استفاده‌ش می‌کردی… نه؟

ا/ت دندون‌هاش رو روی هم فشار داد.
— من هیچ‌وقت با تو ازدواج نمی‌کنم!

جونگکوک با خونسردی سرش رو تکون داد.
— می‌دونی… اینو قبلاً هم شنیدم. ولی آخرش اون چیزی شد که من خواستم.

ا/ت فریاد زد:
— تو یه دیوونه‌ای!
جونگکوک با همون خونسردی گفت:
— شاید… اما این دیوونه، تنها کسیه که می‌تونه پدر و مادرت رو زنده نگه داره.

ا/ت نفسش رو با حرص بیرون داد.
— تو… هیچ‌وقت نمی‌تونی منو مجبور کنی.

جونگکوک با یه حرکت سریع، ا/ت رو به دیوار چسبوند.
— پس بذار برات روشنش کنم… یا با من ازدواج می‌کنی، یا فردا صبح… دیگه تختی برای پدر و مادرت توی بیمارستان نیست.

چشم‌های ا/ت پر از خشم شد.
— تو… هیچی نمی‌تونی…

جونگکوک آروم سرش رو به گوش ا/ت نزدیک کرد. نفسش گرم بود. صداش آروم ولی تهدیدآمیز بود.
— می‌خوای امتحانش کنی؟

ا/ت با تمام قدرتش دستش رو روی سینه جونگکوک گذاشت و اونو عقب زد.
— از من دور شو!

جونگکوک یه قدم عقب رفت. اما اون لبخند تاریک از لب‌هاش محو نشد.
— خوب فکر کن… فردا صبح، منتظر جوابت هستم.

ا/ت با خشم گفت:
— برو بیرون!

جونگکوک با خونسردی به سمت در رفت. قبل از اینکه از در خارج بشه، برگشت و گفت:
— یه پیشنهاد دوستانه… فرار نکن. چون اگه این کار رو بکنی، نتیجه‌ش چیزی نیست که دوست داشته باشی.

ا/ت بهش زل زد. جونگکوک لبخند تاریکی زد و در رو بست.

ا/ت همون‌جا روی زمین نشست. دستش رو روی قلبش گذاشت که محکم می‌کوبید. نفسش به سختی بالا می‌اومد.
— لعنتی… اون دیوونه‌ست…

اما مشکل اینجا بود که… جونگکوک داشت حقیقت رو می‌گفت.
دیدگاه ها (۴)

part15

part16

part13

part12

چندشاتی جونگکوک(پارت۴)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁸جونگکوک: خودت متوجه خطایی که کردی شدی.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط