چندپارتی:وقتی دوستت داره و...pt²(end)
چندپارتی:وقتی دوستت داره و...pt²(end)
به خودم اومدم و دیدم وسط سالنم
دستشو روی کمرم گذاشت و منو به سمت خودش کشوند..لبخند ملیح و گرمی زده بود و دستمو گرفت..بی اختیار دست دیگم رو روی شونش گذاشتم
"اون ارزششو نداره"
جا خوردم:"چی؟"
تو چشمام نگاه میکرد و لبخند گرم و ارومی زده بود:"یه پسر ارزش اینو نداره که ، خودتو انقدر براش ناراحت کنی!"
منظورش اون وو بود..دوباره یادش افتادم و سرمو انداختم پایین :"من ناراحت نیستم.."
هوفی کشید:"من تورو بهتر از خودت میشناسم..اون دختر شیطون و پر انرژی امشب تنها یه گوشه نشسته بود و تو خودش جمع شده بود. این یعنی چی؟"
اب دهنمو قورت دادم:"این یعنی هیچی..''
همونطور که داشتیم میرقصیدیم اروم گفت"باهام حرف بزن یه ریم..میدونم حالت خوب نیست"
بغضمو قورت دادم:"من خوبم ف..فقط یذره..خستم همین"
ایستاد..دستشو روی گونم کشید:"از کی تاحالا کسی که خستست ، بغض میکنه؟!"
سرمو انداختم پایین..نه من واقا حالم خوب نبود..دوباره چشمم به این وو افتاد
هنوزم داشت با همون دختر میرقصید و میخندید..
سالن به اون بزرگی، انگار دیوارهاش هر لحظه به من نزدیکتر میشدن.
احساس میکردم تا چند دقیقه دیگه اونجا خفه میشم!
به چهره ی تهیونگ نگاه کردم..چشماش سرشار از نگرانی بود
لبخند مصنوعی ای زدم:"من..نیاز دارم یکم هوا بخورم..ببخشید"
از سالن اومدم بیرون..صدای موسیقی دور تر و دورتر میشد
روی نیمکت نشستم.
دستامو روی صورتم گذاشتم..سعی کردم اروم نفس بکشم ، اما انگار هوا هم دیگه وارد ریههام نمیشد.
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در سالن و قدم های فردی رو شنیدم..حدس زدن اینکه اون کیه کار سختی نبود.
حضورش رو کنارم احساس کردم.."من خوبم ته.."
اینو گفتم چون لب هاش باز و بسته شدن و حرفی ازشون خارج نشد..چونمو گرفت و سرمو برگردوند:"اوه جدا؟"
اشک گوشه ی چشممو پاک کرد:"کسی که حالش خوبه گریه نمیکنه به ریم.."
به خودم اومدم و و متوجه شدم شدم که صورتم خیس شده
چهرش حالا کمی عصبی بود..
اشکامو پاک کردم..کلافه گفتم:"چیزی نیست تهیونگ..من فقط..نمیخوام توضیح بدم.."
از زدن حرفم پشیمون شدم..ولی با لبخند دستشو رو موهام کشید:"از بچگی همه چیزو میریختی تو خودت ولی وقتی ناراحت بودی ، فقط به من پناه می آوردی!"
ادامه داد:"من نمیخوام برام توضیح بدی چون من میدونم حالت بده و میدونم چیشده . فقط میخوام تنهایی غصه نخوری..میخوام بهم اعتماد کنی!"
بهم نزدبک تر شد و دستشو دور شونه هام حلقه کرد.
گفتم:"چرا..چرا این اتفاقا برای من می افته؟ چرا اونی که جلوی همه تحقیر میشه باید من باشم؟ من مگه چه اشتباهی کرده بودم من فقط..دوستش داشتم تهیونگ..دوستش داشتم"
اشکی از روی گونم سر خورد..
تهیونگ:
(دوست داشتم کل فیک از زبون یه ریم باشه ولی خب😭)
اون داشت خودشو برای بی ارزش ترین ادم دنیا نابود میکرد..این که اون چشمایی که میتونم ساعت ها بهشون خیره بشم اینجوری خیس بشه..منو اذیت میکرد
دستشو تو دستم فشردم..سرشو بالا اورد و نگاهم کرد:"بالاخره یک روزی یه نفر میاد تو زندگیت که تحقیرت نکنه..که عاشقت باشه و بهت عشق بورزه و قلبتو نشکنه..اون ادم بزودی میاد تو زندگیت من مطمئنم "
پوزخندی زد:''بعید میدونم اصلا وجود داشته باشه"
تو چشماش نگاه کردم:"وجود داره بهت قول میدم وجود داره..فقط باید یذره تحمل کنی!
اون فقط یه ادم بی ارزش و بی احساسه..که از اولم لیاقت تورو نداشت و نداره
اون باید یه دختر بی احساس مثل خودش باشه نه یه دختر لطیف و مهربون! اون آدمای احمقی که اون روز تحقیرت کردن ، چیزی جز چندتا ادم بی خود نیستن..برات مهم نباشه اونا عقل ندارن!"
اروم خندید..خندش باعث شد منم لبخند بزنم
میدونید..وقتی نامه رو سمت اون وو گرفت، تنها چیزی که از ته دل آرزو کردم این بود که... کاش اون نامه برای من بود
اون موقع تحقیرش نمیکردم قلبشو مثل اون نامه پاره پوره نمیکردم..ازش محافظت میکردم و بهش نشون میدادم که چقدر دوستش دارم ولی..دل اون پیش من نبود
_"تهیونگ همیشه حالمو خوب میکنی"
اینو در حالی که اشکاشو پاک میکرد گفت..دستی رو گونش کشیدم:"هر وقت دنیا باهات بد شد... یادت باشه لازم نیست تنهایی تحملش کنی چون تا وقتی من هستم نمیزارم اون جوری گریه کنی!"
چند ثانیه فقط یا لبخند نگاهم کرد:"پس..مرسی که هستی تهیونگ..تو همیشه برای من بهترین دوست دنیایی!"
خندیدم:"معلومه که من همیشه بهترین دوستت میمونم اصلا بهتر از من کجا پیدا میکنی؟"
خندید و زد به بازوم:"پرو ی از خود راضی!"
وقتی وسط گریه میخندوندمش ، انگار کل دنیا برای من بود
_"واقعیته عزیزم!"
درسته
من همیشه برای اون یک 'بهترین دوست' بودم ولی اون همیشه برای من با ارزش تر از هر ادم دیگه ای خواهد بود!
The end
امیدوارم لذت برده باشید❤️
به خودم اومدم و دیدم وسط سالنم
دستشو روی کمرم گذاشت و منو به سمت خودش کشوند..لبخند ملیح و گرمی زده بود و دستمو گرفت..بی اختیار دست دیگم رو روی شونش گذاشتم
"اون ارزششو نداره"
جا خوردم:"چی؟"
تو چشمام نگاه میکرد و لبخند گرم و ارومی زده بود:"یه پسر ارزش اینو نداره که ، خودتو انقدر براش ناراحت کنی!"
منظورش اون وو بود..دوباره یادش افتادم و سرمو انداختم پایین :"من ناراحت نیستم.."
هوفی کشید:"من تورو بهتر از خودت میشناسم..اون دختر شیطون و پر انرژی امشب تنها یه گوشه نشسته بود و تو خودش جمع شده بود. این یعنی چی؟"
اب دهنمو قورت دادم:"این یعنی هیچی..''
همونطور که داشتیم میرقصیدیم اروم گفت"باهام حرف بزن یه ریم..میدونم حالت خوب نیست"
بغضمو قورت دادم:"من خوبم ف..فقط یذره..خستم همین"
ایستاد..دستشو روی گونم کشید:"از کی تاحالا کسی که خستست ، بغض میکنه؟!"
سرمو انداختم پایین..نه من واقا حالم خوب نبود..دوباره چشمم به این وو افتاد
هنوزم داشت با همون دختر میرقصید و میخندید..
سالن به اون بزرگی، انگار دیوارهاش هر لحظه به من نزدیکتر میشدن.
احساس میکردم تا چند دقیقه دیگه اونجا خفه میشم!
به چهره ی تهیونگ نگاه کردم..چشماش سرشار از نگرانی بود
لبخند مصنوعی ای زدم:"من..نیاز دارم یکم هوا بخورم..ببخشید"
از سالن اومدم بیرون..صدای موسیقی دور تر و دورتر میشد
روی نیمکت نشستم.
دستامو روی صورتم گذاشتم..سعی کردم اروم نفس بکشم ، اما انگار هوا هم دیگه وارد ریههام نمیشد.
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در سالن و قدم های فردی رو شنیدم..حدس زدن اینکه اون کیه کار سختی نبود.
حضورش رو کنارم احساس کردم.."من خوبم ته.."
اینو گفتم چون لب هاش باز و بسته شدن و حرفی ازشون خارج نشد..چونمو گرفت و سرمو برگردوند:"اوه جدا؟"
اشک گوشه ی چشممو پاک کرد:"کسی که حالش خوبه گریه نمیکنه به ریم.."
به خودم اومدم و و متوجه شدم شدم که صورتم خیس شده
چهرش حالا کمی عصبی بود..
اشکامو پاک کردم..کلافه گفتم:"چیزی نیست تهیونگ..من فقط..نمیخوام توضیح بدم.."
از زدن حرفم پشیمون شدم..ولی با لبخند دستشو رو موهام کشید:"از بچگی همه چیزو میریختی تو خودت ولی وقتی ناراحت بودی ، فقط به من پناه می آوردی!"
ادامه داد:"من نمیخوام برام توضیح بدی چون من میدونم حالت بده و میدونم چیشده . فقط میخوام تنهایی غصه نخوری..میخوام بهم اعتماد کنی!"
بهم نزدبک تر شد و دستشو دور شونه هام حلقه کرد.
گفتم:"چرا..چرا این اتفاقا برای من می افته؟ چرا اونی که جلوی همه تحقیر میشه باید من باشم؟ من مگه چه اشتباهی کرده بودم من فقط..دوستش داشتم تهیونگ..دوستش داشتم"
اشکی از روی گونم سر خورد..
تهیونگ:
(دوست داشتم کل فیک از زبون یه ریم باشه ولی خب😭)
اون داشت خودشو برای بی ارزش ترین ادم دنیا نابود میکرد..این که اون چشمایی که میتونم ساعت ها بهشون خیره بشم اینجوری خیس بشه..منو اذیت میکرد
دستشو تو دستم فشردم..سرشو بالا اورد و نگاهم کرد:"بالاخره یک روزی یه نفر میاد تو زندگیت که تحقیرت نکنه..که عاشقت باشه و بهت عشق بورزه و قلبتو نشکنه..اون ادم بزودی میاد تو زندگیت من مطمئنم "
پوزخندی زد:''بعید میدونم اصلا وجود داشته باشه"
تو چشماش نگاه کردم:"وجود داره بهت قول میدم وجود داره..فقط باید یذره تحمل کنی!
اون فقط یه ادم بی ارزش و بی احساسه..که از اولم لیاقت تورو نداشت و نداره
اون باید یه دختر بی احساس مثل خودش باشه نه یه دختر لطیف و مهربون! اون آدمای احمقی که اون روز تحقیرت کردن ، چیزی جز چندتا ادم بی خود نیستن..برات مهم نباشه اونا عقل ندارن!"
اروم خندید..خندش باعث شد منم لبخند بزنم
میدونید..وقتی نامه رو سمت اون وو گرفت، تنها چیزی که از ته دل آرزو کردم این بود که... کاش اون نامه برای من بود
اون موقع تحقیرش نمیکردم قلبشو مثل اون نامه پاره پوره نمیکردم..ازش محافظت میکردم و بهش نشون میدادم که چقدر دوستش دارم ولی..دل اون پیش من نبود
_"تهیونگ همیشه حالمو خوب میکنی"
اینو در حالی که اشکاشو پاک میکرد گفت..دستی رو گونش کشیدم:"هر وقت دنیا باهات بد شد... یادت باشه لازم نیست تنهایی تحملش کنی چون تا وقتی من هستم نمیزارم اون جوری گریه کنی!"
چند ثانیه فقط یا لبخند نگاهم کرد:"پس..مرسی که هستی تهیونگ..تو همیشه برای من بهترین دوست دنیایی!"
خندیدم:"معلومه که من همیشه بهترین دوستت میمونم اصلا بهتر از من کجا پیدا میکنی؟"
خندید و زد به بازوم:"پرو ی از خود راضی!"
وقتی وسط گریه میخندوندمش ، انگار کل دنیا برای من بود
_"واقعیته عزیزم!"
درسته
من همیشه برای اون یک 'بهترین دوست' بودم ولی اون همیشه برای من با ارزش تر از هر ادم دیگه ای خواهد بود!
The end
امیدوارم لذت برده باشید❤️
- ۵.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط