{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اربـاب‌‌سـنگدل

#اربـاب‌‌سـنگدل
#پارت_6
·
·
·
ویو کوک >>

توی اتاق دستام روی میز تو فکر بودم که با اومدن تهیونگ افکارم بهم ریخت..

تهیونگ : " سریع پیش رفتی! "

کوک : " دقیقاً چی رو سریع پیش رفتم؟؟؟ "

تهیونگ : " نکنه واقعا میخوای از زنده بودن پشیمونش کنی؟ دختره فک نکنم واسه هه‌جو کار کنه . "

کوک : " تهیونگ بس کن چت شده مهربون شدی هاا..!! به‌خاطر آشغالایی مثل اون ، خانواده‌ای که داشتم نابود شد . منی که کسی برام مهم نیست الان میفهمم اون پسرا چقد برام مهم بودن "

تهیونگ : " میدونم… میدونم هیونگ . "

کوک : " پس دیگه از بحث پیش نکش . "

بعد با لبخند بی‌رحم همیشگیش گفت : " دختره گفت واسه پدر و مادرش مهم نیست پدر و مادرش رو برام گیر بیار… "

تهیونگ : " هوم باش ؛ ولی میخوای چیکار؟ "

کوک : " هه.. میخوام مثل یه برده اونو از خانواده‌اش بخرم تا بیشتر بشکنه.! "

تهیونگ : .....

خودمم این آتیش توی وجودم که چند برابر شده بود رو درک نمی‌کردم ، ولی از اون دختر متنفرم و قراره براش بد تموم شه…



ویو ا/ت >>

صبح با ضربه‌ای به سرم از خواب بیدار شدم .

گفتم : " چته روانی..! "

که نگاهم رفت سمت اون چهره جذاب و سرد اون مرد…
و زبونم بند اومد..

کوک : " چیه میخوای امروز به‌جای کتک زبونت رو ببرم؟ "

ا/ت هیچی نگفت .

کوک : " بلندشو میریم یه جایی.. "

ا/ت به‌ناچار دنبالش به راه افتاد . رفتن از عمارت بیرون جلوی در .

از پله‌های ورودی میرفتن پایین ،
که ا/ت
مردی آشنا رو دید .
پدرش رو .
اشک تو چشماش حلقه زد .
یه امید خیلی مسخره تو قلبش شکل گرفت..

شاید همه اینا دروغ بود و منو فقط اذیت کردن .
شاید واقعاً باج‌گیر بودن و بابام اومده پولی رو که خواستن بهشون داده.!

همین امید الکی ، هی تو سرش می‌چرخید .
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_7···به این فکر نمی‌کرد پدر بی‌پولش که ه...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_8···ا/ت توی اتاقش نشسته بود .بالأخره ت...

......

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_4···ا/ت : " ببخشید؟! "تهیونگ : .....ا/ت...

ا. ت میدونست که اعتراف به جانگ کوک ممکنه خطرناک باشه ولی قل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط