عشق بی رحمانه

عشق بی رحمانه
Part21
ات ویو
خب ۳ سال گذشته و من اومدم فرانسه
دخترم رو تو کره به دنیا آوردم
اسمشو گذاشتم گلوریا
وایی ننم
یه دختر شیرین زبون ناز
کپی جونگکوکه
راستش هنوز عاشقشم.. و براش گریه میکنم
امروز قراره برم خونه مامان بابام سوپرایزشون کنم
هوفف
لباسای دخترم و جمع کردم و براش لباس پوشوندم
خودمم لباسام رو پوشیدم و جمع کردم
سفر فرانسه به کره
ویسالارو برداشتم
به همراه دخترم به سمت فرودگاه رفتم
وارد هواپیما شدیم
گلوریا: مامانی میریم پیش مامان بزرگ؟(حالت بچه گونه)
ات: آره قربونت برم
گلوریا؛ هولااا
ات خندید
هواپیما شروع به حرکت کرد
بعد از چند ساعت
ات ویو
از هواپیما پیاده شدیم
هوف کشور خود آدم
به سمت خونه مامان و بابام رفتم
چقدر شلوغ بود
مهمون داشتیم
وارد که شدم همه جا ساکت شد
ات: مامان بابا.. مهمون نمیخواید؟
یهو همه منو دیدن
چشمم به جونگکوک افتاد
بدنم سست شد.
چرا تنها بود؟
پس یونا کو؟
یهو جونگکوک اومد طرفم و بغلم کرد
جونگکوک: سلا‌پرنسسم دلم برات تنگ شده بود
یهو بدنم سست شد
ولی زود پسش زدم و رفتم‌سمت پدر و مادرم
دیدگاه ها (۲۳)

عشق بی رحمانهPart22رفتم سمت پدر و مادرمات: سلامممادر و پدرش ...

عشق بی رحمانهPart23جونگکوک ویووقتی حرف‌میزد قلبم درد می‌گرفت...

عشق بی رحمانهPart20ات ویوهف.. خدا بدبخت شدممادر ات: ات بیا ش...

عشق بی رحمانهPart19از زبان ادمین( عه من🌝)خلاصه ات بعد از کلی...

رمان عشق و نفرت پارت ۱ویو ات: من با خوانوادم بحسم شد بعد به ...

" Part-1 "

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط