#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_7
·
·
·
به این فکر نمیکرد
پدر بیپولش که همیشه با حرفاش و کتک هاش ا/ت رو میشکست ، الان از کجا پول آورده و چطور اون قلب بیرحمش بهش اجازه میده اون پول رو واسه ا/ت خرج کنه .
ا/ت به اینا فکر نمیکرد .
با ذوق گفت : " بابا..!! "
وقتی فقط یکی دو قدم رفته بود سمت پدرش ، یهو دستهایی دور کمرش حلقه شد و نگهش داشت .
صدای بیرحم کوک کنار گوشش اکو میشد : " دختر کوچولو خبر نداره از الان مال منه . "
ا/ت : " چ..چی "
پدر ا/ت : ازم ناراحت نشو ؛ میشی هم مهم نیست ولی…
کوک با لبخندی بیرحم : " ولی پدرت بخاطر یه ساک پول ، دخترشو به من فروخت! "
و خندید .
ا/ت خشکش زد ، قلبش شکست..
صدای شکستنش رو شنیدید مگه نه؟
دیگه تکون نخورد فقط به اون مرد که مثلاً پدرش بود خیره نگاه میکرد .
پدرش بیتفاوت باخوشحالی ساک پر از پول رو برداشت و گفت : ا/ت ، مشکل درست نکن.. دیگه هیچوقت طرف منو و مامانت نیا .. پیش ارباب بمون تا عصبانیش نکنی .
و گذاشت رفت .
ا/ت از تهدل شروع کرد گریه کردن .
اما کوک با بیرحمی ازش لذت میبرد .
نیمساعت بعد >>
ا/ت سرش درد میکرد از گریهٔ زیاد .
دو تا نگهبان انداختنش تو اتاقش .
کوک رو به تهیونگ گفت : " ته.. پی بار اسلحه رو میگیری من کار دارم . "
تهیونگ : " خوو عوض..ی منم کار دارم! "
کوک : " اهههه یه بار عین آدم بگو باشه دیگه.! "
ته : " باشه ولی به شرطی که بگی خودت چیکار میکنی.. "
کوک : " انتقام میگیرم . "
ته : " خب احمق میدونی کار ههجو هم بوده ؛ تو چرا عادت حرصتو رو سر اون دختره خالی میکنی؟! "
کوک : " ته ببند . من رفتم . "
و از اتاق زد بیرون .
·
·
·
#پارت_7
·
·
·
به این فکر نمیکرد
پدر بیپولش که همیشه با حرفاش و کتک هاش ا/ت رو میشکست ، الان از کجا پول آورده و چطور اون قلب بیرحمش بهش اجازه میده اون پول رو واسه ا/ت خرج کنه .
ا/ت به اینا فکر نمیکرد .
با ذوق گفت : " بابا..!! "
وقتی فقط یکی دو قدم رفته بود سمت پدرش ، یهو دستهایی دور کمرش حلقه شد و نگهش داشت .
صدای بیرحم کوک کنار گوشش اکو میشد : " دختر کوچولو خبر نداره از الان مال منه . "
ا/ت : " چ..چی "
پدر ا/ت : ازم ناراحت نشو ؛ میشی هم مهم نیست ولی…
کوک با لبخندی بیرحم : " ولی پدرت بخاطر یه ساک پول ، دخترشو به من فروخت! "
و خندید .
ا/ت خشکش زد ، قلبش شکست..
صدای شکستنش رو شنیدید مگه نه؟
دیگه تکون نخورد فقط به اون مرد که مثلاً پدرش بود خیره نگاه میکرد .
پدرش بیتفاوت باخوشحالی ساک پر از پول رو برداشت و گفت : ا/ت ، مشکل درست نکن.. دیگه هیچوقت طرف منو و مامانت نیا .. پیش ارباب بمون تا عصبانیش نکنی .
و گذاشت رفت .
ا/ت از تهدل شروع کرد گریه کردن .
اما کوک با بیرحمی ازش لذت میبرد .
نیمساعت بعد >>
ا/ت سرش درد میکرد از گریهٔ زیاد .
دو تا نگهبان انداختنش تو اتاقش .
کوک رو به تهیونگ گفت : " ته.. پی بار اسلحه رو میگیری من کار دارم . "
تهیونگ : " خوو عوض..ی منم کار دارم! "
کوک : " اهههه یه بار عین آدم بگو باشه دیگه.! "
ته : " باشه ولی به شرطی که بگی خودت چیکار میکنی.. "
کوک : " انتقام میگیرم . "
ته : " خب احمق میدونی کار ههجو هم بوده ؛ تو چرا عادت حرصتو رو سر اون دختره خالی میکنی؟! "
کوک : " ته ببند . من رفتم . "
و از اتاق زد بیرون .
·
·
·
- ۴۸.۱k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط