Part93

Part93
کوک : خوبه بریم بخوابیم اون کت هم ولش
هانی : بیا بیا
سوبین : واقعا ترسیدم رفتم اتاق کوک هم رفت اولین بار بود اینجوری تهدیدم میکرد
هانی : کوک چی شده چرا داشتی اونجوری تهدیدش میکردی من ریدم اون که الان سکته کرده
کوک : با یه حروم زاده داشت حرف میزد
هانی : کی
کوک: الکس
هانی : الکس همونی که ما مهمونی مادرش رفتیم
کوک : نبینم نزدیکش میشین اون حروم زاده خیلی خطرناکه
هانی : کوک مگه چیه
کوک : اون آشغال یه مافیای خیلی خطرناکه یادته گفتم تو آسیا درجه بندی داریم اون حروم زاده اوله و ما دوم یه جور دشمن من و تهیونگه ازش دوری کنین
هانی : باشه باشه بیا فعلا بخوابیم
ویو فردا صبح همان روز
مادرته : بیدارشین دیگه
هانی : والا هممون بیداریم
سوبین : صبح بخیر(بی حال )
نادرته : سوبین مریض شدی حالت خوبه
سوبین : خوبم خوبم
آجوما : بفرمائید سر میز
زینگگگ زینگگگگ
هانی : آجوما در
آجوما : چشم چشم
درو باز کرد
آجوما : لوراااا دخترکم
لورا : مامییییی
آحوما : بیا بیا داخل
لورا : سلام به همگی
بقیه: سلام
هانی : آجوما دخترت چقدر نازه خب اسمت چیه
لورا : لورا هستم
مادرته : خوشوقتم
لورا : همچنین
کوک : سلام
لورا : اهم سلام
هانی : سوبین ببین چقدر شبیه لاراس
سوبین : هم (داره با غذاش بازی میکنه)
هانی : هعی دختر چته
کوک : سوببن یه لحظه بیا
سوبین : باش(بی حال)
کوک : بیا بیا آشپزخونه
سوبین : بله (بی حال)
کوک : چته خشگل خانوم من به خاطر خودت میگم خب قلب کوچولو و پاکت میشکنه من نمیخوام آبجیم ناراحت شه
سوببن : هم میدونم ولی اون شب واقعا مجبور شدم برم ببینمش
کوک : باشه حالا بخند
سوبین : باشههه(خوشحال ‌و خنده)
سوبین : امممم داداش جونم عزیزم
کوک : چی میخوای
سوبین : میشه به تهیونگ نگی تو تهدید کردی ولی اون جدی جدی جرم میده
کوک : نمیگم ولی اگه یه بار دیگه ببینیش بد میشه و قبل اون خودم جرت میدم بعد میدم اون جرت بده دخترجون فهمیدی
سوبین : چشم(خنده)
کوک : بریم (دستشو میندازه رو شونه سوبین و باهم میرن)
هانی ؛ مگه شما قهر نبودین
کوک : الان دیگه نه
سوبین : حسود هرگز نیا سود
مادرته : بیایین آماده شیم وقت ملاقات تموم میشه
نینا : من شی (چی)
هانی : تو چی دخترم
نینا : من موخام(میخوام) بیام (گریه)
دیدگاه ها (۰)

#برادر ناتنی من

اورلورا

۱۰ همه چیزا باید خوشمزه باشه ....اگر بدمزه باشه ...یا زیر ای...

Iove and the moonPart35همین طور همراه با رومی درحال قدم زدن ...

Iove and the moonPart49ویو یونا چشمهام را باز کردم ساعت تقر...

خواهر ته رو لورا مینویسم لورا: خوبییییییون: تو اینجا چیکار م...

رویایی واقعی اما مانند دروغ

the first lie

فیک کوک فصل ²پارت ⁷ویو ا.ت داشتم برای آخرین بار لباسمو مرتب ...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط